|
نشست عملی (میزگرد)
حدیث صحیفه و قلم
نشست علمي نقد و بررسي حديث صحيفه و قلم با حضور جمعي از طلاب
و فضلاي حوزه علميه قم در تاريخ 7/2/1385 در مسجد مدرسه حجتيه
برگزار شد. اين نشست در ادامه نشستهاي علمي مجمع اسلامي دين
پژوهان افغانستان از سوي اين مجمع و با همکاري معاونت پژوهش
مدرسه مبارکه حجتيه برگزار شد.
در اين نشست علمي، آقايان سيد محمد داود علوي، نعمت الله محقق
و سيد علي هاشمي به بحث و بررسي سند و دلالت حديث صحيفه و قلم
پرداختند. آنچه در ادامه ميخوانيد خلاصهاي از مباحث مطرح شده
در اين نشست است:
وصيت نانوشته رسول خدا صلي الله عليه و آله
محقق: پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله ـ در آخرين ساعات عمر
خود که اصحاب در اطراف بستر آن حضرت جمع بودند، فرمودند:«
صحيفه و دواتي بياوريد که براي شما وصيتي بنويسم که با آن پس
از من هرگز گمراه نميشويد». عمر بن خطاب گفت: « درد بر پيامبر
غلبه کرده است، قرآن ميان ما هست و براي ما کافي است». با اين
سخن او، ميان حاضران اختلاف افتاد. برخي گفتند: صحيفه و دواتي
بياوريد تا ايشان وصيت کند و برخي سخن خليفه دوم را تکرار
کردند. وقتي که اختلاف در ميان حاضران بسيار شد، رسول خدا ـ
صلي الله عليه و آله ـ فرمودند: «از نزد من دور شويد[1]!
آنچه نقل شد، خلاصهاي از يک رخداد است که ما از آن به حديث
صحيفه و قلم ياد ميکنيم. در برخي از نقلها اين رخداد با
تفصيل بيشتر و در برخي خلاصهتر نقل شدهاست. در اين گفت وگو
به بحث و بررسي اين نقل تاريخي ميپردازيم.
محقق: سند اين حديث در منابع اهل سنت چه جايگاهي دارد؟
هاشمي: در اعتبار اين نقل در ميان اهل سنت نميتوان ترديد كرد؛
زيرا معتبرترين منابع حديثي و تاريخي آنان و از جمله دو صحيح
بخاري و مسلم اين رخداد را از راويان مختلف نقل كردهاند.
بخاري با سند هاي متعدد، اين رويداد را هشت بار در صحيح خود در
كتابهاي الجهاد و السير، العلم، الاعتصام بالكتاب و السنه،
المرضي و الطب و المغازي آورده است[2].
مسلم هم با چهار سند اين حديث را نقل كرده است[3].
افزون برآنها ، احمد بن حنبل در مسند خود[4]،
نسائي در السنن الكبري[5]
بيهقي در سنن خود[6]،
ابن حبان در صحيح خود[7]،
احمد بن علي بن المثني التميمي در مسند ابي يعلي[8]،
عبدالرزاق در المصنف[9]،
هيثمي در مجمع الزوائد[10]،
طبراني در المعجم الاوسط[11]،
طبري در تاريخ خود[12]،
ابن خلدون در تاريخ خود[13]،
ابن كثير در البدايه و النهايه[14]
و در السيره النبويه[15]،
ابن سعد در الطبقات الكبري[16]،
و... اين حادثه را نقل كرده اند و برخي مانند رجالي بزرگ و سخت
گير، ذهبي بر درستي آن ادعاي اجماع ميكند[17].
محقق: وضعيت سند اين حديث در منابع شيعي چگونه است؟
علوي: اين حديث در منابع شيعي به جز نقل سليم بن قيس در کتابش،
معمولا به نقل از منابع اهل سنت،نقل شده است. در مواردي هم با
مسلم فرض شدن صحت اين نقل، به بيان رخداد، بدون ذکر سند اکتفا
شده است. برخي از علماي شيعه كه اين حديث را نقل كرده اند
عبارتند از:
سليم بن قيس در کتابش؛ فضل بن شاذان(م260) در الايضاح از طريق
اهل سنت؛ شيخ مفيد(336-413) در الارشاد؛ نعماني (م 380) در
الغيبه از طريق سليم و از طرق اهل سنت؛ سيد بن طاووس(م664) در
اليقين و الطرائف از طريق اهل سنت؛ فضل بن حسن طبرسي(م548)،
صاحب مجمع البيان در اعلام الوري؛ احمد بن علي طبرسي(م560) در
الاحتجاج از سليم؛ علي بن يونس عاملي نباطي(م877) در الصراط
المستقيم؛ علامه مجلسي در بحار الانوار و...
