عدالت
اجتماعی از منظر رالز
عبدالله حیدری
چکیده
نظریه عدالت رالز
به مثابه مهمترین نظریه در فلسفه سیاسی معاصر در جهت
ابتنای نظام عدالت محور شمرده می شود. این نظریه بر آن
است نظامی عادلانه شمرده می شود که دارای دو مشخصه
آزادی و تمایز باشد. بر اساس اصل آزادی، نظام مبتنی بر
این نظریه موظف است از آزادی های اساسی، حقوق سیاسی و
اجتماعی آحاد جامعه مانند آزادی اندیشه و بیان، حق رأی
و مشارکت در تعیین سرنوشت و حق دستیابی به مناصب
اجتماعی و سیاسی حمایت نماید و بر اساس اصل تمایز
زندگی حد اقلی را برای طبقه محروم جامعه فراهم نماید.
کلید واژه ها:
عدالت اجتماعی، اصل آزادی، اصل تمایز، عدالت روالی
محض.
درآمد
متفکر و فیلسوف
سیاسی آمریکایی جان بوردن رالز (2002-1921م) مهمترین و
شاخص ترین چهره فلسفه سیاسی قرن بیستم به شمار می رود.
رهاورد فکری او که در اطراف آن چهل سال اندیشیده، در
شرح و بسط آن و ترمیم نواقص و پاسخ به نقدهای وارده
برآن قلم زده، «نظریه عدالت» است و کتابی از وی با
همین عنوان انتشار یافته است. نظریه عدالت اجتماعی و
یا عدالت توزیعی رالز، در برابر نظریه نفع انگاری حاکم
بر فضای اجتماعی-سیاسی غرب، می کوشد با مبانی اخلاقی
خاص از نوعی از
عدالت اجتماعی سازگار با لیبرالیسم غربی، دفاع کند.
ایده نفع انگاری به عنوان تنها معیار ارزش اخلاقی،
اجتماعی و سیاسی بر جوامع غربی پس از انقلاب صنعتی
حاکم گردید، بر اساس آن تنها یک قاعده و اصل اخلاقی
ارزشمند است و آن اصل نفع است. اصل نفع بر لزوم رعایت
و تأمین بیشترین رفاه و نفع برای بیشترین تعداد از
افراد جامعه به عنوان معیار نهایی جهت اقدام به هر
تصمیم سیاسی و اقتصادی و اخلاقی تأکید دارد. نفع
انگاری یا به طور کلی تمامی معیارها و اصول دیگری را
که برای حق و عدالت ذکر میشوند نادیده می گیرد و یا آن
را به گونه ای تفسیر می کند که بخشی از چارچوب اصل نفع
انگاری قرار گیرد. نظریه عدالت رالز آشکارا در برابر
سنت نفع انگاری به مخالفت بر می خیزد و تحلیل دیگری در
دفاع از لیبرال دموکراسیهای موجود در جوامع غربی
ارائه میدهد، بی آن که اصل نفع را پیش فرض و معیار
داوری در باره عادلانه بودن ساختار اجتماعی قرار دهد.
نظریه نفع انگاری یک نظریه غایتگرا در حوزه اخلاق و
مباحث ارزشی است که معیار داوری در باره درستی یا
نادرستی تصمیم و کاری را نتیجه و نفع بر آمده از آن
کار میداند، نظریه عدالت رالز نظریه ای وظیفهگرا
است که می کوشد بدون تمسک به تعریف خاصی از خیر فردی و
یا جمعی آن چه را صحیح و درست است باز شناسد یعنی
نظریه عدالت در صدد آن است که اصول عدالت و آن چه را
در تدوین پایههای نظام اجتماعی و توزیع مواهب و
مسؤولیتها بایستنی است، بدون تعریف پیشینی از خیر و
بدون در نظر گرفتن تصور و ایده خاصی از نتایج و غایات
ارائه کند.
استاد احمد واعظی
از اساتید مشهور حوزه و دانشگاه ایران نظریه عدالت
رالز را، در کتابی با عنوان «جان رالز از نظریه عدالت
تا لیبرالیسم سیاسی» مورد بررسی قرار داده و سعی کرده
است گزارشی نسبتا جامع از نظریه عدالت رالز با استناد
به کتابها، مقالات، سخنرانیها، و دفاعیههای وی ارائه
دهد و نقدهایی که بر این نظریه از سوی فیلسوفان سیاسی
و سایر متفکران مطرح شده را مورد ارزیابی قرار داده و
در این زمینه فحص درخور توجهی را انجام داده است، و در
آخر با مقایسه میان دو کتاب او با عنوان «نظریه عدالت»
و «لیبرالیسم سیاسی»، بر آن است که در اندیشه رالز
چرخشی پدید آمده و وی از مدعای خود در مورد ایجاد یک
نظریه فلسفی و اخلاقی جامع در عرصه سیاسی-اجتماعی دست
بر می دارد. این نوشتار تلخیصی آزاد از گزارشی نسبتا
مبسوط است که وی از نظریه عدالت رالز ارائه کرده است.
