محمد اسحاق ذاکري
چکيده
شرائط
کنوني جهان اسلامي ونفوذ گروههاي تکفيري و دست ساخته
استعمار در ميان امت اسلامي وفعاليتهاي نفاق آميز اين
قبيل گروهها، جاي هيچ شک وشبهاي براي ضرورت اتحاد و
انسجام ميان مسلمانان و تقريب مذاهب اسلامي باقي
نميگذارد؛ چنانکه اتحاد ميان مسلمانان بر اساس
دستورهاي ديني وحياني نيز ضروري است، از اين رو در اين
مقاله عوامل اختلاف ميان مسلمانان و فعاليتهايي که
دانشمندان اسلامي و تقريبيبراي خنثي سازي اختلاف ميان
مسلمانان و حاکم کردن فضاي اتحاد و اخوت و اصلاح ميان
مسلمانان و تقريب مذاهب اسلامي داشته اند، مورد کنکاش
و بازخواني قرار گرفته است، تا بتوان با نقد وبررسي
اين موضوع مهم، به راهکارهاي مثبت و عملي براي تحقق
ايده اتحاد وانسجام ميان امت اسلامي دست پيدا کرد.
کليد واژهها:
تقريب، مذاهب اسلامي، عوامل اختلاف نخستين، صحابه،
مصلحان مسلمان.
درآمد
تقريب مذاهب اسلامي همزمان با تلاش
عدهاي از عالمان ديني براي اصلاح مشکلات و روابط
مذاهب اسلامي به صورت جدي از حدود نيم قرن قبل با
تشکيل دار التقريب مطرح شده است؛ اما ريشهها و سابقه
تقريب مذاهب اسلامي به زمانهاي دور باز مي گردد. اين
مقاله ميکوشد نگاهي به تلاشهاي صورت گرفته در راستاي
تقريب مذاهب اسلامي داشته باشد. از آنجايي که تقريب
فرع بر تفاوت و اختلاف است نگاهي گذارا به اختلافات
عقيدتي مسلمانان نيز دارد. ترديدي نيست در اينکه
اختلاف كلامي و اعتقادي عميق و جدي ميان اصحاب پيامبر
در زمان حضور آن حضرت وجود نداشته است؛ زيرا با حضور
پيامبر هرگونه اختلاف حل و فصل ميگرديد و پيامبر به
عنوان رابط بين حق و خلق فاصل حق و باطل بود. اما پاره
اي از مخالفتهاي عملي و سياسي بعض اصحاب و عدم اطاعت
آنها از دستورهاي پيامبر نشان ميدهد که به نوعي
اختلاف ميان اصحاب وجود داشته است. جريان هاي موجود در
ميان صحابه پيامبر(ص) را ميتوان به سه دسته تقسيم
کرد:
1. عدهاي
از اصحاب پيامبر (ص) ايمان واعتقاد كامل به پيامبر
اسلام و رسالت آسماني آن حضرت داشتند و خودشان را مطيع
کامل پيامبر دانسته، از تمام اوامر حضرت اطاعت
ميكردند، هرچند كه گاه آن اوامر را برخلاف ميل باطني
شان مييافتند.[1]
2. عده ديگر از اصحاب پيامبر به ظاهر
به آن حضرت و برنامه هاي آسماني وي ايمان آورده بودند؛
اما در واقع تسليم كامل اوامر الهي پيامبر اسلام (ص)
نبودند. اين عده در فرصتهاي مناسب و موارد متعدد در
صدد مخالفت پنهان و آشكار با دستورهاي پيامبر بودند.
به عنوان مثال، ميتوان به داستان اعتراض ذوالخويصره
تميمي به پيامبر اسلام (ص) برسر موضوع تقسيم غنائم جنگ
حنين اشاره نمود كه اين صحابي به ظاهر مسلمان، پيامبر
اسلام را مخاطب ساخته؛ چنين گفت:
«اعدل يامحمد فإنك لم
تعدل»
و پيامبر در پاسخ او فرمود:
«ان لم اعدل فمن يعدل»؛
اگر من بر عدالت رفتار نكنم پس چه كسي ميتواند عادل
باشد.[2]
3. گروه ديگر با اينكه خودشان را تابع
اوامر الهي و پيامبر اسلام و دستورها وي ميدانستند،
در بعض امور، خصوصا در امور عملي و سياسي، ابايي از
مخالفت با پيامبر نداشتند و در اين حوزه حق مخالفت
براي خودشان قائل بودند؛ به عنوان نمونه به چند مورد
از مخالفت و سرپيچي اين دسته از صحابه در مقابل
دستورات پيامبر اسلام در زمان حضور اشاره ميشود:
الف.
مخالفت بعضي از صحابه با انعقاد قرار داد صلح مسلمانان
با كفار قريش در سال ششم هجري كه به صلح(حديبيه) معروف
است[3]؛
ب. مخالفت برخي از بزرگان صحابه، با
دستور صريح پيامبر اسلام مبني بر همراهي و خروج لشكر
اسلام به فرماندهي اسامه بن زيد از مدينه به سوي
سرزمين شام در آخرين روزهاي زندگي پيامبر (ص).
ج. مخالفت
همين جريان با دستور پيامبر گرامي اسلام هنگام آخرين
بيماري مبني بر حاضر کردن قلم و كاغذ تا اينكه چيزي
در آن بنويسد كه مايه نجات اسلام و مسلمانان باشد.[4]
در بررسي از جريانهايي كه در زمان
حيات پيامبر اسلام در ميان صحابه حا كم بودند ميتوان
چنين نتيجه گرفت كه نقش بعضي از اين جريانها در پايه
ريزي اختلاف ميان امت اسلامي بسيار مؤثر بوده است؛
خصوصا اصحاب جريان سوم كه جريان غالب در ميان مسلمانان
بوده و هنوز از تعصب هاي قومي و قبيلهاي در پيشبرد
اهداف شان كمك ميگرفتند و حق مخالفت با پيامبراسلام و
دستورهاي او را خصوصا در زمينه خلافت و حاکميت امت
اسلامي به خصوص در مواردي كه با خط مشي فكري و سياسي
آنها مخالف بوده است، براي خودشان محفوظ ميدانستند.
اكثر صاحب نظران اسلامي، نخستين زمينه
هاي شكل گيري فرق و مذاهب اسلامي را بعد از رحلت
پيامبر گرامي اسلام و در عصرصحابه نخستين، جستجو كرده
اند؛ از اين رو براي شناخت بهتر اين موضوع، شناخت
ويژگيهاي فكري، كلامي و سياسي قرن نخست كه از آن به
قرن صحابه و تابعين نيز ياد ميشود ضروري به نظر
ميرسد. از موضوعات و مسائل مهمي كه در عصر صحابه
نخستين مورد اختلاف آن ها واقع شده، چنين نام برده شده
است:
1. امامت وخلافت جامعه اسلامي بعداز
رحلت پيامبر اسلام؛
2. فدك و ميراث پيامبر اسلام (ص)؛
3.
نوع برخورد با كساني كه با انگيزههاي مختلف از پرداخت
زكات به مأموران خليفه وقت خود داري کردهاند، و
همچنين اختلاف در نوع برخورد با اهل ارتداد؛
4. نوع برخورد با تخطيهاي خليفه سوم و
نزاعهايي که در ارتباط با قتل وي شکل گرفت؛
5. خلافت امام علي (ع) که منجر به
جنگهاي جمل و صفين و نهروان و شهادت آن حضرت شد؛
6.
اختلافهاي کلامي که در ميان صحابه نخستين و تابعين
مطرح بوده اند، عمده ترين محورهاي اختلاف عبارت بودند
از: موضوع ايمان و کفر؛ حکم مرتکب کبيره؛ قضا و قدر
الهي؛ صفات باريتعالي و... .[5]
ويژيگي مهم موضوعات اختلافي در ميان
صحابه نخستين را ميتوان در وجهه سياسي اين اختلافها
دانست كه عمدتا بر محور اختلاف بر سر جانيشيني پيامبر
اسلام ميچرخيده است، به نظر ميرسد ديگر اختلافات حتي
اختلافات به ظاهر كلامي، مثل بحث قضا و قدر و موضوع
تحكيم خاستگاه سياسي داشته اند تا خاستگاه كلامي صرف.
2.