محقق: علت كم نقل شدن اين حديث در منابع شيعي چيست؟
هاشمي: به نظر ميرسد كه چون اين حديث از احاديث احتجاجي و
مورد پذيرش كامل اهل سنت بوده است؛ انگيزه چنداني براي نقل
مستقل پيدا نكرده است. افزون بر اين كه اين حديث از احاديث
سرنوشت ساز براي شيعه نبوده و با وجود احاديثي چون حديث غدير،
ثقلين، سفينه و ... نياز چنداني به نقل مستقل آن احساس نشده
است.
محقق: اين نقل در منابع شيعي به چه ميزان معتبر است؟
علوي: اگر در مباحث رجالي فقط به سند حديث تكيه كنيم، سند اين
حديث در منابع شيعي قابل خدشه است؛ زيرا يا از طريق اهل سنت،
يا بدون ذكر سلسله سند ويا از كتاب سليم نقل شده است كه
نميتوان به طور كامل به آن اعتماد كرد؛ اما اگر در علم رجال
بپذيريم كه اصل را يافتن خبر مورد اعتماد بدانيم (حديث موثوق
به)، ـ كه به نظر ميرسد همين ديدگاه درست است ـ ميتوان به
اين رخداد كاملا اعتماد كرد. اگر باز هم در رخ دادن چنين
حادثهاي ترديد كنيم، به ياد داريم كه اين حديث از احاديث
احتجاجي است و در احتجاج، فرد به آنچه مورد قبول طرف مخالف
است، تمسك ميكند و نيازي به اين نيست كه خود فرد هم آن مطلب
را پذيرفته باشد. شيعه از اين حديث كه مورد قبول اهل سنت است،
فقط براي احتجاج و اثبات حقانيت ديدگاه خود بر ضد اهل سنت
استفاده ميكند و نمي خواهد از آن معرفت وحكمي براي خود
استنباط كند.
موارد زير را ميتوان شواهدي بر درستي اين رويداد دانست:
1. انگيزهاي براي جعل اين حديث نبوده است. محتواي اين حديث،
براي اهل سنت كه راويان اصلي اين حديثند، زحمت زيادي ايجاد
كرده است؛ زيرا موجب مذمت خليفه دوم آنان است؛ بنابراين هيچ
گاه چنين افرادي برضد خود حديث جعل نميكنند. در ميان شيعه هم
احاديث بسيار صريحتر بر اثبات حقانيت اهل بيت ـ عليهم السلام
ـ وجود دارد و انگيزهاي براي جعل اين گونه احاديث وجود ندارد.
2. همچنين بايد توجه داشت در روايت هايي كه به بيان معرفت
ديني نميپردازند؛ مانند نقلهاي تاريخي، اگر دليل خاصي بر جعل
يا دروغگويي راوي نداشته باشيم و آن خبر با معارف ما سازگار
باشد، آن را ميپذيريم. ما امروزه اخباري را كه از رسانههاي
مختلف درباره مسائل پزشكي، اقتصادي و... پخش ميشود، ميپذيريم
مگر آنكه دليلي نادرستي آنرا ثابت كند و در مواردي كه احتمال
نادرستي خبر وجود داشته باشد، تحقيق ميكنيم. بنابراين با توجه
به نكات فوق، ترديد در درستي حديث صحيفه و دوات، خاستگاه معتر
ندارد.
محقق: از خليفه دوم دو جمله مهم در اين رخداد نقل شده است؛
يکي، غلبه کردن تب بر پيامبرـ صلي الله عليه و آله ـ و ديگري
اکتفا به کتاب خدا. در بيان جمله دوم «حسبنا كتاب الله» اختلاف
معنايي بين نقل ها وجود ندارد؛ اما جمله اول با تعابير متعددي
نقل شده است. در برخي از نقلها «ان رسول الله قد غلب عليه
الوجع»؛ (تب بر او غلبه کرده است) آمده است و در برخي «ان رسول
الله يهجر»؛ (رسول خدا هذيان ميگويد) آمده است. اگر تعبيرهاي
ديگري هم در اين باره آمده است، بيان فرماييد.
هاشمي: عمدهترين نقلهاي اين جمله عبارتند از:
ان رسول الله قد غلب عليه الوجع[18]؛
فقالوا ما له اَهجر؟[19]
فقالوا ما شانه اَهجر؟[20]
فقالوا هجر رسول الله[21]؛
فقالوا ان رسول الله يهجر[22]؛
فقالوا رسول الله يهجر[23]؛
فقالوا هجر، هجر رسول الله[24]؛
فقالوا انما يهجر رسول الله[25].
همه نقل هاي فوق از يك رخداد و از يك جمله حكايت دارند. با
بررسي نقل هاي اين روايت روشن ميشود که در بيشتر نقل هايي كه
نام گوينده سخن آمده تعبير «يهجر» نيامده است؛ اما در مواردي
كه نام گويند مشخص نشده، تعبير يهجر آمده است. در نقل ابوبكر
جوهري آمده است: خليفه دوم سخني گفت كه معناي آن «قد غلب عليه
الوجع» است. اين بيان نشان ميدهد که اين عبارت نقل به معناي
عبارت اصلي بوده است و راوي به جهت تندي لفظ هجر يا يهجر، واژه
اصلي را نقل نكرده است[26].