عدالت اجتماعی
عدالت اجتماعی
مربوط به نحوهي تکوین ساختار اجتماعی مطلوب و عادلانه
است و پرسش اصلی در مبحث عدالت اجتماعی آن است که
چگونه مواهب و وظایف اجتماعی را میان آحاد جامعه به
طور عادلانه تقسیم کرد تا جامعه عادلانه شکل بگیرد؟ و
بر چه اصول و معیارهایی باید اساس و پایه تکوین و
تشکیل نهادها و ترتیبات اجتماعی قرار گیرد تا نظام
حقوق و وظایف افراد و گروهها بر مبنای عدالت شکل
بگیرد؟ با توجه به اینکه اجتماع دارای سه گروه اصلی از
منابع و مواهب است؛ قدرت ثروت و موقعیت اجتماعی، لذا
اصول عدالت باید به گونه ای باشد و ساختار و نظم
اجتماعی به نحوی سامان یابد که نحوه دسترسی افراد به
این منابع تعریف شود. جان رالز در نظریه عدالت خویش
کوشیده است اصول و معیارهایی را به عنوان اصول عدالت
معرفی نماید که بر پایه آن می توان به عادلانه بودن و
یا نبودن نهادهای مختلف یک جامعه از قبیل نظام سیاسی،
ساختار اقتصادی، قانون اساسی، سیستم آموزش و پرورش،
نحوه مالکیت منابع اقتصادی، نظام قضایی و دیگر نهادهای
مهم جامعه داوری نمود، و می توان بر پایه آن اصول و
معیارها ساختار اجتماعی عادلانه ای را بنا نهاد. به
طور کلی نظریه عدالت رالز دارای سه محور اساسی است که
عبارت اند از روش وصول به اصول عدالت، اصول عدالت،
توجیه و استدلال برای اثبات این اصول و مباحث دیگر
تبعی بوده و معطوف به معیار عدالت، ویژگیها و نتایج و
آثار این نظریه است.
1.
روش وصول به عدالت
رکن اساسی و
بنیادین نظریه عدالت رالز را قرارداد و توافق جمعی بر
سر قواعد عدالت تشکیل میدهد. رالز از قرار داد به
مثابه روش وصول به قواعد عدالت استفاده میکند و با
قرارداد و توافق اصول عدالت تعیین و وضع میشوند، نه
آنکه از این طریق به کشف آن نائل شود و عدالت حقیقتی
ورای توافق جمعی داشته باشد، اما این توافق و قرارداد
محصول هر توافق و قراردادی نیست، بلکه عدالت محصول
توافق و قرارداد در وضعیت نخستین و اصیل است.
وضعیت نخستین وضعیتی است که افراد نسبت به واقعیات خاص
در پرده غفلت و بی خبری قرار دارند و نسبت به حقایق
عام آگاهی دارند.
رالز بر مدعای خود
این گونه استدلال میکند: افراد بشر به دلیل وجود
دیدگاههای اخلاقی و فلسفی، تنوع و تکثر مذهبی و علائق
و منافع متفاوت و متکثر نمیتوانند در شرایط عادی به
تصور مشترک و عمومی از عدالت دست یابند، زیرا امور
مذکور موانع جدی احتمال توافق و اشتراک نظر هستند،
توجه به این واقعیت انسان را به این ایده میکشاند که
افراد موجود در وضعیت فرضی قرار داده شوند که نسبت به
همه عواملی که مانع حصول توافق و اشتراک نظر درباره
اصول عدالت میشوند غافل و بی خبر باشند و نسبت به
حقایق عام مربوط به خود و جامعه اعم از امور سیاسی،
اقتصادی و پایههای سازمان دهی اجتماعی علم و آگاهی
داشته باشند. بدین ترتیب رالز دو شرط را به مثابه شرط
توافق و قرارداد محقق و تبیین کننده عدالت نسبت به
توافق کنندگان اعتبار میکند:
اول: اینکه افراد
در وضع اصیل نخستین نسبت به هر آنچه به نوعی مربوط به
جنبههای شخصی و منافع فردی آنان میشود در غفلت و
ناآگاهی کامل بسر میبرند و نمیدانند به چه جامعهای،
تحت چه شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی قرار خواهند
گرفت و نمیدانند تواناییهای فکری، بدنی و استعدادها
و قابلیتهای فردی شان چگونه خواهد بود. خلاصه نسبت به
هر آنچه که مربوط به واقعیات خاص زندگی شان است که
دانستن آن به نوعی موجب بروز اختلاف نظر و مانع حصول
توافق میشود در غفلت قرار دارند.
دوم: اینکه این
افراد نسبت به حقایق عام زندگی و هر آنچه به مقوله
انتخاب اصول عدالت کمک میکند اعم از امور سیاسی،
اقتصادی و پایههای سازمان دهی اجتماعی علم و آگاهی
دارند.
حال، چنین افرادی
که میخواهند پایهها و اصول ساختار نظام اجتماعی،
مبنای توزیع عادلانه مواهب، مناصب و خیرات اجتماعی را
پی نهند، به سبب جهل و غفلتی که نسبت به منافع و
موقعیتهای احتمالی شان در آینده دارند، نمیتوانند
تصمیم و انتخاب جانبدارانه به نفع منافع فردی خویش
داشته باشند. لذا این وضعیت فرضی، شرایط منصفانهای را
فراهم میآورد که هر گونه توافق و قراردادی که توسط
این افراد در فرایند انتخاب عقلانی آنان در مورد اصول
عدالت حاصل شود، عین عدالت و کاملا درست خواهد بود.
منصفانه بودن شرایط عقلانی، ضامن صحت و اعتبار اصول
برگزیده خواهد بود.