اختلاف در
موضوع امامت وخلافت
مسلمين
در اين كه
مهم ترين و اولين اختلاف مسلمانان بعد از درگذشت
پيامبر اسلام (ص) در چه موضوعي بوده است، صاحب نظران
اسلاميتقريبا اتفاق نظر دارند. اكثر تاريخ نويسان و
صاحبان ملل ونحل اسلامي، اولين و مهمترين اختلاف
مسلمانان را موضوع رهبري جامعه اسلامي بعد از پيامبر
اسلام دانستهاند. بر اين اساس ملل و نحل نويسان
اسلامي، مثل اشعري، نوبختي، ناشي اكبر كه از قديمي
ترين گزارش گران فرق و مذاهب اسلامي به حساب ميآيند،
سر آغاز ظهور فرقه گرايي اسلامي را در پيوند با موضوع
خلافت سياسي جامعه اسلامي و ماجراي سقيقه ميدانند.
ناشي اكبر در كتاب (مسائل الامامة) خود از اختلافات
انصار و مهاجر و بني هاشم در ماجراي سقيفه به
عنوان(فرقه) ياد كرده، و قائل است كه اين اختلافات
زمينهاي بوده اند براي شكل گيري فرقههايي چون«علويه»
(اصحاب امام علي(ع))، «عثمانيه»(شامل اصحاب طلحه،
زبير، عايشه و اهل شام) و «معتزله سياسي» (كساني كه از
جنگ و همكاري با امام علي (ع) به بهانه اين كه حق براي
آنها روشن نيست خود داري كردند).[6]
طبق نظريه بعضي از انديشمندان اسلامي،
در زمان حضور پيامبر گرامي اسلام، فضاي صلح و برادري
ميان امت اسلامي حاکم و اسباب اختلاف نيز کمتربوده
است، با وجود آن پيامبر گرامي اسلام براي آنکه اهميت
وحدت و الفت ميان پيروان خود را عملا گوشزد نمايد،
اولين برنامه خود را بعد از استقرار در شهر مدينه،
حاکم شدن فضاي اخوت و برادري و الفت ميان مهاجرين و
انصار قرار داد و برنامه عقد اخوت را در ميان مسلمانان
اجرا کرد:
«اخي النبي بين اصحابه من المهاجرين والانصار اخوين
اخوين».[7]
پيامبر گرامي اسلامي، در طول عمر شريف شان، به انحاي
مختلف، اهميت وحدت امت اسلامي را گوشزد ميکرد،
درخطبهاي که در آخرين حج شان براي مسلمانان ايراد
کرد، مسلمانان را اينگونه به وحدت دعوت کرده است:
«المسلمون اخوة تتکافي دمائهم»[8]
مسلمانان با هم برادرند و خونهايشان
از نظر ارزش و اعتبارمساوي هم هستند و خون هيچ شخصي از
ديگري ارزشمندتر نيست.
بعد از رحلت پيامبر گرامي اسلام و
نمايان شدن اختلافات موجود ميان مسلمانان, خصوصا در
مسأله خلافت وجانشيني پيامبر(ص) و ايجاد زمينه براي سم
پاشي منافقان در ميان مسلمين، تنها فردي که به اعتراف
اکثر دانشمندان مسلمان از شيعه وسني، براي حفظ همبستگي
و وحدت امت اسلامي، و در نتيجه حفظ اسلام، تلاش کرد و
در اين راه از حق مشروع خود, يعني خلافت سياسي جامعه
اسلامي چشم پوشيد، امام علي (ع) است؛ آن حضرت در اين
زمينه فرموده است:
«وايم الله لولامخافة الفرقة بين
المسلمين و ان يعود الكفر و يبور الدين لكنا علي غير
ما كنا لهم عليه»[9]؛
يعني به خدا سوگند! اگربيم وقوع تفرقه ميان مسلمين و
بازگشت كفر و تباهي دين نبود، رفتار ما با آنان به
گونه ديگر بود. در مورد ديگر در نامه اي خطاب به
ابوموسي اشعري مي گويد:
«و ليس رجل_فاعلم_احرص
علي جماعة امة محمد و الفتها مني، ابتغي بذالك حس
الثواب و كرمالماب»[10]؛
بدان هيچ كس به اندازه علي حريص به وحدت و اتحاد امت
اسلامي نيست و همچنين انسش نسبت به آن از من بيشتر
نيست، من در اين كار پاداش نيك و سر انجام شايسته از
خدا ميطلبم. و حضرت بعد از به خلافت رسيدن عثمان،
خطاب به او ميفرمايد:
«لقد علمتم اني احق الناس بها من غيري
و والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين ولم يكن فيها
جور الا علي خاصة»[11]؛
يعني شما ميدانيد كه من از همه براي خلافت و رهبري
جامعه اسلامي شايسته ترم. به خدا سوگند! مادامي كه كار
مسلمين رو به راه باشد و تنها برمن ظلم و جفا شده
باشد، مخالفتي نخواهم كرد؛ لذا از حضرت به عنوان
نخستين منادي وحدت امت اسلامي ياد شده است. بدين سان
زندگي وگفتار امام علي (ع) در طول حيات شان همواره بر
معيار مصلحت جامعه اسلامي و وحدت امت اسلامي استوار
بوده است. امام هم در عمل و هم در گفتار بر وحدت امت
اسلام و حاکميت فضاي اخوت و برادري در جامعه اسلامي
تاکيد داشتهاست.
فرصت طلبان، بعد از جريا ن سقيفه در
صدد فتنه انگيزي و ايجاد اختلاف ميان مسلمانان بوده
اند. پس از به خلافت رسيدن ابوبکر و مخالفت عدهاي از
مسلمانان از بيعت کردن با او، ابوسفيان نيز از بيعت با
ابوبکر خود داري نموده، پيشنهاد حمايت از به خلافت
رسيدن اما م علي (ع) را سر ميدهد و خطاب به حضرت علي
ميگويد: «آيا شايسته است پايين ترين تيرههاي قريش در
کسب قدرت از تو پيش بيفتند؟ به خداقسم اگر بخواهي در
حمايت از شما، مدينه را پر از سواران جنگي مي کنم، دست
خود را دراز کنيد تا با شما بيعت نمايم.»
پاسخ امام علي از اين پيشنهاد ابوسفيان
بهخوبي روشنگر اهميت وحدت امت اسلامي در نزد امام
است، ايشان در پاسخ به ابوسفيان فرمود: «اي ابوسفيان
نه؛ توهميشه به دنبال ضربه زدن به دين اسلام هستي و من
هيچ نيازي به کمک تو که پيوسته با اسلام و مسلمانان
خصومت داري ندارم.»[12]
بنابراين از بررسي گفتار وعمل كرد حضرت
امام علي (ع) در طول حيات شان اين نكته بهخوبي
روشميشود كه معيار اصلي گفتار و حركتهاي آن حضرت
در مواجهه با حوادث جامعه اسلامي آن روز، حفظ دين و
وحدت امت اسلا م بوده است. اين مسأله، بيانگر اهميت
وحدت و اتحاد در جامعه اسلامي است.
بعد از شهادت امام (ع) ديگر امامان
معصوم نيز حفظ وحدت امت اسلامي را سر لوحه فعاليتهاي
شان قرار داده اند و هريك از امامان طبق شرايطي كه در
آن به سر مي بردند با الهام از سيره امام علي(ع) ،
محور فعاليتهاي اجتماعي و سياسي شان را بر زنده نگه
داشتن دين اسلام و حفظ وحدت امت اسلامي قرار دادند.
گفته شده است يكي از افرادي كه براي
نزديك كردن مذاهب اسلامي و وحدت مسلمين تلاش کرده است،
مأمون خليفه عباسي بوده است. وي به يحيي بن اکثم قاضي
القضات خود دستور داد كه فقهاي بزرگ تمام مذاهب
اسلامي را كه در بغداد حضور دارند، جمع کند، و آنها
ميان خودشان به مناظره بپردازند و هركس غلبه كرد،
ديگران حرف او را قبول نموده، از او اطاعت نمايند تا
از اين طريق اختلاف امت اسلامي كاهش يابد. البته مأمون
که در اين كار اهداف خاص خود را دنبال ميكرد،
درنهايت، اين رويه او به توسل به زور و اجبار كشيده
شد و در نتيجه او نه تنها به هدف ظاهري خود، كه
اجتماع مسلمين بود نرسيد؛ بلكه باعث تشديد تعصبهاي
مذهبي در ميان مسلمانان نيز شد[13]،
هرچند مأمون در بخش ديگر از فعاليت هاي خود كه بر
تفضيل امام علي بر ديگر خلفا تأکيد داشت نسبتا مؤفق
بود؛ چرا که تلاشهاي او در اين موضوع، باعث طرح بحث
تعديل مذاهب اسلامي و مسأله تربيع از سوي احمدحنبل شد،
اين موضوع در بحث بعدي با تفصيل بيشتر بحث ميشود.