محقق: اهل سنت چه توجيهي براي مخالفت خليفه دوم با نوشتن وصيت
دارند؟
علوي: علماي اهل سنت براي مخالفت خليفه دوم با دستور رسول خدا
ـ صلي الله عليه و آله ـ توجيهات مختلفي بيان كردهاند؛ مانند:
پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ابتدا مصلحت ديد وصيت كند، بعد
مصلحت را در ترك آن ديد و از وصيت منصرف شد[27].
پاسخ: آيا پيامبر به ميل خود از تصميم خويش باز گشتند يا آنكه
به دليل تغيير شرايط از املاي وصيت منصرف شدند؟ مسلم است كه
بعد از نپذيرفتن امرشان و متهم شدن به هذيان گويي و بلندشدن
صدا ها به جدال و نزاع از اين امر منصرف شدند؛ زيرا فايدهاي
در نوشتن آن پس از اين سخنان نميديدند. بنابراين اين انصراف
پيامبرـ صلي الله عليه و آله ـ كار بازدارندگان از وصيت را
توجيه نميكند.
خليفه دوم ترسيد پيامبرـ صلي الله عليه و آله ـ دستورهايي
بدهند كه مردم طاقت انجام آنرا نداشته باشند و بدين سبب مستحق
عذاب شوند. افزون بر آن نيازي به بيان جديد نبود؛ زيرا هر چه
امت بدان نيازمندند در قرآن آمده است و اين از فضايل خليفه دوم
و فراست هاي او است[28].
پاسخ: اولا، مگر پيامبرـ صلي الله عليه و آله ـ قبلا به آنان
تكليفي بيشتر از طاقت شان داده بود كه خليفه دوم اين توهم به
ذهنش آمد؟ در دين تكليف به ما لا يطاق جايز نيست. خداوند کسي
را بيش از توانش تکليف نميکند[29]؛
در دستورات ديني سختي قرار نداده[30]
و نميخواهد ما را به رنج بيندازد؛ بلکه ميخواهد انسان را
پاکيزه گرداند[31].
ثانيا، مگر مي توان امري را كه مصلحت و خير است آن هم با آن
تاكيد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ كه درباره آن فرمود:
«لاتضلون بعدي ابدا»؛ (بعد از من هرگز گمراه نميشويد) به خاطر
سختي آن بر برخي افراد مانع آن شد؟ در حالي كه خداوند به
مسلمانان دستور به اطاعت از پيامبر داده است و براي افراد جاي
مخالفتي نگذاشته است[32].
ثالثا، مگر خليفه دوم به امت، از خود آن حضرت دلسوزتر بود؟!
با انديشه اكتفا به كتاب خدا و بينيازي از سنت هم به هيچ وجه
نميتوان موافقت کرد؛ زيرا اين گفتار به منزله انكار نياز به
سنت است كه هيچ مسلماني نميتواند به آن ملتزم شود. خداوند
تبيين معارف قرآن را از وظايف پيامبرـ صلي الله عليه و آله ـ
شمرده است[33].
روشن است كه کليات دين در قرآن کريم آمده است؛ اما تمام احكام
و معارف به تفصيل در قرآن نيامده است. اگر كتاب خدا به تنهايي
و بدون نياز به مفسران معصوم براي هدايت امت كافي است، چرا در
ميان مسلمانان اختلاف فراوان است و هر كدام براي عقايد خود، از
قرآن دليل ميآورند؟ مگر خليفه دوم به كفايت يا عدم كفايت قرآن
از خود پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ آگاهتر بود؟ اگر هم
نيازي به وصيت نبود، چرا خود آنان وصيت كردند. خليفه اول در
حال بيهوشي، وصيتي را كه عثمان از طرف او براي خليفه دوم
مينويسد، تاييد ميكند و خليفه دوم درحالي كه مجروح است، به
تشكيل شورا وصيت ميكند!
برخي گفته اند كه دستور پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ
امتحاني بود و به واقع، ايشان نمي خواستند چيزي بنويسند. خليفه
دوم با فراست خود اين نكته را دريافت و مانع نوشتن شد[34].
پاسخ: اولا، اين سخن با عبارت «لاتضلون بعدي ابدا» سازگار
نيست. ثانيا، اين گونه امتحان كردن مستلزم دروغ گفتن است.
ثالثا، اگر امتحان هم بوده است، افرادي مثل خليفه دوم سرافكنده
اين امتحانند؛ زيرا در حضور پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به
سر و صدا و نزاع کردند؛ آن حضرت را آزردند و تهمت هذيان گويي
به ايشان زدند.