البته رالز علاوه
بر شرایط حاکم بر افراد در وضع اصیل، دو شرط دیگر را
به مثابه شرط انتخاب می آورد؛ اول اینکه لازم است آنان
اصولی را به عنوان اصول عدالت انتخاب کنند که مطلق و
عام باشد، یعنی مشروط به شرطی نبوده و قابلیت انطباق
گسترده را داشته باشد و محصور به موارد خاص نباشد، دوم
اینکه انتخاب آنان باید مورد توافق جمعی و اشتراک نظر
همگانی باشد.
طبق این تقریر دو
پرسش در مقابل رالز قرار می گیرد.
الف. آیا وضعیت
اصیل صرفاً یک وضعیت فرضی است و نمیتوان در آن وارد
شد؟ اگر چنین است، در تعیین و وضع اصول عدالت نمیتوان
از این راهکار استفاده کرد و یا اینکه امکان ورود در
آن هست و میتوان از این طریق به مثابه راهکار برای
تعیین اصول عدالت استفاده کرد؟ رالز ضمن اعتراف به
فرضی بودن وضع اصیل، معتقد است که همان وضع اصیل با
انسان واقعی ارتباط دارد، از این جهت که انسانها با
تأمل فلسفی درمییابند که شرایط حاکم بر آن وضعیت
بهترین و مناسب ترین راه برای تعیین و وضع اصول عدالت
است و از این طریق همواره زمینه تصدیق به اصول عدالت
برای همهی نسلها فراهم میگردد.
ب. از میان روشهای
متعدد برای وضع و یا کشف عدالت چرا رالز لزوما وظيفه
گرایی كانتي را تنها روش معتبر برای وصول به عدالت
شناخته است؟
موضع رالز در
انحصاری دانستن روش قراردادگرايي وظيفهگرایانه برای
وصول به عدالت ناشی از موضع فلسفی او در فلسفه اخلاق
است، زیرا او در فلسفه اخلاق قائل به نظریه
وظیفهگرایانهی کانت است، که براساس آن درست و حق بر
هر تصوری از خیر و سعادت تقدم دارد و مستقل از این
گونه تصورات تعیین و مشخص میشود. از این رو،
رویکردهای نفعگرایانه و کمالگرایانه را به دلیل غایت
انگارانه بودن آنها نفی میکند. چون براساس دیدگاه
غایتگرا درست و حق براساس تلقی خاصی از خیر و خوبی
تعریف میشود، درحالیکه طبق دیدگاه ایشان نباید درست
و حق بر اساس تصور متقدم از خیر و خوبی تعریف شود.
علاوه برآنکه کمالگرایی هرگز اصول ثابت و معیارهای
دائم و مطلق تشخیص درست و حق تأیید نمیکند، بلکه صرفا
بر لزوم توجه به غایات و کمالات خاصی که بر حسب اختلاف
فلسفهها و نظریههای اخلاقی کمالگرا متفاوت میشوند
تأکید دارد؛ و امّا اینکه در هر مورد باید به آن
کمالات توجه شود و اینکه در ظرف تعارض و تزاحم مصالح و
منافع کمالات چه باید کرد آن را به شهود اخلاقی ما
واگذار میکند. در حالیکه هدف اصلی ما إعمال روشی است
که در نهایت به معرّفی چند اصل ثابت و مطلق به عنوان
محتوای اصول عدالت منتهی شود، تا بتواند پایه و ستون
ساختار نظام حقوق و وظایف جامعه قرار گیرد.
رویکرد شهودگرایی
را نیز در تعیین اصولی عدالت ناکار آمد میداند؛ چون
شهودگرایی نیز به معیارهای ثابتی به عنوان شاخص و اساس
داوری های ارزشی و اخلاقی تأکید نمیکند، بلکه داوری
را در هر مورد به شهود وجدانی ما واگذار میکند، این
امر به جای معرفی اصول ثابت عدالت به تکثرگرایی منتهی
میشود. فلذا با توجه به ناکار آمدی و ناتمامی روشهای
سنتی در باب عدالت، و روشهای شهود گرایی، کمالگرایی
و نفعگرایی، روش قراردادگرایی وظيفهگروانه را به
عنوان تنها روش برای تشخیص اصول عدالت پیشنهاد
میکند.
ج. وظيفهگروي در
وضع اصول اخلاقي و قواعد عدالت، ملازمهای با
قراردادگرايي ندارد بلكه هم با وضع اصول توسط فرد
سازگار است و هم با وضع آن توسط جمع از طريق قرارداد و
لذا پرسش دیگری مطرح شود: چرا رالز مانند کانت داوری
درباره اصول اخلاقی را به فرد عقلانی واگذار نمیکند،
بلکه میکوشد آن را از طریق توافق و قرارداد جمعي بدست
آورد؟ طبق مبنای رالز به این سؤال میتوان این گونه
پاسخ داد که داوری افراد به صورت مستقل و جدا برای
تعیین اصول عدالت هر چند از قاعده تعمیم پذیری کانت
پیروی نمایند، بالضروره بر توافق و اجماع همگانی در
باره اصول عدالت منجر نمیشود، در صورتی اصول عدالت
یکسان به دست میآید که علاوه بر شرایط حاکم بر افراد
در وضع اصیل، شرایط حاکم بر انتخاب نیز در آن رعایت
گردد.