يکي
از جريانهايي که در تقريب مذاهب اسلامي و سازگاري
نسبي ميان پيروان مذاهب اسلامي، موثر بوده است، جريان
تعديل مذهب اهلسنت در بحث خلافت توسط عالم بزرگ
اهلسنت و پيشواي مذهب حنبلي، احمد بن حنبل بوده است,
هرچند انگيزه اصلي وي از طرح بحث تربيع مبارزه او با
مأمون در موضوع تفضيل امام علي بوده است؛ اما در هر
صورت طرح بحث تربيع و پذيرش
امام علي به عنوان خليفه چهارم ونقل فضائل امام علي در
کتاب احمد حنبل، باعث شد که ديدگاه افراطي اهل حديث
آن عصر، مقداري اصلاح شود و ديد نسبتا معتدل تري به
امامان شيعه وشخص امام علي (ع) داشته باشند.
احمد بن حنبل به دليل مقاومت در مسأله
حادث بودن قرآن و کلام الهي و ديگر مسائل اعتقادي در
مقابل مأمون خيلفه عباسي، در ميان اهلسنت عصر خود از
جايگاه ويژه و نفوذ قابل توجهي برخوردار بود, چنان که
او در خلال قرن دوم و سوم هجري نقش رهبر اعتقادي در
ميان اهلسنت داشته است و اکثر اهلسنت در اين برهه از
زمان، سخنان او را فصل الخطاب مسائل اعتقادي و کلامي
تلقي ميکردند،
هرچند شهرت احمد بن حنبل ازقرن پنجم و ششم به
بعد به عنوان پيشواي فقهي بخشي از جامعه اهلسنت بوده
است.
ديدگاه تاريخي اهلسنت درباب خلافت، بدين گونه بوده
است که خلفاي نخستين، در امر خلافت محق بوده اند، و
اعتقاد به خلافت خلفاي نخست را شرط اهلسنت بودن
ميدانستند، به اين معنا که يک مسلمان، زماني از اهل
سنت محسوب ميشده است، که سه و يا چهار خليفه نخست را
خليفه برحق ميدانست و گرنه اهل بدعت و از اهلسنت
خارج دانسته ميشد؛ چنانکه درطرف مقابل، شاخصه اصلي
شيعه بودن، اعتقاد به امامت ائمه معصومين (ع) بوده
است. اما اهلسنت خصوصا اهلسنت نخستين، در تعداد خلفا
اختلاف داشتهاند، به گونهاي که در قرن اول و دوم
هجري، اکثر اهلسنت ساکن کوفه و واسط فقط دو خليفه
نخست را قبول داشتهاند و اعتقادي به عثمان به عنوان
خليفه سوم نداشتهاند و به جاي آن، اعتقاد به خلافت
امام علي داشته و حتي او را برتر از دوخليفه نخست مي
دانستهاند. اين دسته از مسلمانان درتاريخ گرچه به
شيعه بودن متهم اند، اما با بررسيهاي تحقيقي که انجام
گرفته است اين نکته به دست ميآيد که آنان از نظر
اعتقادي و فقهي با شعيان تفاوت زياد داشتهاند. در طرف
ديگر اهل شام و بصره و بعض مناطق ديگر که خط مشي
عثماني و اموي را دنبال ميکردند، اعتقاد شديد به
عثمان داشته، تفکيک او را از دو خليفه نخست به هيچ
وجه قبول نداشتهاند، و ترتيب فضيلت خلفا را نيز به
ترتيب خلافت آنها ميدانستهاند. در اين گرايش که
جريان غالب در اهلسنت آن زمان بوده است، اعتقادي به
خلافت امام علي به عنوان خليفه چهارم وجود نداشت.
بعد از شهادت امام علي (ع) در سال چهلم هجري وحاکم شدن
امويان بر مسلمين به مدت نود سال، مذهب عثماني که
برمبناي ضديت با تفکر و خط مشي امام علي و شيعيان شکل
يافته بود، به عنوان مذهب اصلي و پايه در جهان اسلام
مطر ح بوده است. طبق اين نگرش، جو شديدا منفي ضد امام
علي حاکم بوده است و هيچ جايگاهي براي آن حضرت قائل
نبودند. در مقابل، عثمان به عنوان صحابي و خليفه سوم،
داراي شأن و منزلت بوده است. اين ديدگاه افراطي تا
اواخر قرن دوم برفضاي جامعه اسلامي حاکم بوده است، اما
در آغاز قرن سوم و همزمان با شکل گيري مذهب اهل حديث
در ميان اهلسنت، تعديلهايي بر اعتقادات رائج اهلسنت
وارد شد. يکي از مهم ترين فصول اين تعديل، پذيرش امام
علي به عنوان خليفه چهارم بوده است. بعد ازآن، عقيده
اهلسنت در باب خلافت تغيير پيدا کرده، اعتقاد به
خلافت بر مبناي (تربيع) و پذيرش امام علي به عنوان
خليفه چهارم شکل گرفت. در اين ميان نقش احمد بن حنبل
در تغيير ديدگاه اهلسنت نسبت به پذيرش امام علي به
عنوان خليفه چهارم، نقش غير قابل انکار و مثبت بوده
است.
احمد بن حنبل که در ابتدا همان اعتقاد
رائج اهلسنت مبني بر کافي بودن اعتقاد به سه خليفه
نخست را ترويج ميکرد، در ادامه تفکراعتقادي خود، اين
ايده را طر ح ميکند که اگر کسي اعتقاد به خلافت امام
علي به عنوان خليفه چهارم مسلمين داشته باشد اشکالي
ندارد. او درکتاب خود فضائلي را براساس نصوص پيامبر،
براي امام علي اثبات ميکند، اين درحالي بوده است که
اهل حديث که ادامه دهنده جريان عثمانيه به حساب
ميآمد، سخت با امام علي (ع) دشمني داشته اند؛ نه تنها
خلافت امام علي را، بلکه ديگر فضائل و مزايايي را که
براي ديگر صحابه قائل بوده اند، نسبت به آن حضرت انکار
ميکردند. اهل حديث هرنوع پذيرش امام علي را مساوي با
پايمال شدن خون طلحه و زبير و ديگر اصحاب جمل
ميدانستهاندتا جايي که وقتي حاضر به پذيرش خلافت آن
حضرت شدند، مشروط به سکوت و عدم قضاوت در مورد جنگ جمل
و اصحاب جمل بوده است.
احمد بن حنبل برخلاف جريان معمول اهلسنت و اهل حديث،
با نقل فضائل امام علي در کتاب «المسند» و ديگر آثار
خود و از جمله در کتاب «فضائل الصحابه» که حدود دويست
صفحه از اين کتاب را به احاديثي که از پيامبر
گرامي اسلام در مورد امام علي نقل شده بود، اختصاص
داده است، بعد از آن نقل فضائل امام علي (ع) به مرور
زمان در آثار اهل حديث گسترش مييابد؛ چنانکه نگاهي
به کتاب«السنة» ابن عاصم اين ادعا را
تأييد ميکند. للکائي نيز در کتاب «شرح اصول
عقائد اهل السنة» فصلي را به فضائل امام علي
اختصاص داده، به احاديثي زيادي که از پيامبر گرامي
اسلام در شأن و فضيلت امام علي نقل شده است به شمول
احاديث غدير، منزلت، ثقلين، و حديثي در مورد شأن نزول
آيه تطهير در مورد اهلبيت اشاره دارد. او از جمله به
اين حديث اشاره دارد: «جابر بن عبدالله گفته است:
ماکنانعرف منافقينا معشرالانصار الاببغضهم علي»؛ ملاک
شناخت شخص منافق در جمع انصار، بغض داشتن وي، نسبت به
امام علي بوده است».
به نظر ميرسد احمد حنبل با نقل فضائل امام علي در
کتاب خود، براي اولين بار در ميان اهل حديث، جو شکني
عليه جريان عثماني مذهب انجام داده است تا زمينه را
براي پذيرش اعتقاد به خلافت و ديگر فضائل حضرت آماده
نمايد و اعتقاد به خلافت آن حضرت را بدون اشکال معرفي
کند؛ چنانکه عبدالله بن احمد در اين زمنيه گفته
است: «از پدرم شنيدم که در مسأله تفضيل گفت: « ابوبکر،
عمر و عثمان». بعد افزود: « ولانعيب من ربع بعلي
لقرابته و صهره و اسلامه القديم و عدله؛ نسبت به کسي
که علي را خليفه چهارم بداند، به دليل قرابت امام علي
به رسول خدا و دامادي او و اسلام قديم و عدل او، عيب
گيري نمي کنم».