هاشمي: برخي از علماي اهل سنت هم براي توجيه اين کار خليفه دوم
گفتهاند كه خليفه دوم و عدهاي از حاضران از اين دستور رسول
خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ وجوب را نفهميدند؛ بلكه ارشاد به
كار بهتر را فهميدند؛ اما نخواستند آن حضرت را در آن حال به
زحمت بيندازند[35].
پاسخ: اين برداشت با عبارات اين حديث سازگار نيست و قرينه اي
هم مؤيد آن نيست؛ بلكه قراين متعدد برخلاف آن است؛ از جمله:
عبارت «لا تضلون بعدي ابدا» با اين توجيه سازگار نيست. پيامبر
ـ صلي الله عليه و آله ـ دستور خود را تكرار كرد؛ از نافرماني
اصحاب ناراحت شدند و افراد را از نزد خود بيرون راندند. آيا
ميتوان شاهدي بر رضايت پيامبرـ صلي الله عليه و آله ـ با اين
مخالفت يافت؟ عبارات متعدد نقلهاي اين رخداد به روشني ناراحتي
آن حضرت و اصرار ايشان بر نوشتن حديث را ميرسانند[36].
در يکي ار نقلها تاكيد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را بر
نوشتن اين وصيت با تكرار دستورشان ميتوان دريافت[37].
برخي براي توجيه مخالفت خليفه دوم با دستور رسول خدا ـ صلي
الله عليه و آله ـ گفته اند: خليفه دوم از اين ترسيد كه پيامبر
ـ صلي الله عليه و آله ـ - نعوذ بالله- در حال بيماري و درد
سخني بگويند كه دستاويزي براي منافقان گردد و آنان با تمسك به
آن، دين را مسخره كنند[38].
پاسخ: اين احتمال ناشي از اشكال در عصمت رسول اكرم ـ صلي الله
عليه و آله ـ از خطا و اشتباه در مقام بيان امور ديني است كه
سخني نادرست و مخالف آيات و روايات است و در جاي خود نقد شده
است. هيچ قرينهاي بر اين ادعا در اين ماجرا نيست. اگر هم چنين
چيزي ميبود، مجوز توهين به آن حضرت نميشد. بر فرض درستي اين
نقل، دراين حادثه چند كار نادرست انجام شده است:
1. مخالفت با پيامبرـ صلي الله عليه و آله ـ و تخلف از دستور
ايشان؛ در حالي كه به تصريح قرآن اطاعت از ايشان واجب است[39].
2. بلندكردن صدا در حضور رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ كه
قرآن كريم از آن نهي فرمودهاست[40].
3. آزردن و خشمگين كردن آن حضرت كه ايشان ناراحت شدند و
فرمودند: از نزد من برويد؛ در حالي كه قرآن به شدت از آزردن
پيامبر نهي ميکند[41]
و به چنين افرادي وعده عذاب ميدهد[42].
4. اتهام هذيان گفتن كه درواقع انكار عصمت آن حضرت است؛ در
حالي كه هيچ مسلماني نميتواند عصمت ايشان را _ حداقل در هنگام
بيان _ انكار كند و قرآن بر عصمت رسول اکرم تأکيد
دارد.ميفرمايد[43].
5. اكتفا به كتاب خدا که اين گفتار به منزله انكار نياز به
سنت است كه هيچ مسلماني نميتواند به آن ملتزم شود. خداوند
تبيين معارف قرآن را از وظايف پيامبرـ صلي الله عليه و آله ـ
شمرده است. کليات دين در قرآن کريم آمده است؛ اما تمام احكام و
معارف به تفصيل در قرآن نيامده است.
محقق: موضوع وصيت نانوشته چه بوده است؟
علوي: اهل سنت در توجيه مورد وصيت احتمالاتي را بيان كردهاند:
1- برخي گفته اند كه شايد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مي
خواستند خلاصهاي از مهم ترين احكام را بيان کنند تا پس از
ايشان در آن اختلاف نكنند. خليفه دوم چون ميدانست كه كتاب خدا
كافي است با پيامبر مخالفت كرد[44].
اين احتمال، با حال احتضار رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ
سازگار نيست. بيان كليات احكام اولا، فايدهاي ندارد؛ زيرا به
جهت كلي بودن خود موجب اختلاف مي شود و ثانيا، احكام دايره
وسيعي دارند. بيان آنها وقت زيادي ميطلبد كه با وصيت به
هنگام وفات سازگار نيست؛ علاوه بر آن، مخالفت با بيان احكام
توجيهي قابل قبولي ندارد و با عبارت « لا تضلون بعدي ابدا»
سازگاري چندان ندارد؛ بلكه مسلما بيان مباحث اعتقادي و روشن
كردن رهبري امت مهم تر و با وصيت در حال احتضار و عبارت
لاتضلون بعدي ابدا سازگارتر است.