2.
محتوای اصول عدالت
رالز معتقد است با
استفاده از روش قرارداد گرایی، توافق و اجماع همگانی،
آن چه را افراد در وضع اصیل و یا نخستین به عنوان
محتوای عدالت انتخاب میکنند دو اصل زیر است:
2.1. اصل آزادی
مقصود رالز از اصل
آزادی، برابری همگانی در آزادیهای اساسی، حقوق سیاسی
و مدنی است که در جوامع لیبرال دموکرات به رسمیت
شناخته شده است؛ مانند آزادی اندیشه و بیان، حق رأی و
مشارکت در تعیین سر نوشت و حق دستیابی به مناصب
اجتماعی و سیاسی. بر پایه این اصل همه افراد جامعه به
طور یکسان و برابر از آزادیهای اساسی بهرهمند
میشوند.
2.2. اصل تمایز
مفاد اصل تمایز آن
است که همه خیرات اولیه اجتماعی که شامل اموری نظیر
درآمد، ثروت، آموزش، مناصب سیاسی و اجتماعی، فرصتهای
شغلی و اقتصادی و سایر مزایا و مواهب اجتماعی میشود،
باید به طور برابر میان افراد جامعه توزیع شود، مگر
اینکه توزیع نابرابر همه یا برخی از خیرات اجتماعی،
مزایایی را برای افراد کم بهره جامعه در پی داشته
باشد.
رالز اصل تمایز را
دارای دو بند اساسی میداند؛ اول: آنکه نابرابریهای
اجتماعی و اقتصادی باید به گونهای ترتیب داده شود که
بیشترین منافع را برای افرادی که از آن مزیت کمتر
بهرهمند شده اند در پی داشته باشد. دوم: آنکه ترتیب
اجتماعی باید به گونهای سامان یابد که دسترسی به
مناصب و موقعیتها برای همگان تحت شرایط منصفانهای
فراهم شود.
از دیدگاه رالز اصل
آزادی اساسی (آزادیهای سیاسی و مدنی) بر سایر اصول
عدالت مقدم است و لذا در مواردی که میان اصل آزادی
اساسی و اصل تمایز تعارض و تزاحم پیش آید، اصل آزادی
اساسی مقدم است. بدین ترتیب به هیچ عذری نمیتوان یکی
از آزادیهای اساسی فرد را به بهانه ارتقای سطح رفاه،
بهرهمندی اقتصادی و یا اخلاق و مذهب محدود و سلب کرد.
آزادیهای اساسی فرد در صورتی تحدید و تضییق میشود که
بهرهمندی از آن موجب سلب آزادیهای اساسی دیگران و یا
تحدید آن شود. اما بر خلاف آزادیهای غیر اساسی نظیر
آزادی اقتصاد و تجارت که توسط اصل تمایز قابل تحدید و
تضییق است.
و همچنین بند دوم اصل تمایز یعنی لزوم رعایت برابری
فرصتها و دسترسی برابر افراد به مناصب و موقعیتهای
سیاسی و اجتماعی مقدم بر بند الف آن است. بنابر این به
منظور ایجاد برابری فرصتها میتوان از برخی
نابرابریهای اقتصادی حتی اگر طبق بند الف اصل تمایز
مشروع و موجه باشد جلوگیری کرد و با کنترل آنها بر
دامنه برابری فرصتها افزود.
رالز با تبیین اصل
عدالت خود، معتقد است این دو اصل عدالت، محور و پایهی
ساختار اصلی جامعه خوب و سامان یافته است، به این معنا
که نهادهای اساسی جامعه نظیر قانون اساسی، نظام سیاسی،
سیستم اقتصادی، آموزش و پرورش و مانند آن در راستای
تأمین اصول عدالت ساماندهی میشوند. بخشی از نهادهای
جامعه در خدمت حراست و صیانت از حقوق و آزادیهای
اساسی خواهد بود، و بخشی دیگر که عمدتا شامل نهادهای
اقتصادی و سیاسی میشود به منظور صیانت از اصل تمایز
قرار خواهد گرفت و بر محور مقتضیات این اصل از یکسو
دسترسی برابر افراد به مناصب اجتماعی و سیاسی شکل
میگیرد و از سوی دیگر نابرابری در توزیع خیرات اولیه
به منظور بهرهمندی بیشترین سطح افراد کمتر بهرهمند
سامان مییابد.
3.