در نقل ديگري از احمد حنبل چنين آمده است که: او
اعتقاد به سه خليفه نخست و همچنين اعتقاد به خلافت
امام علي به عنوان خليفه چهارم را، درست ميدانست.
شايد اين نظرية محتاطانه او و نقل عبارات مختلف از او
در باب خلافت، به جهت ترس از عکس العمل عامه اهلسنت
که عثماني مذهب بودند، باشد؛ اما آنچه مسلم است اين
نکته است که احمد حنبل براي تثبيت موقعيت امام علي به
عنوان خليفه چهارم و کسي که در اسلام داراي فضيلت است
و در نتيجه تغيير ديدگاه منفي اهلسنت به ديدگاه مثبت
در مورد امام علي، بسيار کوشيده است.
7.
احمدبن حنبل و خلافت امام علي
احمدبن حنبل عمدتا به دو دليل در مورد پذيرش خلافت
امام علي (ع) استناد کرده است:
1.
تمسک به حديث «سفينه» که در ميان اهلسنت حديث مشهوري
است. مراد از آن حديثي است که ازپيامبرگرامي اسلام
بدين مضمون نقل شده است:
«الخلافة
ثلاثون سنة ثم يکون بعد ذالک الملک؛[20]
خلافت بعد از من سي سال دوام ميکند و بعد از آن به
پادشاهي و ملوکيت تبديل ميشود». احمد حنبل با استناد
به اين حديث، دوره خلافت خلفاي راشدين را تا پايان
خلافت امام علي دانسته، براساس آن عقيده «تربيع» را
پايه گذاري کرده است.
2.
مستند ديگر احمدبن حنبل در پذيرش خلافت امام علي، عمل
اصحاب مبني بر انتخاب امام بعد از قتل عثمان به عنوان
خليفه است؛ چنانکه در خبري که صالح فرزند احمد نقل
كرده است، چنين آمده است: «از پدرم پرسيدم: اگر کسي
خلافت را براي علي به عنوان خليفه چهارم ثابت بداند و
معتقد به عقيده تربيع باشد؛ لازم است تادر تفضيل هم او
را در مرتبه چهارم بداند؛ يعني در مرتبه اي بعد از
خلفاي سه گانه و مقدم و بالاتر از ديگر اصحاب؟ احمد در
جواب گفت: «ماپيرو اخبار هستيم، بايد ديد در اين باره
چه چيزي آمده است؟ علي براي من خليفه اي است که خود را
امير المؤمنين ناميد و اصحاب رسول خدا و بسياري از اهل
بدر او را به اين لقب خوانده اند».
در
نتيجه نقش احمد حنبل در تعديل مذهب اهل حديث و
اهلسنت قرون نخستين که بر مبناي ضديت با امام علي شکل
يافته بود، بسيار مهم و تأثير گذار بوده است و او
در اين مسير با دشواري هاي زيادي مواجه بوده است؛ اما
در نهايت موفق ميشود که مسأله «تربيع» و خلافت امام
علي را در اعتقادات رائج اهلسنت وارد نمايد. ديگر
علماي اهلسنت اعتقاد به خلافت امام علي را بعد از
احمدبن حنبل جزء اعتقادات اهلسنت به حساب آورده اند.
و همچنين اين تلاش علمي و عملي احمد حنبل در نزديک
کردن ديدگاه مذاهب اسلامي در اين موضوع وايجاد سازگاري
ميان مسلمانان تأثيربه سزايي داشته است، هرچند احمد
حنبل در مسائل ديگر و خصوصا در مسائل کلامي و اصول
اعتقادي، نظريات جزم گرايانه و متعصبانه وخالي از
استدلال عقلي دارد، که قابل نقد و بررسي و از موضوع
بحث ما خارج است.
8. جريان فقه الخلاف
ونقش آن در تقريب مذاهب اسلامي
يكي از پديدههاي علمي كه در راه تقريب مذاهب اسلامي و
وحدت امت اسلامي كه در تاريخ اسلام نقش مثبت داشته
است، جريان فقه الخلاف بوده است كه امروزه ازآن به فقه
تطبيقي وفقه مقارن ياد ميشود. پرداختن به فقه الخلاف
در تقريب مذاهب اسلامي جايگاهي خاص دارد؛ زيرا
اولا، باعث ميشود كه آگاهي علما و پيروان يك مذهب از
مذهب ديگر بيشتر شود، اين خود كمك بزرگ در جريان تقريب
مذاهب اسلامي به حساب ميآيد؛ چراكه بسياري از
ناهنجاريها و تعصبهاي خشك مذهبي موجود ميان پيروان
مذاهب اسلامي، به عدم آگاهي آنها از اعتقادات و احكام
ديگر مذاهب بر ميگردد؛ در حالي که آنان در اکثر
مسائل؛ مشترك هستند چنانكه مجتهدان شيعي مثل آيت الله
بروجردي (ره) وحضرت امام خميني (ره) که ديدگاه تقريبي
داشته اند يكي از پيش نيازهاي رسيدن به مرتبه اجتهاد
مطلق را، آگاهي داشتن از آراي فقهي ديگر مذاهب اسلامي
و رجوع به آن دانسته اند.
ثانيا، با بحث و بررسي كه در جريان فقه مقارن، ميان
علماي مذاهب اسلامي در مورد اعتبار واسناد به منابع
معتبر و ترجيح فتاوا صورت ميگيرد، روند نزديك شدن
مذاهب اسلامي و اجماع آنها بر حكم واحد از شانس بيشتر
برخوردار است و تأثير مثبت آن بر تقريب مذاهب اسلامي
بركسي پوشيده نيست.
دو تعريف از فقه الخلاف بيان شده است:
1.
فقه الخلاف عبارت است از: «جمع آوري آراي مذاهب اسلامي
در مسائل فقهي، بدون ارزيابي و مقايسه بين آنها»؛
2.
فقه الخلاف عبارت است از: «جمع آوري آراي فقهي مذاهب
اسلامي همراه با ارزيابي آرا براساس ادله و منابع
آنها».[23]
ازاين دوتعريف، گويا تعريف دوم نزديكتر به هدف فقه
الخلاف وبحث تقريبي است كه از گذشته هاي دور ميان
علماء مطرح بوده است.
هرچند امروزه پديده فقه الخلاف(فقه مقارن) امرجديد
تلقي ميشود؛ اما با مطالعه تاريخي در اين زمنيه، به
اين نكته دست مييابيم كه فقه تطبيقي از سابقه تاريخي
برخوردار بوده است و پيوند با تاريخ مذاهب اسلامي وعصر
امامان معصوم (ع) داشته است؛ لذا گفته شده است كه
بارزترين فرد در آگاهي داشتن از آراي فقهي مكاتب و
مذاهب فقهي عصرخود، امام صادق (ع) بوده است و او در
اين راستا، مباحثات و مناظرات زيادي با پيشوايان ديگر
مذاهب و مكاتب فقهي عصر خود داشته است. علم و آگاهي
امام از معارف و احكام ديني و آراي فقهي ديگر مكاتب و
مذاهب فقهي به گونه اي بوده است كه بزرگان آنها به
اين امر اعتراف داشتهاند.
فعاليت هاي امام در اين راستا، بر مبناي تبيين صحيح
احكام و معارف اسلامي و همچنين نزديك كردن ديدگاههاي
مكاتب فقهي بوده است؛ به عنوا ن مثال به مناظرة امام
صادق (ع) با محمد بن نعمان معروف به «ابوحنيفه» يكي از
فقيهان برجسته و پيشواي فقهي مذهب حنفي اشاره ميشود:
ابوحنيفه ميگويد: «منصور خليفه عباسي از من خواست تا
مسائل مشكل فقهي و كلامي آماده نمايم و در جلسه
مناظرهاي كه با حضور خليفه تشكيل ميشود، از امام
صادق سؤال نمايم. من حدود چهل سؤال فراهم كردم و نزد
منصور خليفه عباسي در «حيره» رفتم، ديدم جعفربن محمد
در كنار منصور نشسته است. مسائلي را كه آماده کرده
بودم از او سؤال ميكردم و او جواب ميداد و ميگفت:
شما كه از مكتب اهل رأي هستيد، چنين ميگوييد و نظرية
علماي اهل مدينه كه از اهل حديث هستند اين چنين است و
فتواي ما كه از مكتب اهلبيت هستيم چنين است.» بعد از
اتمام اين مباحثه و مناظره علمي كه در حضور منصور
خليفه عباسي انجام گرفت و امام به تفصيل و با نظر داشت
مكاتب فقهي مختلف به مسائل پاسخ داد، ابوحنيفه رو به
منصور خليفه عباسي نموده، گفت: «آيا روايت نشده است كه
دانشمندترين مردم؛ داناترين مردم به اختلاف آنان است.»