2. برخي احتمال دادهاند كه ايشان ميخواستند به خلافت ابوبكر
تصريح كنند[45]
كه اين احتمال هم نادرست است؛ زيرا:
اولا، روايتي که مساله وصيت براي خليفه اول را مطرح مي کند،
راوي آن عايشه تنها است كه گاهي بدون ذكر سند به عبدالرحمن بن
ابو بكر هم نسبت داده شده است. اگر اين روايت درست ميبود بايد
راوي يا راويان متعددي غير از دختر و پسر خليفه اول هم
ميداشت.
ثانيا، اين نقل مخالف اعتقاد اهل سنت است كه معتقدند، پيامبر
كسي را به عنوان جانشين خود تعيين نکرده است.
ثالثا، اگر چنين نقلي ميبود، حتما در سقيفه و موارد ديگر به
آن تمسك ميشد.
رابعا، در اين نقل آمده است كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ
وصيت نكرد و فرمود: خدا و مومنين ابا دارند كه در مورد خلافت
اختلاف پيش بيايد؛ بنابراين افرادي مثل امير مؤمنان علي عليه
السلام كه با خلافت ابوبكر مخالفت كردند، اراده خدا را نقض
كرده و از مؤمنين نيستند! (نعوذ بالله ).
3. علماي اهل سنت، معمولا تعيين جانشين را هم به عنوان يك
احتمال ذكر كردهاند[46]؛
هرچند جز عده اي اندك مساله جانشيني علي ـ عليه السلام ـ را
مطرح نكردهاند؛ اما شيعيان همگي معتقدند كه مورد وصيت مكتوب
نمودن خلافت و جانشيني اهل بيت ـ عليهم السلام ـ بوده است كه
آن حضرت بارها از جمله در ماجراي غديرخم بر اين مساله تصريح
فرموده بودند و ميخواستند در آن لحظات اين امر را مکتوب کنند.
قراين روشني هم در اين مطلب را تاييد مي كند:
أ) مقتضاي شرايط زمان احتضار پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ
اين بود كه به مساله مهم و سرنوشت ساز جانشيني خودتصريح
فرمايند. همچنين مقتضاي" لا تضلون بعدي ابدا" هم تعيين جانشين
است. (به كلمه بعدي توجه شود).
ب) حديث ثقلين قبل از اين ماجرا بيان شده بود كه بيان كننده
اصل لزوم پيروي از اهل بيت است. از اين رو تعبيري كه در اين
حديث آمده، شبيه تعابير حديث ثقلين است و با توجه به همين
سابقه ذهني است كه خليفه دوم ميگويد: حسبنا كتاب الله؛ يعني
از دو موردي كه پيامبر پيش از اين، دستور به پيروي آنها داد،
كتاب خدا براي ما كافي است و اهل بيت را نميخواهيم. ابن حجر
عسقلاني در الصواعق المحرقه نقلي از اين ماجرا دارد که به
صراحت نشان ميدهد كه حديث ثقلين قبل از اين ماجرا به وسيله
رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ تکرار شده است و مسأله وصيت
بر خلافت علي ـ عليه السلام ـ کاملا روشن بوده است[47].
اين نقل را حاكم در مستدرك خود و ذهبي در تلخيص خود از مستدرك
آورده و بر صحت آن تصريح كردهاند.
ت) روايت هايي در منابع اهل سنت موجود است كه به صراحت مورد
وصيت را، خلافت علي ـ عليه السلام ـ ميدانند. يك نمونه آن نقل
ابن حجر بود و نمونه ديگر آن اعتراف خليفه دوم به اين مسأله در
زمان حکومتش ميباشد[48].
ث) در حديث سليم تصريح شده است كه بعد از رفتن مردم، عده اي
از اصحاب خاص؛ مثل سلمان ، ابوذر، مقداد همراه علي عليه السلام
نزدپيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ماندند و آن حضرت به خلافت
اميرمؤمنان و فرزندان ايشان ـ عليهم السلام ـ تصريح كردند[49].
محقق: با توجه به اهميت مورد وصيت، چرا پيامبر ـ صلي الله عليه
و آله ـ پس از مخالفت، از نگارش وصيت منصرف شدند؟
هاشمي: بعد از اتهام هذيان، فايده نگارش وصيت از دست رفت. اگر
وصيتي نوشته ميشد، متهم به اين بود كه در حال هذيان گويي
(نعوذ بالله ) نوشته شده است؛ علاوه بر آن، ممکن بود اتهام
هذيان و نادرستي به ساير سخنان و حتي كردار آن حضرت سرايت کند
و برخي كه با گفتار يا رفتار ايشان مخالف بودند، در هر موردي
اين اتهام را تكرار کنند. پيامبر با انصراف از وصيت، حداقل جلو
اين فتنه بزرگ را گرفتند.
با اين تدبير پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ راه براي حقيقت
طلبان بازماند كه در هر زمان اين ماجرا را مطالعه ميكنند، از
خود بپرسند كه آن حضرت ميخواستند چه وصيتي بفرمايند و چرا
عدهاي با آن مخالفت كردند.
