|
چيستي شناسي سكولاريسم (2)
نویسنده: سید ابراهیم مصباح
چكيده
در قسمت اول، مباحث سكولاريسم در لغت، تعريف، تحولات تاريخي، سكولاريسم
حد اقلي و حد اكثري، معادل فارسي اين واژه و زمينهها و علل پيدايش آن،
بررسي شد، در اين قسمت به برخي دلائل طرفداران سكولاريسم در غرب و جهان
اسلام ميپردازيم و اميدواريم مقبول پروردگار و خوانندگان بزرگوار قرار
گيرد.
سكولاريسم و دلائل طرفداران
طرفداران سكولاريسم چه در مسيحيت و چه در اسلام دلائلي دارند كه به
آنچه در نظر مهم ميآيد اشاره ميشود.
الف. دلائل سكولارهاي غربي
1. متون ديني
در قسمت اول بيان شد كه اناجيل و كتب مقدس مسيحيت نه تنها بر قوانين
اجتماعي و حكومتي مشتمل نيست بلكه بر
جدايي دين و سياست تأكيد هم دارد
و اين جدايي را به خود حضرت مسيح منتسب ميكند. حواريان و عالمان بزرگ
كليسا[1]
در طول تاريخ بر اين باور پا فشردند و سكولارها نيز به اين مسأله
استدلال كردهاند.[2]
نقد
اولاً.
دليل فوق تنها سكولاريسم حد اقلي را در بر ميگيرد و نميتوان با تمسك
به آن دين را از تمامي حوزههاي اجتماعي و علمي كنار زد.
ثانياً.
جوهرة همة اديان الهي به دليل اينكه منشأ صدور واحدي دارند، يكي است و
در مسائل اساسي مانند توحيد، دو بعدي بودن دين و... تفاوت ندارند، و
دين اسلام براي فرد، اجتماع، سياست، حكومت، علم، دنيا، آخرت و...
برنامه دارد، اين مسأله بيانگر آن است كه حقيقت دين مسيح نيز تكبعد
نيست ولي دست تحريف آن را به چنين سرنوشتي مبتلا كرده است؛ ازاينرو نه
اناجيل موجود اعتبار دارد و نه گفتهها و نوشتههاي حواريان و نه
تفاسير بزرگان كليسا.
2. كفايت علم در همة عرصهها
ريشة اين دليل به تضاد علم و دين بر ميگردد كه خود از ناسازگاري برخي
آموزههاي مسيحي با علم و تصلب كليسا بر آنها ناشي شده است. قبلاً به
برخي اين آموزههاي خشك و بعضاً گرفته شده از يونان قديم اشارت رفت. از
طرف ديگر دين سنتي مسيحي همه چيز را بيواسطه به خدا منتسب ميكرد با
پيشرفت علوم تجربي براي هر پديدة مادياي علت مادي كشف و دروغ بودن
ادعاي كليسا ثابت شد كه اين مسأله حذف حاكميت خدا را به تصوير ميكشيد.
با توجه به آن زمينهها، عالمان
تجربي نيز جمود ورزيدند و عالَم غير ماده را انكار كردند و گفتند:
اعتقاد به نيروي فوق طبيعي توهمي است كه از جهل بشر قديم به علتهاي
مادي پيدا شده است و الآن كه بشر با پيشرف علوم، آن علتها را كشف كرده
است معلوم ميشود كه علت غيبي و غير مادي در كار نيست؛ ازاينرو نيازي
به دين نداريم[3].
نقد
اين دليل بر فرض درستي، سكولاريسم حداكثري را اثبات ميكند و ادعايش در
مورد وجود علل مادي صحيح است و اينكه مسيحيت آموزههاي نامعقول خود را
در مقابل علم قرار داده و باور نادرست تضاد علم و دين را در دانشمندان
ايجاد كرده است، نيز درست است؛ ولي اولاً: علت، منحصر به مادي
نبوده و به مادي و مجرد، و مجرد به ممكن و واجب تقسيم ميشود و سلسلة
علتهاي ممكن كه علتهاي مادي بخشي از آن است، الزاماً به علت واجب
منتهي ميشود كه در غير اين صورت سر از دور يا تسلسل در ميآورد كه
هردو محال است.
ثانياً:
با عجز دانشمندان علوم تجربي از كشف همة علتهاي مادي با اين همه ادعا،
مدعاي كشف وجود نداشتن مجردات از سوي آنها، پذيرفته نيست. علتهاي
مجرد نه تنها وجود دارند؛ بلكه آنها در رتبة وجودي بالاتر و علت عوامل
مادياند كه در نهايت همه به خدا منتهي ميشوند و وجودشان را بيواسطه
يا با واسطه از او ميگيرند.