همچنانكه شخص امام صادق (ع) در آگاهي از آراي فقهي و
كلامي ديگر مكاتب فقهي سرآمد بوده است، شاگردان و
اصحاب آن حضرت نيز در اين موضوع، راه امام را پيموده،
در اين موضوع صاحب نظر بودند. بدين سان اصحاب امام، در
مناظرات علمي با علماي ديگر مذاهب همواره در پي نشر
معارف حقه اسلامي و نزديك كردن ديدگاههاي مكاتب فقهي
و كلامي بوده اند. چنانكه در احوال معاذ بن مسلم نقل
شده است كه در مساجد حضور يافته، به سؤال هاي ديني
مردم براساس مكاتب مختلف فقهي پاسخ ميگفته است و اين
خبر به امام صادق (ع) ميرسد و حضرت در اين مورد گفت
وگويي با معاذ انجام ميدهد. معاذ بن مسلم ميگويد:
«امام صادق به من فرمود: به ما خبر رسيده است كه تو در
مسجد براي مردم احکام ديني بر اساس مذاهب فقهي مختلف
بيان مي كني. معاذ ميگويد: در پاسخ به امام عرضه
داشتم، بلي چنين است و من ميخواستم در اين موضوع از
شما كسب تكليف نمايم، من در مسجد حضور مييابم و شخصي
ميآيد در باره چيزي سؤال ميكند، هرگاه او را بشناسم
اهل خلاف(پيرو مكاتب ديگر فقهي) است به او مطابق آنچه
عمل ميكند، پاسخ مي دهم و اگر بشناسم از پيروان
شماست، به آنچه از شما رسيده است پاسخ مي دهم، و
اگركسي را نشناسم كه از اهل خلاف است و يا از پيروان
شما، در پاسخ او ميگويم نظرية فلان مكتب اين است و
مكتب ديگر چنين نظرية دارد و فتواي شما اين است؛ حضرت
فرمود: خدايت رحمت كند، اين گونه عمل كن.»
اين رفتار وگفتار از اصحاب امام و
تأييد آن از سوي امام نسبت به پيروان مذاهب ديگر، خود
بيان كننده مداراي اسلامي است كه در زمان ائمه (ع) در
جامعه اسلامي حاكم بوده است.
همچنين عالمان بزرگ شيعه مثل شيخ مفيد (ره) در قرن
چهارم با تأليف کتاب«
الاعلام بما اتفقت عليه
الامامية من الاحکام»
به جريان فقه الخلاف پرداخته است، پس از او ،سيد مرتضي
شاگرد شيخ مفيد ادامه دهنده اين بحث بوده است.
دانشمند معاصر،آقاي جناتي در اين زمنيه گفته است:
«سابقه فقه تطبيقي در ميان حوزههاي علميه شيعه به قرن
پنجم هجري و به زمان رياست فقيه عالي مقام شيعه
ابوالقاسم علي ابن الحسين موسوي(م436)مشهور به سيد
مرتضي علم الهداي برميگردد».
سيد مرتضي در موضوع فقه الخلاف و فقه تطبيقي شيعه و
اهلسنت دوکتاب مهم
«الانتصار»
و
«الناصرية»
را تأليف کرده است.
هدف سيد مرتضي از تأليف کتاب الانتصار پاسخ به اين
شبهه مخالفين بوده است که فقه و فتاواي شيعه بدون سند
و دليل معتبر است؛ از اين رو سيد در اين کتاب به دو
نوع مسائل فقهي پرداخته است: مسائلي که شيعه در آنها
تنها نبوده، به اشتباه گفته اند که شيعه در اين مسائل
منفردند. در اين قسمت علاوه بر ادله شيعه در مسائل
مورد نظر، ادله موافقان شيعه از ديگر مذاهب مورد
استشهاد قرار گرفته اند. دسته ديگر از مسائلي که مورد
بحث سيد بوده، عبارتند از مواردي که شيعه در آنها
منفرد است. تلاش سيد در اين موارد بر اين بوده است که
صحت رأي شيعه را با استدلال اثبات، و برآن از کتاب و
سنت دليل معتبر ارائه کند. خصوصيت ديگر کتاب
«الانتصار» استناد به فتاواي بزرگان فقه اهلسنت مثل
ابوحنيفه، مالک ابن انس، احمد حنبل و ديگران است.
سيد مرتضي در کتاب ناصريات علاوه بر فتاواي
اهلسنت درمواردي به فتوايي زيديه نيز اشاره دارد. سيد
در اين کتاب، شيوه جديدي را در فقه مقارن به کار برده
است؛ بدين معنا که براي اثبات آراي فقهي شيعه به
رواياتي تمسک ميکند که در کتاب هاي معتبر اهلسنت
وارد شده و نزد آنها معبتر اند.
شيخ طوسي با تأليف کتاب «خلاف» ادامه
دهنده جريان تقريبي و فقه الخلاف پايه گذاري شده از
سوي استادش سيد مرتضي بوده است. شيخ در اين کتاب در
اکثر ابواب فقهي به آراي مذاهب پنج گانه امامي، حنفي،
حنبلي، شافعي و مالکي اشاره کرده است. گفته شده است
شيخ در اين کتاب خود، به آراي فقهي مذهب شافعي بيشتر
اشاره داشته است و بعض از محققين از اين مسأله، نزديک
بودن ديدگاه فقهي شافعي وشيعي را استنباط کرده است.
درقرن هشتم هجري، علامه حلي(م726) با تأليف كتاب
«تذكرة
الفقها»
جان تازهاي به جريان فقه تطبيقي در حوزههاي علميه مي
بخشد. علامه حلي در اين كتاب ارزشمند خود، با استفاده
از شيوه استدلال علمي به نقد و بررسي آراي فقهي مذاهب
مختلف فقهي پرداخته است. علامه پس از طرح هر مسأله
فقهي، نخست ادله مذاهب مختلف فقهي را بيان كرده، سپس
به تحليل و نقد و بررسي آن پرداخته است.
در
حال حاضر نيز فقه مقارن از جايگاه خاصي برخوردار است،
به گونهاي كه دانشمندان زيادي به اين بحث پرداخته
اند. از دانمشندان معاصر كه به اين بحث پرداخته و
اقدام به تأليف كتاب کرده است، ميتوان به محمد جواد
مغنيه از علماي بزرگ لبنان و آيت الله جناتي اشاره
کرد. مرحوم مغنيه، كتاب«
الفقه علي مذاهب الخمسة»
را به صورت نقل فتاوا و بدون استدلال تأليف کردهاند
كه به نظر ميرسد براي استفاده عموم مردم،كتاب مفيدي
است.
9. تلاش مصلحان مسلمان
براي وحدت امت اسلامي در يكصد سال اخير
از
سيد جمال الدين به عنوان نخستن منادي وحدت امت اسلامي
در صد سال اخير و عصرجديد نام برده شده است. بدون شک
او به گواهي تاريخ و شهادت بزرگان دين، يكي از
پيشگامان حركت اصلاحي وتقريبي در جوامع اسلامي در قرن
اخير بوده است. شهيد مطهري در اين زمينه گفته است:
«بدون ترديد، سلسله جنبان نهضت هاي اصلاحي صد سال
اخير، سيدجمال الدين اسد آبادي معروف به افغاني است.
او بود كه بيدار سازي را در كشورهاي اسلامي آغاز كرد،
و دردهاي اجتماعي مسلمانان را با واقع بيني خاص
بازگونمود و راه اصلاح و چاره جويي را نشان داد.»[28]
علامه اقبال در آغاز دوره شهرت خويش و فعاليتهاي
اصلاحي خود قرار داشت كه سيد جمال الدين اسد آبادي
معروف به افغاني در سال1897 ميلادي از دنيا رفت. اين
چنين است كه ادامه نهضت روشنفكري اسلامي و بيدارگري
مسلمين و اصلاح جوامع اسلامي بردوش افرادي مانند علامه
اقبال واگذار شد.