نكته قابل توجه ديگر دراين مورد اين است كه اگر چه وصيت در
ميان عامه افراد انجام نشد؛ اما مطلب مورد وصيت، قبلا بارها
گفته شده بود؛ بنابراين راه هدايت گم نشد؛ البته اگر وصيت
مكتوب بود، كار براي توطئه گران بسيار دشوارتر ميشد.
پی نوشتها
[1]
. «حدثنا ابراهيم بن موسى حدثنا هشام عن معمر
وحدثني عبد الله بن محمد حدثنا عبد الرزاق أخبرنا معمر عن
الزهري عن عبيد الله بن عبد الله عن ابن عباس رضي الله عنهما
قال لما حضر رسول اله ـ صلى الله عليه وسلم ـ وفي البيت رجال
فيهم عمر بن الخطاب قال النبي صلى الله عليه وسلم هلم اكتب لكم
كتابا لا تضلوا بعده فقال عمر ان النبي صلى الله عليه وسلم قد
غلب عليه الوجع وعندكم القرآن حسبنا كتاب الله فاختلف اهل
البيت فاختصموا منهم من يقول قربوا يكتب لكم النبي صلى الله
عليه وسلم كتابا لن تضلوا بعده ومنهم من يقول ما قال عمر فلما
اكثروا اللغو والاختلاف عند النبي صلى الله عليه وسلم قال رسول
الله صلى الله عليه وسلم قوموا قال عبيدالله وكان ابن عباس
يقول ان الرزية كل الرزية ما حال بين رسول الله صلى الله عليه
وسلم وبين ان يكتب لهم ذلك الكتاب من اختلافهم ولغطهم»: صحيح
البخارى، البخاري، ج 7، ص 9، كتاب المرضي و الطب، باب قول
المريض قوموا عني و مشابه آن در ج5، ص137-138، كتاب المغازي،
باب مرض النبي و وفاته. و از همين راوي با عبارت ها مشابه: ج1،
ص 37، كتاب العلم، باب كتابه العلم و ج8، ص161.
[2]
.
ر.ك: البخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح البخاري، بيروت، دار
الفكر، 1401، ج1، ص37، (كتاب العلم، باب كتابه العلم)؛ج4، ص31
و 66(كتاب الجهاد و السير، باب هل يستشفع الي اهل الذمه و
معاملتهم و باب اخراج اليهود من جزيره العرب؛ج5، ص137-138(كتاب
المغازي، باب مرض النبي و وفاته)؛ ج7، ص9(كتاب المرضي والطب،
باب قول المريض قوموا عني) و ج8، ص161(كتاب الاعتصام بالكتاب و
السنه).
[3]
.
ر.ك: مسلم بن حجاج النيسابوري، صحيح مسلم، بيروت، دارالفكر ج5،
ص75.
[4]
.
احمد بن حنبل، مسند احمد، بيروت، دار صادر، ج1، صص 222،
293،336،355 و ج3، ص 346.
[5]
.
احمدبن شعيت النسائي، السنن الكبري، بيروت، دار الكتب العلميه،
الاولي، 1411،ج3، ص 434 و435.
[6]
احمد بن حسين البيهقي، السنن الكبري، بيروت، دار الفكر، ج9، ص
207.
[7]
.
علي بن بلبان الفارسي(محمد بن حبان)، صحيح ابن حبان، موسسه
الرساله، الثانيه، 1414، ج14، ص 562.
[8]
.
احمد ين علي المثني التميمي، مسند ابي يعلي، دار المامون
للتراث- دار الثقافه العربيه، ج3، ص 395 و ج4،ص 298.
[9]
.
ابو بكر عبدالرزاق، المصنف، المجلس العلمي، ج5، ص 438 و 439،
ج6، ص 57 و ج10، ص 361.
[10]
.
نور الدين الهيثمي، مجمع الزوائد، بيروت، دار الكتب العلميه،
1408، ج4، ص 214 و 215 و ج 9، ص 33 و 34.
[11]
.
سليمان بن احمد الطبراني، المعجم الاوسط، دار الحرمين، ج5، ص
288، ج11، ص 30 و ج7، ص 352.
[12]
.
ابن جرير الطبري، تاريخ الامم و الملوك، بيروت، موسسه الاعلمي،
ج2، ص 436.
[13]
.
ابن خلدون، تاريخ ابن خلدون، بيروت، موسسه الاعلمي، ق2، ج2،
ص62.
[14]
.
اسماعيل بن كثير الدمشقي، البدايه و النهايه، بيروت، داراحياء
التراث العربي، الاولي، 1408،ج5، ص 247.
[15]
.
اسماعيل بن كثير الدمشقي، السيره النبويه، بيروت، دار المعرفه،
الاولي،1396، ج 4، ص 451.
[16]
.
محمد بن سعد، الطبقات الكبري، بيروت دار صادر، ج2، ص244.
[17]
.
شمس الدين الذهبي، السيره النبويه، ص 384.