توجیه نظریه عدالت رالز
رالز در برابر این
پرسش که چرا آدمیان در وضعیت نخستین و اصیل تن به این
قرارداد میدهند و اصول مذکور را به عنوان اصول
بنیادین برای توزیع خیرات اولیه انتخاب میکنند، چنین
استدلال میکند: هر گاه افراد خویش را در وضع اصیل
قرار دهند، وضعیتی که آنها در پرده غفلت قرار دارند و
در آن شرایط نامطمئن نمیدانند در چه جامعهای زندگی
میکنند و به کدام طبقه اجتماعی تعلق دارند و به چه
نسلی وابسته اند، چه تمایلات، اغراض و آرمانهایی
دارند و به لحاظ استعداد و تواناییها در چه حدی به سر
میبرند؛ افراد عاقل و آزادی که در یک چنین وضعیتی در
پی طراحی یک زندگی مطلوب و عادلانه اند و میخواهند با
عقلانیت دست به انتخاب اصولی بزنند که هرگز از انتخاب
آنها پشیمان نشوند، از میان رویکردهای مختلف و رقیب،
استراتژی حداقل لازم را در پیش میگیرند که هدفش تضمین
و حمایت از بدترین شرایطی است که یک فرد ممکن است در
جامعه دچار آن شود، آنان با این رویکرد محافظه کارانه
این احتمال را در نظر میگیرند که ممکن است پس از کنار
رفتن پرده غفلت و پا نهادن به دنیای واقعی و ظرف
اجتماع عملا در شرایط بدی قرار داشته باشند و به لحاظ
قوا و تواناییهای بدنی و موقعیت اجتماعی دانش و
کارایی، در سطحی قرار داشته باشند که جزو اقشار کم
بهره و آسیب پذیر باشند، خویشتن خواهی معقول آنان حکم
میکند، اصولی را پایه ساختار اساسی جامعه قرار دهند
که در این وضعیت کاملا بدبینانه حظّ و بهره آنان را به
حدی برساند و حتی المقدور خیرات اولیه بیشتری را نصیب
آنان بکند. دو اصل پیشنهادی مذکور در مورد عدالت با
این استراتژی و رویکرد بدبینانه کاملا انطباق دارد. از
اینرو، در آن وضعیت مورد گزینش و توافق قرار میگیرد و
هر فردی خود را در آن وضعیت وارد کند اصول و شرایط
حاکم بر آن وضعیت را درک کند بی تردید به این قرارداد
خواهد پیوست.
رالز نظریه خویش را
با بیان این نکته تقویت میکند: این اصول بیش از سایر
اصول عدالت رقیب قادر به جلب حمایت افراد جامعه
میباشد و در نتیجه نظم اجتماعی با دوام و تثبیت
شدهای را فراهم میکند، زیرا پس از استقرار این دو
اصل در قالب نهادهای اصلی جامعه هم آزادیهای اساسی
هر فرد مصون و محفوظ میماند، و هم اصل تمایز موجب
میشود که تک تک افراد از همکاری اجتماعی بهرهمند
شوند.
ولی مهمترین چالشی
که در برابر اصول عدالت رالز قرار میگیرد این مشکل
است که بر فرض بپذیریم که افراد در آن وضعیت فرضی در
خصوص آن دو اصل عدالت به توافق و اجماع دست پیدا
میکنند، چگونه منطقا قرارداد فوق ما را که داخل در
وضعیت فرضی و جزو افراد توافق کننده نبوده ایم ملزم و
متعهد می کند که آن را رعایت کنیم.
پاسخ رالز آن است
که هرچند وضع اصیل یک فرض است، امّا مجال ورود به آن
از طریق تصدیق به چشم انداز و دلایلی است که افراد را
در آن وضعیت به گزینش این اصول کشانده است، اگر ما
شرایط منصفانه حاکم بر آن وضعیت را تصدیق کنیم، مبانی
و اصولی را که ترغیب کننده آنها به چنین انتخابی بوده
است از نظر بگذرانیم بر صحت و اعتبار چنین توافقی
گواهی خواهیم داد.
4.
معیار عدالت
معیار عدالت از
دیدگاه جان رالز «روال عادلانه» است. او برای تبیین
نظریه خود در این راستا سه نوع عدالت روالی را به
تصویر میکشد:
4.1. عدالت روالی
ناقص؛ در عدالت روالی ناقص معیاری برای عادلانه بودن و
نبودن، مستقل از روندی که موجب وصول به نتیجهی
عادلانه میشود، وجود دارد؛ ولی فاقد روشی خطا ناپذیر
که به یاری آن نتیجه مورد نظر را تضمین کند، است. به
عنوان مثال در یک محاکمه قضایی تعریف محاکمه عادلانه
روشن است که همان آشکار شدن حقیقت است به گونهای که
فرد مقصر و خاطی مجازات و شخص بی گناه تبرئه شود. اما
هیچ روش دادرسی وجود ندارد که کشف حقیقت را تضمین
کند، همواره احتمال خطا در داوری وجود دارد.
4.2. عدالت روالی
کامل؛ در عدالت روالی کامل قبل از روند توزیع، امر
منصفانه یا عادلانه مشخص است و به علاوه در آن روندی
وجود دارد که اگر به دقت دنبال شود کما بیش نتیجه صحیح
را تضمین میکند. مثال روشن آن کیکی است که بخواهیم
میان افرادی که هیچ کدام ادعای قسمت ویژه و خاصی نسبت
به آن ندارند عادلانه تقسیم کنیم. در اینجا توزیع
عادلانه تعریف معینی دارد و آن عبارت است از تقسیم
مساوی به تعداد افراد و روشی که وصول به نتیجه را
تضمین کند نیز وجود دارد. بدین ترتیب که یکی از افراد
صاحب سهم اقدام به بریدن کیک کند با این شرط که سایرین
در انتخاب تکه خویش بر او مقدم باشند و او آخرین کسی
باشد که سهم خویش را بردارد.