يکي از دغدغههاي اصلي علامه اقبال، ايجاد وحدت و
سازگاري در جوامع اسلامي بوده است؛ از اين رو در اشعار
زيادي مسلمانان را به وحدت بر محور دين و توحيد دعوت
نموده، آنان را از تفرقه و نفاق برحذر داشته است. او
مانع اصلي وحدت امت اسلامي را ، حاکم بودن روح
ناسيوليستي و ملي گرايي افراطي در کشورهاي اسلامي
ميداند. ملي گرايي افراطي را که مردم هر کشوري خودشان
را برتر از ديگران بدانند و تمام منافع را براي خودشان
بخواهند، شديدا محکوم ميکند. علامه اقبال چنين
مليگرايي را باعث تضعيف اخوت و اتحاد امت اسلامي و در
نتيجه آسيب پذيري مسلمانان در مقابل استعمارگري غرب
ميداند. از اين رو علامه اقبال، شديدا از حاکم شدن
چنين فضايي در کشورهاي اسلامي ناراحت بوده، آن را
خارج از چارچوب اسلام ميدانست، تاآنجاييکه ميگويد:
«براي مسلمانان مليت اسلامي لازم است نه مليت خاکي».[29]
يکي ديگر از انديشمندان اسلامي که در سالهاي اخير
تلاشهايي در راه وحدت امت اسلامي و تقريب مذاهب اسلامي
داشته است، شيخ محمد عبده دانشمندي مصري است. محمد
عبده از مريدان و شاگردان سيد جماالدين و در اکثر
انديشههاي ديني و اصلاحي خود تحت تأثير سيد بوده است،
هرچند در روشهاي مبارزاتي سيد وعبده بر ضد استعمار و
نابهنجاريهايي حاکم در کشورهاي اسلامي تفاوتهايي
وجود داشته است.
يکي از فعاليت هاي که محمد عبده در راستاي تقريب مذاهب
اسلامي و براي وحدت امت اسلامي انجام داده است، ترجمه
و شرح کتاب ارزشمند«
نهج البلاغة»
است. شهيد مطهري دراين باره مينويسد: «عبده که مانند
سيد جمال الدين در پي وحدت دنياي اسلام بود و با تعصب
هاي فرقهاي ميانه خوب نداشت، وقتي به قول خودش نهج
البلاغه را کشف کرد، در صدد شرح و نشر آن برآمد و در
تحشيه و پاورقي برهمه کتاب حتي بر خطابه هايي که برضد
خلفا بود درنگ نکرد، همچنان که از ستايش بليغ و
بيمانند سخنان علي (ع) خود داري ننمود.»[30]
هدف اصلي و اوليه عبده از شرح بر اين کتاب، تبيين و
توضيح واژهها و نکات ادبي آن بوده است؛ اما در بعض
موارد به مطالب و محتواي خطابههاي امام علي و
رويدادهاي تاريخي نيز اشاره دارد، که از نقد و بررسي
سخنان عبده ميتوان پي برد که او از تعصبهاي نا بجاي
مذهبي به دور بوده و باکمال رعايت انصاف و بدون جانب
داري از مذهب خاص و در چارچوب قضاوت نهج البلاغه به
تحليل و تبيين موضوعات پرداخته است. محمد عبده با
درپيش گرفتن چنين روشي، ميخواسته اين نکته را به
دانشمندان اسلامي و عامه مردم گوش زد نمايد که در
مسائل و موضوعات اسلامي و ديني بايد به دور از
تعصبهاي خشک مذهبي، ازحق و حقيقت پيروي نمود.
بحث تقريب مذاهب اسلامي به صورت نظام مند و مشخص از
حدود نيم قرن قبل با تأسيس رسمي «دارالتقريب المذاهب
الاسلامي» در مصر و در ارتباط نزديك با دانشگاه الازهر
مصر پايه گذاري شده است. دانشمدان زيادي از اهلسنت و
شيعه در پايه گذاري اين حركت نقش داشتهاند، مثل مرحوم
آيت الله بروجردي مرجع تقليد بزرگ شيعيان، مرحوم
علامهشرفالدين از عالمان بزرگ لبنان، مرحوم شيخ
مصطفي مراغي، شيخ مصطفي عبد الرزاق، شيخ عبد المجيد
سليم و مرحوم شيخ شلتوت از علماي بزرگ مصر که هريک در
برههاي از زمان، کرسي افتاي مصر و رياست الازهر را به
عهده داشتند.[31]
علامه محمد تقي در سال 1289شمسي در خانواده مذهبي و
عالم درشهر مقدس قم، چشم به جهان گشود. در سال
1312شمسي، حرکت اصلاحي خود را با سفر به کشور مصر و
ملاقات و مذاکرات علمي با علماي الازهر مصر آغاز کرد.
پس از يک دهه تلاش و مذاکرات علمي با دانشمندان
اهلسنت، موفق شد که در سال 1325شمسي با کمک و همياري
علماي بزرگ الازهر مصر «دارالتقريب مذاهب اسلامي» را
درکشور مصر و در کنار جامع الازهرکه پايگاه علمي
اهلسنت به حساب ميآمد پايه گذاري نمايد.
علما و انديشمندان مصري که در پايه ريزي حركت تقريبي
مصر، نقش داشتند، عبارت اند از: محمد مصطفي مراغي؛ شيخ
مصطفي عبد الرزاق؛ شيخ عبد المجيد سليم و شيخ محمد
شلتوت. هر يک از اين بزرگان مصري نقش مهمي در پايه
گذاري و تثبيت حرکت دار التقريب مصر داشتهاند، به
گونهاي که بعد از اعلان موجوديت حرکت تقريب، جريانها
و افرادي متعصب، قصد کارشکني و آشوب ضد حركت تقريب
داشتهاند و تلاش زياد در بدبين کردن دولت وقت مصر
عليه جريان تقريب و افراد آن داشتهاند؛ اما بزرگان
مثل شيخ مصطفي عبد الرزاق، با مقاومت در برابر اين
جريان هاي متعصب، حمايتهاي لازم را از حرکت تقريب
داشتهاند. علامه قمي دراين باره چنين گفته اند: «همين
که کار بالاگرفت، مصطفي عبد الرزاق در برابر مسؤولين
امر ايستاد و از اين فکر و بينظري اجراکنندگان آن و
از ارزش و شخصيت و مراکز آنها در مصر و ساير کشورها
به دفاع پرداخت، اگر دفاع اين مرد با ايمان نبود، کار
اين تفکر در همان مراحل ابتدايي خاتمه يافته بود. اين
مرد(که رحمت خدا بر اوباد) بعضي از اعضاي علماي الازهر
را انتخاب کرد و بعضي از نقاط اساسي قانون جمعيت تقريب
از آثار فکري او است.»[32]
2-10. شيخ شلتوت و آيت
الله بروجردي، پيشگامان عرصه تقريب مذاهب اسلامي
وقتي سخن از افراد بزرگي كه نقش مهم در جريان تقريب
مذاهب اسلامي داشته اند به ميان ميآيد، اسم دو شخصيت
بزرگ اسلامي، آيت الله بروجردي وشيخ محمود شلتوت از
همه بيشتر در ذهن نقش ميبندد، چرا كه اين دو شخصيت
بزرگ اسلامي نقش مهم وتاريخي در عرصه تقريب داشته اند،
مرحوم بروجردي از پشتوانههاي اصلي مرجعيت شيعه از
علامه قمي در پايه گذاري دارالتقريب بودند، و براي اين
هدف نامه نگاريهاي زيادي با علماي بزرگ الازهر داشته
اند؛ چنانكه نقل شده است ايشان حتي در بستر بيماري
ودر آخرين لحظات حياتشان در فكر جريان تقريب وپيگري
مسافرت علامه قمي به عنوان نماينده شان به مصر بودند
وفرمودند: «تقريب خدمتي بزرگي است».
از
ديگر عالمان بزرگي که در عرصه تقريب مذاهب اسلامي
وعينيت بخشيدن به اين تفكر، نقش غير قابل انكار
داشتند، شيخ شلتوت رئيس وقت الازهرمصر ميباشد، ايشان
از بدو تأسيس دارالتقريب مصر به جمعيت تقريب ملحق شد
وگامهاي مؤثري در راه همبستگي مذاهب اسلامي برداشت.