[18]
.
البخاري، صحيح البخارى، ج 7، كتاب المرضي و الطب، باب قول
المريض قوموا عني، ص 9 و مشابه آن در ج5، كتاب المغازي، باب
مرض النبي و وفاته، ص137-138 و از همين راوي با عبارت هاي
مشابه: ج1، كتاب العلم، باب كتابه العلم، ص 37 و ج8، ص161.
[19]
.
البخاري، صحيح البخارى، ج4،ص66.
[20]
.
البخاري، صحيح البخارى، ج5، ص137، صحيح مسلم، ج5، ص75 و مسند
احمد، ج1، ص222.
[21]
.
البخاري، صحيح البخارى، ج4، ص31.
[22]
.
صحيح مسلم، ج5، ص76.
[23]
.
مسند احمد، ج1، ص355.
[24]
.
ابن حجر العسقلاني، فتح الباري في شرح صحيح البخاري، ج18،
بيروت، دار المعرفه للطباعه والنشر، ط:2، ص 101.
[25]
.
ابن سعد، الطبقات الكبري، ج2، ص243.
[26]
. «قال أبو بكر الجوهري : وحدثنا الحسن بن
الربيع ، عن عبد الرزاق ، عن معمر ، عن الزهري ، عن على بن عبد
الله بن العباس عن أبيه ، قال : لما حضرت رسول الله صلى الله
عليه وآله الوفاة ، وفى البيت رجال فيهم عمر بن الخطاب ، قال
رسول الله صلى الله عليه وآله : ائتونى بدواة وصحيفة ، أكتب
لكم كتابا لا تضلون بعدى ، فقال عمر كلمة معناها أن الوجع قد
غلب على رسول الله صلى الله عليه وآله ، ثم قال : عندنا القرآن
حسبنا كتاب الله ، فاختلف من في البيت واختصموا ، فمن قائل
يقول : القول ما قال رسول الله صلى الله عليه وآله ، ومن قائل
يقول : القول ما قال عمر ، فلما أكثروا اللغط واللغو والاختلاف
غضب رسول الله ، فقال : قوموا أنه لا ينبغى لنبى أن يختلف عنده
هكذا، فقاموا ، فمات رسول الله صلى الله عليه وآله في ذلك
اليوم ، فكان ابن عباس يقول : إن الرزية كل الرزية ما حال
بيننا وبين كتاب رسول الله صلى الله عليه وآله - يعنى الاختلاف
واللغط»: شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد، ج 6، ص 51.
[27]
.
صحيح مسلم بشرح النووي، ج 11، بيروت، دار الكتب العربيه، 1407،
ص 90.
[28]
.
همان.
[29]
.
بقره 286: «لا يكلف الله نفسا الا وسعها».
[30]
.
بقره 286: «لا يكلف الله نفسا الا وسعها».
[31]
.
مائده ، 6: «ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج و لكن يريد
ليطهركم».
[32]
.
احزاب، 36: :«و ما كان لمومن و لا مومنه اذا قضي الله و رسوله
ان يكون لهم الخيره من امرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل
ضلالا مبينا».
[33]
.
النحل : 44: «وأنزلنا إليك الذكر لتبين للناس ما نزل إليهم».
[34]
.
ر.ك: شرف الدين العاملي، النص و الاجتهاد، اسوه، 1413، ص 130.
[35]
.
ابن حجر، فتح الباري في شرح صحيح البخاري، ج1،ص 186.
[36]
.
« فاختلفوا وكثر اللغط قال : قوموا عني ولا ينبغي عندي التنازع
»:صحيح بخاري، ج1، ص 39 و ج6 ،ص11 و ج7، ص156، صحيح مسلم، ج3،
ص1259، فتح الباري، ج1، ص185 و ج8، ص100 و 101 و ج13، ص289؛ «
فقال ذروني فالذي انا فيه خير مما تدعوني إليه »: صحيح
البخارى، ج 4، ص 65 و صحيح مسلم، ج3،ص1257 و مسند أحمد، ج1، ص
122؛ « فلما أكثروا اللغط واللغو والاختلاف غضب رسول الله ،
فقال : ( قوموا أنه لا ينبغى لنبى أن يختلف عنده هكذا ) فقال
رسول الله صلى الله عليه وسلم أحزنتني فانهن خير منكم »:
الطبراني، المعجم الأوسط، ج 5، ص 287 و ج6 ،ص162 / 5334؛ «
فقال صاحبك ما قال : " إن رسول الله يهجر " فغضب رسول الله (
صلى الله عليه وآله ) وتركها وقال : إن رسول الله يهجر ، فسمعه
رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) فغضب وقال : إنكم تختلفون
وأنا حي قد أعلمت أهل بيتي بما أخبرني به جبرئيل عن رب
العالمين أنكم ستعملون بهم ... ": السيد هاشم البحراني، غاية
المرام، تحقيق السيد علي العاشور، المقصد الثاني، ج6، ص107 و
مانند آن ص99؛ « فقال عمر : هجر هجر استفهموه. فسمع النبي (
صلى الله عليه وآله ) ذلك فاشتد عليه...»: الايضاح، فضل بن
شاذان، تحقيق جلال الدبن ارموي، ص359 و « عن ابن عباس : إن
النبي ( صلى الله عليه وسلم ) قال : ايتوني بكتاب أكتب لكم
كتابا لا تضلوا بعده ابدا فقال المعذول: ان النبي هجر كما يهجر
المريض؛ فغضب النبي ( صلى الله عليه وسلم ) ثم قال النبي ـ صلي
الله عليه و آله ـ : أنتم لا أحلام لكم " ...»: البحراني، غاية
المرام، ج6، ص98-99.