4.3. عدالت روالی
محض؛ در عدالت روالی محض ملاک و میزان مستقل از روند
توزیع وجود ندارد که به آن استناد کنیم. بلکه صرفا
روال و رویه منصفانه ای در پیش گرفته میشود و آن را
به انجام میرسانیم. سپس مینگریم آن روال چه نتیجهای
به بار آورده است. آن نتیجه هر چه باشد منصفانه خواهد
بود. و بر اساس دیدگاه رالز از قبل، تعریف پیشین از
مضمون عدالت و نتیجه عادلانه وجود ندارد، صرفا
میتوانیم بر سر روش منصفانه توافق کنیم و میپذیریم
هر چه در نهایت امر از این روش حاصل شد به عنوان نتیجه
عادلانه مورد توافق و پذیرش قرار گیرد. وی بر آن است
که وضع نخستین کاملا مبتنی بر این روش است، لذا نتایج
آن باید به عنوان محتوای عدالت اجتماعی پذیرفته شود.
بر اساس دیدگاه
رالز اصول عدالت و دسترسی به آن یک مسأله معرفت
شناختی نیست که افراد به درک و شناخت آن به شیوه
استدلالی یا شهودی نائل آیند، تا به اوصافی نظیر صدق و
یا ضروری بودن متصف شود بلکه چیزی است که افراد در وضع
نخستین آن را میسازند و بر رعایت آن بنا میگذارند،
شبیه دیدگاه قرارداد اجتماعی که گویی افراد در آن وضع
به یک قرارداد اقدام میکنند. بنابر این روش پیشنهادی
او نوعی قرارداد اجتماعی است به علت آن که بر هیچ تلقی
و تعریف قبلی و از پیش تعیین شده در باره عدالت مبتنی
نمی باشد، رویهای محض نیز هست.
5.
ویژگیهای عدالت
رالز برای اصول
عدالت خود ویژگیهایی را ذکر میکند:
الف) نظریه
اخلاقی؛
نظریه عدالت به مثابه یک نظریه اخلاقی در برابر
نظریههای اخلاقی، نفعگرا، شهودگرا و کمالگرا قرار
دارد و میکوشد اصول قابل قبول، اقناع کننده و
سیستماتیک را در برابر سایر انظار بخصوص نظریه نفع
انگاری که فلسفه سیاسی غرب به شدت از آن متأثر است،
عرضه نماید.
ب) تعمیم گرایی؛
اصول عدالت هم به لحاظ حوزه کارکرد عمومیت دارد و شامل
ساحتهای مختلف حیات اجتماعی نظیر اقتصاد، سیاست و
فرهنگ میشود و در تمامی حوزهها نافذ است و هم به
لحاظ بستر اجتماعی عمومیت دارد و مربوط به جامعه خاص
مثل جامعه لیبرالی و دموکراتیک نیست، بلکه اصول عام و
ثابت برای هر جامعهای است که میخواهد عادلانه باشد و
ساختار اجتماعی خود را بر پایههای منصفانه استوار
کند.
ج) عقلانی بودن؛
از دیدگاه رالز اصول عدالت او به لحاظ افراد، اهداف،
طرح و نقشه برای زندگی، شیوه و روش انتخاب عقلانی است،
زیرا افراد عقلانی برای تأمین اهداف بلند مدت و عقلانی
خویش در صدد تدارک طرح عقلانی برمیآیند و با روش
عقلانی، اصول عقلانی را جهت ساختار یک زندگی اجتماعی
گزینش و انتخاب می نمایند.
د) عینی بودن؛
عینی بودن اصول عدالت در برابر ذهنگرایی و دخالت دادن
افق ذهنی، جهت گیریهای شخصی، ترجیحات، امیال و اغراض
فردی است. اصول عدالت به حسب گزینش آن در شرایط ویژه
وضع اصیل، فارغ و آزاد از تأثیر عواملی نظیر مذهب،
ایدئولوژی، منافع فردی و تصور خاص از خیر و سعادت عینی
است، چون عینی است چنین اصولی همگانی و مشترک خواهند
بود، زیرا همه از شرایط برابر برخور دارند و به سبب
غفلت از ویژگیها و شرایط فردی خویش همگان از منظر
مشترک به مقوله نظم اجتماعی مینگرند.
ه) تأثیرپذیری
از کانت؛
دیدگاه رالز متأثر از نظریه وظیفه گرایی کانت است،
کانت داور نهایی و درک کننده اصول پایه اخلاق و عدالت
را عقل محض می داند، عقل محض تفصیل همه قوانین اخلاقی
و حقوقی را مستقیما در اختیار ما قرار نمی دهد بلکه
حاکم و داور تعدادی قوانین عام و پایه است که کانت
آنها را اوامر مطلق می نامد، به این اعتبار که این
اوامر ضروری و مطلق تحت هر شرایطی باید محترم شمرده
شود زیرا صدق و حقانیت آنها مشروط و مقید به شرایط خاص
یا آگاهی های تجربی مشخص نمی باشد، نکته ای که خیلی
مورد استفاده رالز قرار می گیرد تصویر کانت از وضعیت
فرد است، از نظر کانت فرد انسانی زمانی به داوری
عقلانی محض می پردازد و می توان ادعا کرد که حکم و
شناخت او فلسفی محض و تأثیر ناپذیرفته از درکها و
دریافتهای تجربی است که آن فرد خود را از قید تعلق به
اهداف، اغراض و امیال فردی خویش رها کند و مستقل و
آزاد از این دریافت های تجربی و مشخصی به مقتضای خرد
ناب خویش در حوزه عمل (چه اخلاق و آزادی درونی و چه
وظایف عدالت و آزادی بیرونی) به داوری و حکم بنشیند.