از مهم ترين آنها ميتوان به فتواي تاريخي ايشان در
باره رسميت مذهب شيعه در الازهر مصر اشاره كرد. شيخ
شلتوت در باره اعتقاد و فعاليتهاي خود در موضوع تقريب
گفته است: «اين جانب از روز نخست شخصا با فكر تقريب
همچون برنامه استواري، ايمان آوردم و از نخستين روز
پيدايش در جماعات تقريب و فعاليتهاي مختلف آن سهيم
بودم، از آن جمله فصول پي درپي تفسير قرآن كريم بود كه
در مجله دارالتقريب «رسالة الاسلام» در طي چهارده سال
انتشاريافت، بعد به صورت كتاب وزين درآمد.»[33]
شيخ شلتوت
در مورد فتواي تاريخي خود مبني بر جواز پيروي از مذهب
شيعه چنين گفته است: «پس به هنگام رياست دانشگاه
الازهر فرصتي فراهم گشت كه فتوايي داير بر جواز پيروي
از مذاهب ريشه دار و اصيل اسلامي كه شيعه دوازده امامي
هم جزو آنها است، صادر نمايم و اين همان فتوايي
است كه در دارالتقريب به امضاي ما رسيد و نسخه
فتوگرافي آن با اطلاع ما توزيع گرديد، همان فتوايي كه
آوازه بلند آن در كشورهاي اسلامي طنين افگن شد و چشمان
افراد پاك و با ايمان كه هدفي جز حق و تقريب ومصلحت
ملت نداشتند، روشن شدند. از طرفي پرسشها و جدلهايي
هم در باره آن شروع شد و من به درستي اين فتوا ايمان
داشتم و با عزمي راسخ هر لحظه براي کساني که در باره
آن توضيح ميخواستند، نامه فرستادم و آن را تأييد
ميکردم و به شبهات معترضين جواب ميگفتم و نيز در
مقالاتي که منتشر ميشد و در سخنرانيها آن را تأييد
ميکردم تا اينکه به ياري خدا اين فتوا در ميان
مسلمانان در شمار اصول مسلم و به صورت يک حقيقت در
آمد.»[34]
شيخ شلتوت شيخ مصطفي عبد الرزاق، شيخ عبد المجيد سليم(
هردو رياست الازهر را به عهده داشتهاند) استاد محمد
علي علويه، مرحوم حاج آقا حسين بروجردي احسن الله في
الجنة مثواه، شيخ محمد حسين كاشف الغطاء وسيد عبد
الحسين شرف الدين موسوي را از ديگر پيشگامان تقريب
دانسته است[35].
جريان تقريبي پايه گذاري شده در مصر در مدت كوتاه
فعاليت خود به موفقيتهاي بزرگي دست يافت و آثار مثبتي
درجوامع اسلامي در پي داشت. يكي از ثمرات مهم و عملي
آن، فتواي معروف مفتي اعظم مصر مبني بر رسميت مذهب
شيعه در كنار مذاهب چهارگانه اهلسنت است؛ اما زمان
كوتاهي از روند مثبت جريان تقريبي نميگذرد كه اين
جريان تقريبي بنا بر تأثير پذيري از فضاي سياسي حاكم
بر كشور هاي اسلامي به خصوص تيرگي روابط دو كشور
اسلامي ايران و مصر، سير نزولي به خود گرفته، كارآيي
لازم خود را از دست ميدهد؛ اما بعد از به ثمر نشستن
انقلاب اسلامي ايران، با تأکيد امام خميني(ره) مجمع
جهاني تقريب مذاهب اسلامي پايه گذاري ميشود، که اين
مجمع نيز در حد توانايي خود، فعاليتهاي تقريبي خوبي
در سالهاي اخير داشته است و ميتواند با تلاش مضاعف و
درايت دانشمندان تقريبي نتايج بهتري در پي داشته باشد.
11. معناي تقريب مذاهب
اسلامي
حرف آخر اين که معنا و مقصود از تقريب مذاهب اسلامي
چيست؟ اکثر دانشمندان تقريبي مذاهب اسلامي، که در
راستاي تقريب مذاهب اسلامي فعاليت کردهاند، هدف شان
تأمين اتحاد امت اسلامي بر پايه اصول مشترک ميان
مسلمانان است، واينکه مسلمانان با تکيه بر اصول مشترک
وحفظ مختصات مذاهب شان زندگي مسآلمت آميز در کنار هم
داشته باشند و از مسائل اختلاف انگيز وتنش زا بپرهيزند
و در سختيها ومشکلات تحميلي از سوي دشمنان
واستعمارگران به همديگر کمک کنند. شهيد مطهري در تبين
اين موضوع گفته است:«مقصود از وحدت امت اسلامي چيست؟
آيا مقصود اين است که از ميان مذاهب اسلامي، يكي
انتخاب شود، و ساير مذاهب كنار گذاشته شود؟يا مقصود
اين است كه مشتركات همه مذاهب گرفته شود، و مفترقات
همه آنها كنار گذاشته شود، و مذهب جديدي بدين نحو
اختراع شود كه عين هيچ يك از مذاهب موجود نباشد؟يا
اينكه وحدت اسلامي، به هيچ وجه، ربطي به وحدت مذاهب
ندارد و مقصود از اتحاد مسلمين، اتحاد پيروان مذاهب
مختلف، در عين اختلافات مذهبي، در برابر بيگانگان
است.»
1. اشتراک تمام مذاهب اسلامي در اصول
وضروريات دين:
صاحب نظران اين نظريه، براين عقيدهاند که مسلمانان
(پيروان مذاهب اسلامي) در اصول وضروريات دين با هم
اشتراک دارند. متفکر شهيد مطهري در تبيين فرقههاي
فقهي وكلامي متعدد در چارچوب دين اسلام ميگويد:
«مسلمين همان طور كه از نظر فقهي وآنچه مربوط به فروع
دين و مسائل عملي است، مذاهب و روشهاي مختلفي
پيداكرده اند و از اين جهت به فرقههاي مختلف تقسيم
شده اند: جعفري، زيدي، حنفي، شافعي، مالكي، حنبلي
وهرفرقه فقهي مخصوص به خود دارد، از نظر مسائل اعتقادي
و چيزهايي كه مربوط به ايمان واعتقاد مسلمانان است،
نيز فرقه فرقه شدند و هرفرقه مباني و اصول اعتقادي
مخصوص به خود دارد. اهم مذاهب كلامي عبارت است از:
شيعه؛ معتزله؛ اشاعره و مرجئه. اينجا ممكن است پرسشي
پيش آيد واظهار تأسف شود كه چرا مسلمين در مسائل
كلامي و مسائل فقهي اين اندازه فرقه فرقه شدند و وحدت
كلامي و فقهي خود را از دست داده اند؟»
در
پاسخ به اين سؤال، شهيد مطهري به دو نکته مهم اشاره
ميدارد: «اين سؤال و هم اين تأسف به جا است؛ اما لازم
است كه به دو نكته اشاره شود: نكته اول اين است كه
اختلافات مسلمين در مسائل كلامي و فقهي نه به آن
اندازه است كه پايه وحدت بينش اعتقادي و روش عملي
آنها را به كلي متزلزل كند، مشتركات اعتقادي و عملي
آنها به اندازهاي زياد است كه متفرقات آنها كمتر مي
تواند ضربه اساسي وارد كند.
نكته دوم اين است كه اختلاف فكري ونظري درهر جامعهاي
با همه وحدتها واتحاد در اصول فكري، لابد منه است وتا
آنجا كه مبنا و ريشه اختلافات، طرز استنباطها باشد
نه غرضها، مفيد هم هست؛ يعني موجب تحرك و تجسس و بحث
وكاوش و پيشرفت است.»
بر
اين اساس، همه پيروان مذاهب اسلامي در حکم مسلمان
بوده، احکام اسلام بر آنها جاري است. و امت اسلامي که
در قرآن کريم از آن ياد شده است:
«إِنَّ هَذِهِ
أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ
فَاعْبُدُونِ»[38]
و پيامبر گرامي اسلام با هجرت خود به شهر مدينه پايه
گذار آن بوده است، شامل تمام مسلمانان از تمام فرق و
مذاهب اسلامي است. همچنين آيات قران کريم که مسلمانان
را به وحدت و اتحاد و اخوت و الفت فراخوانده است، ناظر
به تمام مسلمانان است. در نتيجه وحدت و اتحاد امت
اسلامي يکي از ارکان اصلي دين اسلام به حساب آمده، همه
دانشمندان مسلمان را مکلف ميکند که براي تحقق اين رکن
اسلامي تلاش کنند.
2.