[37]
.
«عن زيد بن اسلم عن ابيه عن عمر بن الخطاب قال لما مرض النبي
صلى الله عليه وسلم قال ادعوا لي بصحيفة ودواة اكتب لكم كتابا
لا تضلوا بعده ابدا فكرهنا ذلك اشد الكراهة؛ ثم قال ادعوا لي
بصحيفة أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا فقال النسوة من وراء
الستر الا تسمعون ما يقول رسول الله صلى الله عليه وسلم فقلت
انكن صواحبات يوسف إذا مرض رسول الله صلى الله عليه وسلم عصرتن
اعينكن وإذا صح ركبتن عنقه فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم
أحزنتني فانهن خير منكم»: الطبراني، المعجم الأوسط ، ج 5، ص
287 و ج6 ، ص162، ح5334 .
[38]
.
صحيح مسلم بشرح النووي، ج 11، ص 90 و فتح الباري في شرح صحيح
البخاري، ابن حجر، ج1،ص 186.
[39]
.
«اطيعوا الله و اطيعوا الرسول.»: نساء، 59 و ر.ک: نساء، 80،
حشر، 7، احزاب، 36، جن، 23.
[40]
.
«يا أيها الذين آمنوا لا ترفعوا أصواتكم فوق صوت النبي ولا
تجهروا له بالقول كجهر بعضكم بعضا أن تحبط أعمالكم وأنتم لا
تشعرون»: حجرات،2.
[41]
.
«وما كان لكم أن تؤذوا رسول الل»: الأحزاب : 53 .
[42]
.
«والذين يؤذون رسول الله لهم عذاب أليم»: التوبة، 61 و « إن
الذين يؤذون الله ورسوله لعنهم الله في الدنيا والآخرة»:
الأحزاب : 57 .
[43]
.
«و ما اتاكم الرسول فخذوه و مانهاكم عنه فانتهوا»: حشر، 7؛ « و
ما ينطق عن الهوي»: نجم،3 و « و ما صاحبكم بمجنون»: تكوير، 22.
[44]
.
ر.ك: صحيح مسلم بشرح النووي، ج 11، ص 90 و فتح الباري في شرح
صحيح البخاري، ج1، ص 186.
[45]
.
ر.ك: همان.
[46]
.
ر.ك: نووي، شرح صحيح مسلم؛ ابن حجر، فتح الباري؛ عيني، عمدة
القاري في شرح صحيح البخاري؛ قسطلاني، ارشاد الساري؛ كرماني،
شرح صحيح البخاري و احمد امين، يوم الاسلام.
[47]
. « و قبل ان يكثر اللغط عند النبي ـ صلي الله
عليه و آله ـ اثر طلبه ورقة و دواة لكتابة الوصية لعلي بن ابي
طالب قال : يوشك ان اقبض سريعا فينطلق بي و قد قدمت اليكم
معذره اليكم الا اني مخلف فيكم كتاب الله ربي عزوجل و عترتي.
ثم اخذ بيد علي بن ابي طالب فرفعها فقال: هذا علي مع القرآن و
القرآن مع علي لا يفترقان حتي يردا علي الحوض فاسالكم ان
تخلفوني فيها»: ابن حجر العسقلاني ، الصواعق المحرقه، باب 9، ح
40، ص 124، مكتبه القاهره
[48]
.
«روى ابن عباس قال: دخلت علي عمر في أول خلافته و . . . فقال
عمر : لقد كان من رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) في أمره
ذرو من القول لا يثبت حجة ولا يقطع عذرا ، ولقد كان يزيغ في
أمره وقتا ما ، ولقد أراد في مرضه أن يصرح باسمه فمنعت من ذلك
إشفاقا وحيطة على الاسلام، لا ورب هذه البنية لا تجتمع عليه
قريش أبدا »: ابن أبي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج12، ص21 و
ر.ک: همان، ص79.
[49]
.
ر.ک: كتاب سليم بن قيس، تحقيق محمد باقر الانصاري، ج2، ص658 و
النعماني، الغيبة، ص81 و المجلسي، بحار الانوار، ج36، ص 277 .
|