احکامی که در این وضعیت توسط خرد محض صادر می شود عین
اخلاق و عدالت است و ضروری و مطلق می باشد. نظریه رالز
و کانت در باب عدالت اشتراکات و تفاوتهایی دارند،
تفصیل بحث خارج از موضوع است.
6.
نتایج و آثار عدالت
اصول عدالت رالز
نتایج و آثاری را در پی دارد:
الف) اثر و نتیجه
اصل عدالت رالز در حوزه سیاست، دفاع از قانون اساسی
عادلانهای است که تک تک افراد جامعه سیاسی را
شهروندان برابر تلقی میکند که از حقوق و آزادیهای
اساسی به طور مساوی و برابر بهرهمند میشوند.
ب) نتیجه دیگر
تجویز و توجیه کنترل و محدود کردن قدرت است، زیرا اگر
حقوق و آزادیهای اساسی دارای ارزش مطلق و برتر از
دیگر ارزشها و اصول عدالت باشد، در نتیجه دولت
نمیتواند به هیچ عذری آزادیهای اساسی را مهار و
محدود کند.
ج) دستاورد سیاسی
دیگر این نظریه دفاع از حکومتی است که در برابر
دیدگاههای ارزشی، اخلاقی و مذهبی بی طرف است و تصمیم
گیریهای کلان سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خویش را بدون
دخالت دادن و بدون در نظر گرفتن آموزههای مذهبی و
اخلاقی خاصی طراحی میکند. نتیجه این آزادی عدم تعهد و
پایبندی دولت به نگرش ارزشی و مذهبی خاص است.
د) در بعد اقتصادی؛
نظریه عدالت رالز با توجه به اصل تمایز از دولت رفاه
گستر دفاع میکند و خواهان حفظ عدالت تقریبی در توزیع
ثروت از طریق تنظیم حقوق مالکیت و سیستم مالیاتی است
تا از این طریق از طبقات آسیب پذیر و کم درآمد حمایت
شود.
ه) به لحاظ حقوقی؛
نظریه عدالت توجیه مناسبی برای لزوم وضع قوانین
عادلانه و اطاعت از آنها را فراهم میکند. چون از
دیدگاه رالز تثبیت عدالت اجتماعی به صرف تعیین اصول
عدالت به انجام نمیرسد، بلکه باید به بدنه نهادهای
اجتماعی رسوخ کند و در تار و پود حیات اجتماعی رسوخ
داشته باشد و این امر ضرورت وضع قوانین متناسب با اصول
عدالت را اقتضا میکند.
نقد
و بررسی
اول: نظریه رالز
مبتنی بر دو رکن اساسی است، یکی روش وصول به عدالت و
دیگری محتوای اصول عدالت که عبارتند از اصل آزادی و
اصل تمایز. رکن اول نظریهی وی با این مشکل مواجه است
که وضعیت نخستین، همانگونه که خود تصریح به آن دارد،
وضعیت فرضی بوده مطابق با واقعیات خارجی نیست. لذا از
این طریق نمیتوان اصول عدالت را وضع کرد. بر فرض
امکان تصویر چنین وضعیت فرضی تطبیق آن بر جهان واقع و
الزام بر اساس آن مشکل بلکه غیر قابل تحقق است. مجرد
اینکه انسانهای عاقل با تصور این شیوه آن را به عنوان
بهترین روش برای وصول به عدالت تصدیق خواهند کرد موجب
نمیشود بر واقعیت خارجی قابلیت انطباق داشته باشد.
دوم: رکن دوم با
این اشکال مواجه است که پذیرش روش وصول به عدالت
بالضروره پذیرش محتوای اصول عدالت رالز را نتیجه
نمیدهد. ممکن است کسی بگوید با انتخاب همین روش افراد
عاقل در وضعیت نخستین اصل سوقدهی جامعه به سوی سعادت
ابدی را به عنوان اصل اساسی برای عدالت انتخاب
میکنند، به این جهت که نحوه زیست در این جهان در
کیفیت حیات ابدی انسان تأثیر دارد و انسان باید روشی
را در زندگی این جهانی انتخاب کند که تأثیر مطلوب در
حیات ابدی انسان داشته باشد و این جز از طریق مقدم
داشتن فضایل اخلاقی و معرفتی امکان پذیر نیست. نتایج و
پیامدهای این اصول با اصول عدالت رالز متفاوت خواهد
بود.
سوم: این دیدگاه را
به صورت فعلی آن نمیتوان پذیرفت، زیرا مستلزم طرد و
نفی شریعت است. چون شریعت در حوزه حقوق، اخلاق، سیاست
و ثروت آموزهها و اصول کلی دارد و با تعدیل و اصلاح و
محدود کردن آن به قلمروهایی که شریعت در آن سخن خاصی
ندارد نیز مشکل است زیرا وجود چنین قلمرو و حوزه ای که
شریعت در آن خالی از حکم ظاهری و واقعی باشد بر اساس
دیدگاه فقها وجود ندارد. بر فرض وجود آن قلمرو، این
دیدگاه همانگونه که گذشت ناواقع گرایانه است. تذکر این
نکته بجاست که در شماره ویژه مجله نقد و نظر نقدهایی
بر دیدگاه رالز ذکر شده است.
که هیچ کدام آن نقدها قوی و وارد به نظر نمیرسد.