طبق اين نظريه، اتحاد به معناي عام آن مراد است:
اتحاد امت اسلامي مورد نظر در اين نظريه، اتحادي است
که دائره آن وسيع بوده، دربرگيرنده انواع اتحاد سياسي،
اجتماعي، فرهنگي و... جوامع اسلامي است و شامل اتحاد
عقيدتي و فقهي که دانشمندان مسلمان با گفت وگو و
استدلال به آن دست يافته اند نيز ميشود.
در
تبيين اين ديدگاه ميتوان گفت، همان طوري که مصلحان
مثل سيد جمال الدين، محمد عبده، اقبال لاهوري و ديگر
انديشمندان اصلاح طلب، از حدود يک قرن قبل، براي اتحاد
جوامع اسلامي در مقابل استعمارگران تلاش زيادي کرده
اند، بر سياست مداران وانديشمندان حال حاضر جهان اسلام
نيز لازم است که بنا بر مصالح سياسي، اجتماعي و ديني
جوامع اسلامي، براي رسيدن به اتحاد جوامع اسلامي تلاش
مضاعف کنند؛ چنانکه عالمان بزرگ مذاهب اسلامي، در
گذشته براي تقريب مذاهب اسلامي و رسيدن به اصول
اعتقادي و احکام عملي مشترک از طريق مناظره وگفت وگوي
علمي تلاش کردهاند و گاه در اين عرصه موفقيتهايي را
نيز به دست آورده اند، بر دانشمندان عصر حاضر نيز لازم
است که در راستاي رسيدن به نقاط مشترک عقيدتي و فقهي،
از طريق بحثهاي علمي و استدلالي تلاش کنند.
3.
تفسير صحيح از اتحاد مورد نظر: از خصوصيات ديگر اين
نظريه ميتوان به اين نکته اشاره کرد، که صاحبان گذشته
وحال اين نظريه بر اين نکته تأکيد دارند که تلاشهاي
آنها در راه اتحاد جوامع اسلامي در سايه تقريب مذاهب
اسلامي، نه به معناي شيعه کردن اهلسنت و نه سني کردن
شيعيان است؛ همچنين نه در پي آن است که مذهب سومي را
با اخذ به مشترکات مذاهب اسلامي و دور ريختن موارد
اختلافي به وجود بياورند، بلکه سعي و تلاش اين
انديشمندان بر اين بوده است که در سايه اصول مشترک
اسلامي، اتحاد و سازگاري ميان مسلمانان ايجاد کنند، و
در موارد اختلافي، با گفت وگوي عالمانه و استدلالي به
نقاط مشترک دست يابند، و اگر هم در مسائل اختلافي به
نقطه مشترک دست نيافتند، با پذيرش وصحه گذاشتن بر
موضوعات اختلافي، اعتقادات و باورهاي هريک از مذاهب
اسلامي را محترم شمرده، با سعه صدر نسبت به اين مسائل
بنگرند و ازايجاد اختلاف و نفاق وآشفتگي در جوامع
اسلامي پرهيز کنند.
12. جمع بندي نهايي
تقريب مذاهب اسلامي و در سايه آن تحقق اتحاد امت
اسلامي و ايجاد سازگاري و تفاهم در ميان مسلمانان، اصل
ديني و ضروري به حساب مي آيد و انديشمندان بزرگي از
هردو مذهب اهل سنت و شيعه در راه تحقق اين هدف مقدس
قدم برداشتهاند. همان گونه که بيان شد دار التقريب
پايه گذاري شده در مصر، در عصر خود نتايج قابل قبولي
در زمينه اتحاد وانسجام ميان مسلمانان داشته است.
البته يکي از علل موفقيت آن مجموعه، مشارکت علماي بزرگ
همچون مرحوم آيت الله بروجردي و شيخ شلتوت و... بوده
است؛ بنابر اين درحال حاضر نيز اگر بخواهيم فعاليت هاي
تقريبي مثمر داشته باشيم و مسلمانان را از حربه تکفير
و گزند بر همديگر محفوظ نگه داريم، ضروري است که
انديشمنداني از هردو مذهب اسلامي شيعه و سني در عرصه
تقريب مذاهب اسلامي وارد شوند و با پرورش روحيه تقريبي
در خود، در اين وادي قدمهاي علمي و عملي بردارند تا
در پرتو آن تقريب مذاهب و اتحاد امت اسلامي عينيت يابد
و مسلمانان درسايه اتحاد و اتفاق و انسجام اسلامي شان،
برادري و شکوه مسلماني خود را به دست آورند.
[1]. فیاض، عبدالله،
پيدايش وگسترش تشيع، ترجمه سيد جواد
خاتمي، سبزوار، انتشارات ابن يمين، اول،
1382ش، مقدمه شهيد صدر، ص29.
[2] . سبحاني، جعفر،
فرهنگ فرق ومذاهب اسلامي، ج1-2، قم،
توحيد، دوم،1378ش، ص49.
[3] . ابن هشام،
سيرة، بيروت، دار احياء التراث
العربی، ج2،ص 318.
[4] . صحيح بخاري،
تحقيق: شيخ قاسم الشماعي الرفاعيي، بيروت,
دارالقلم، اول، 1987م.ج1، ص30.
[5] . آقانوري، علي، «
فرقه گرايي مسلمانان نخستين»، فصلنامه
نامه تاريخ پژوهان، سال اول، شماره1، ص14.
. محمد باقر، علامه مجلسي،
بحار الانوار، بيروت، دار الاحياء
التراث العربي، دوم، 1983م, ج38,ص 336.
. سيد رضي، نهج
البلاغة، نامه 78.
. مقريزي، تقي الدين،
النزاع والتخاصم فيما بين بني امية وبني
هاشم، ترجمه ميرسيد جعفر غضبان،
انتشارات مرتضوي، ص73.
. بي آزار شيرازي، عبد
الکريم، همبستگي مذاهب اسلامي،
تهران، انتشارات امير کبير،1350ش,ص 125؛ به
نقل از: صعيدی، عبد المتعال، « سعی قديم در
راه وحدت امت اسلامی».
. ابوزهره، محمد،
ابن حنبل حياته وعصره، قاهره، دار
الفکرالعربي, ص 368.
. سبحاني، جعفر،
فرهنگ عقايد ومذاهب اسلامي ، توحيد،
قم، دوم،1378ش., ج1و2,ص244.
. جعفريان، رسول،
نقش احمد حنبل در تعديل مذاهب اهلسنت،
فصلنامه هفت آسمان، قم, مرکز اديان
ومذاهب، بهار 137ش، شماره 5، ص153.
.
بربهاري، شرح السنة، قاهرة،
مکتب السنة، سوم، 1996م،ص 111.
[20] . مسند الامام احمد
حنبل، تحقيق: شيخ شعيب الرنوط، بيروت،
مؤسسه الرساله، اول، 1999م، ج5، ص 220.
. حسيني، سيد صادق،
مداراي بين مذاهب اسلامي، قم،
انتشارات دفتر تبليغات اسلامي،
اول،1384ش.ص553.
. حکيم، سيد محمد تقي،
الاصول العامة للفقه المقارن،
بيروت، مؤسسة الدولية للداراسات والنشر،
اول،2001م.مقدمه، ص 9.
. ذهبي، سير
الاعلام، بيروت موسسه
الرساله،1414ق،ج6،ص 258.
. کشي، محمد بن عمر،
رجال الکشي، کربلا، مؤسسه اعلمي
للمطبوعات، بي تا، ص 252، عنوان 470.
. جناتي، محمد ابراهيم،
همبستگي اديان ومذاهب اسلامي،
قم، انصاريان، اول، 1381ش، ص 356.
[28] . شهيد مطهري، مرتضي،
بررسي اجمالي نهضت هاي اسلامي يکصد سال
اخير، صدرا، هیجدهم، 1372ش ، ص14.
[29] . نبئي، ابو الفضل در،
مجموعه مقالات (در شناخت اقبال)،
دکتر غلام رضا ستوده، تهران، 1364،ص443.
[30] . مطهري، مرتضي،
نهضت هاي اسلامي در يکصد سال اخير، ص
38.
[31] . بي آزار شيرازي، عبد
الکريم ، همبستگي مذاهب اسلامي،
ص 19.
. مطهري، مرتضي، «
الغدير و وحدت اسلامي»، يادنامه
علامه اميني ،چاپ سوم، ص231.
. مطهري، مرتضي،
مجموعه آثار، تهران، صدرا،
چهارم، 1382ش، ج3، ص63-64.