. واعظی، احمد، جان رالز از نظریه عدالت تا
لیبر الیسم سیاسی، قم، بوستان کتاب، اول،
1384- ص106-110.
. ر. ک؛ واعظی، جان رالز، نظریه عدالت تا
لیبرالیسم سیاسی ، ص 65-73. وجوه اشتراک نظریه
کانت و رالز: الف) فرد عقلانی کانت
شباهت فراوانی با فرد موجود در وضع نخستین و
اصیل کانت دارد هر دو برای فردی که در باره
اصول عدالت داوری کند و اساس و پایه اخلاقی را
پی بریزد شرایطی را در نظر میگیرند
مثل اینکه
به معنای خاصی آزاد و مستقل باشد و این
استقلال در سایه نادیده گرفتن جهات و منافع
فردی حاصل میشود. البته این جهات مشترک میان
این دو تلقی از فرد خاص باعث نمیشود در تمام
ویژگیها فرد اخلاقی کانت همان فرد اخلاقی رالز
در وضع نخستین باشد؛ زیرا کانت داوری در باره
فرد عقلانی خویش را فارغ از هرگونه فهم و درک
تجربی تعریف میکند و آن را نمودار تبلور
خردورزی ناب و نشأت گرفته از عقل محض میداند،
حال آن که رالز افراد را در وضع نخستین دارای
معلومات تجربی دانسته و این آگاهی های تجربی
از اجتماع و اقتصاد و روان آدمیرا شرط موفقیت
آنها در انجام یک گزینش عقلانی مبتنی بر تأمل
کافی عقلانی و رعایت اصول حاکم بر انتخاب
عقلانی میداند. ب) در هر دو تلقی اصول عدالت
به ویژگیها و شرایط حاکم بر افراد تصمیم گیر و
قانون گذار مستند میشود. در نظریه عدالت کانت
اعتبار و ارزش قواعد اخلاقی و داوری های فردی
اخلاقی صرفا به این دلیل که او فارغ از علایق
و اهداف فردی تصور شده است تضمین میشود بی آن
که به مرجع دیگری برای داوری در باره صدق و
حقانیت آن اصول و قواعد نیازی باشد. در نظریه
عدالت رالز نیز وضعیت افراد در موقعیت اصیل و
نخستین است که عادلانه بودن توافقها و انتخاب
عقلانی صورت گرفته در آن را تضمین میکند و هر
آن چه آنها برگزینند حقیقتا مصداق عدالت
قلمداد میشود. ج) حکمت عملی کانت
وظیفهگرا است و اصول پایه و بنیادین اخلاق و
عدالت بر اساس دیدگاه کانت باید بدون توجه به
غایت و خیر بشر بلکه صرفا بر اساس وظیفه تعیین
شود، بر اساس وظیفهگرایی آن چه درست و حق است
را نمیتوان بر اساس آنچه خیر است تشخیص داد
بلکه بر عکس آن چه خیر است براساس آن چه درست
و حق است باید تشخیص داده شود و لذا کانت اصول
عدالت را بدون در نظر گرفتن تلقی خاصی از سرشت
بشر و بدون دخالت دادن تصور خاص از خیر و
سعادت بشر رقم میزند. رالز از این دیدگاه
وظیفه گروانه دفاع میکند و اصول عدالت خویش
را بی توجه به تصوری از خیر بنا مینهد و
افراد در وضع نخستین را به هر تصوری خاص از
خیر و سعادت جاهل در نظر میگیرد. د)
هر دو نظریه به افراد به عنوان غایت مینگرند
با توجه به شرایطی که در نظریه شخصیت هر دو
برای فرد اخلاقی در نظر میگیرند داور در باره
اصول عدالت در شرایطی نیست که بخواهد برای جلب
منافع فردی خویش از دیگران به عنوان وسیله
وصول به اهداف و آمال خویش بهرهمند شود و از
این رو نگاه ابزاری به دیگران در هر دو نظریه
فاقد زمینه است.
تفاوتهای
نظریه کانت و رالز: الف) کانت اصول
عدالت را برای هدف مشخص و محدود تعقیب میکند
که همان تنظیم چارچوبی اساسی و حقوقی برای
مقوله آزادی های فردی و مشروع است و هرگز با
کلیت عدالت اجتماعی و توزیعی درگیر نمیشود،
ولی رالز پی ریزی ساختار اجتماع عادله را مد
نظر دارد و از نظریه عدالت خویش انتظار دارد
که پایههای ارزشی و اخلاقی یک نظم اجتماعی
عادلانه و عقلانی را در اختیار نهد. ب)
رالز اصول عدالت خویش را عقلانی محض و ناشی از
فلسفه ناب و منبعث از خرد محض نمیداند بلکه
افراد در وضع نخستین از دانش های تجربی فراوان
برخوردارند و انسانهایی فرد گرا و خواهان
طراحی زندگی خوب و مطلوب اجتماعی هستند و برای
ترسیم پایه های آن به انتخاب عقلانی با مراعات
کامل اصول انتخاب عقلانی دست میزنند نه آنکه
مانند کانت نیتی جز انجام وظیفه نداشته باشند
و به هیچ معنا فردیت خویش را در نظر نگیرند.
ر.ک: همان.
. توسلی، حسین، مبنای عدالت در نظریه جان
رالز، در فصلنامه: نقد و نظر، شماره 10- 11،
بهار و تابستان 1376ش، ص 133- 149.