3. كفايت عقل از دين
جرقة اولية اين نظريه و دليل، با
همان آموزههاي توجيه ناپذير مسيحيت؛ مانند تثليث، تجسيد و... زده شد و
به تدريج رشد كرد و سرانجام عقل را درهمة عرصههاي فردي، اجتماعي،
طبيعي و فراطبيعي كافي دانستند؛ لذا خداپرستي طبيعي را پديد آوردند و
گفتند: در شناخت همه چيز؛ حتي خداوند و مجردات، نيازي به دين نيست و
عقل خود از عهدة اين مهم بر ميآيد؛ آنان از اين انديشه نيز به شكاكيت
و تخطئة دين و خرافه بودن آن منتقل شدند[4].
آيت ا... جوادي در اين باره ميگويد:
بهترين استدلال براي
اكتفا به عقل و بي نيازي از وحي، در شبهة براهمه ارائه شده است...
توضيح شبهه: رهآورد دين و وحي آسماني، يا موافق عقل است يا مخالف آن؛
اگرمطابق عقل است، نيازي به دين و وحي نيست؛ چون عقل با اداي وظيفة
خود، جامعه را از دين و وحي بينياز ميكند، و اگر رهآورد دين، مخالف
عقل است، دين غير عقلي و مخالف آن، باطل است و مردود. بنابراين با وجود
عقل، جامعه بشري هيچ نيازي به دين ندارد.[5]
نقد
اين دليل نيز مانند دليل پيشين در صورت درستي، سكولاريسم حد اكثري را
اثبات ميكند و در مورد صحت آن بايد توجه داشت كه آموزههاي عقلگريز
مسيحيت در اثر تحريفي كه در آنها صورت گرفته است به اين مصيبت گرفتار
شده است و قابل دفاع نيست؛ ولي اولاً: وجود چند گزارة خردگريز
در دين تحريف شدة مسيحيت، سبب بينيازي بشر از خدا و دين خدا نميشود.
ثانياً:
دين اسلام نه تنها با عقل سر ستيز ندارد؛ بلكه انسانها را به تعقل و
عقلگرايي تشويق ميكند و آن را حجت دروني آنان ميداند.
ثالثاً:
بيپايگي دليل مذكور با ترسيم رابطة وحي و عقل به خوبي روشن ميشود و
آن رابطه به اجمال اين است:
كاركرد اصلي عقل[6]
فقط ادراك كليات است، نه جزئيات كه در آن نيز خطاپذير است.
وحي مدركات كلي عقل را تأييد يا رد ميكند و مدركات جزئي او را روشن
و شكوفا ميسازد.
4. تضاد آزادي (ليبراليسم) با دين
كليسا با تشكيل دادگاههاي تفتيش عقايد و... زمينة ناسازگاري دين و
حكومت ديني را با آزادي فراهم كرد، اين مسأله بهانهاي شد براي
سكولارها تا مطلب را اينطور مطرح كنند كه انسان درعرصههاي فردي،
اجماعي، اقتصادي و... آزاد است (آزاد آفريده شده) و هرچه آزادي او را
در اين زمينهها محدود يا سلب كند، مردود است و دين با
آموزههاي خود در تمامي ميدانها
مانع آزادي است پس مردود است.[7]
نقد
اين دليل ناظر به سكولاريسم حد اكثري و در واقع صرف ادعا است؛ چون
اولاً: بر آزادي مطلق و بي قيد و بند انسان دليلي وجود ندارد و
تجربه نيز نشانگر عدم امكان آزادي مطلق براي تمامي افراد جامعه است؛
زيرا چنين آزاديي مزاحم آزادي ديگران است.
ثانياً:
بر اساس اعتراف صاحب دليل، انسان آفريده شده، آفريننده دارد، آيا
آفريننده، حق امر و نهيي بر او را ندارد؟، قطعاً وجدان هر منصفي اين
پرسش پاسخ مثبت ميدهد.
ثالثاً:
ليبرالها فقط آزادي حيواني انسانها را خواستارند و آنها را درحد يك
حيوان تنزل داده است و از آزادي معنوي و روحي آنان غفلت كردهاند.
البته بايد توجه داشت كه دين حقيقي (اسلام) آزادي درست و معقول انسان
ها را به رسميت ميشناسد و هيچگونه تضادي با آن ندارد؛ بلكه تأمين
كننده آن است كه بحث تفصيلي آن از حوصلة اين مقاله خارج است و تضاد
مسيحيت با آزادي از تحريف پديد آمده در آن ناشي ميشود.
ياد سپاري
گرچه گزارههاي دين مسيح، برداشتها و اعمال آباي كليسا، بسترساز سه
دليل فوق و برخي دلائل ديگر (مانند حق و تكليف كه از ذكر آنها خودداري
شد) به شمار ميآيد؛ ولي مبناي اصلي اين دلائل اومانيسم و انسانمحوري
است يعني نه به خاطر برتري امور مذكور بر دين بلكه به لحاظ خودخواهي و
رسيدن به زندگي مادي و آزادي بيقيد و شرط، انسان راههاي فراري مانند
عقلبسندگي و... را انتخاب كرده و از دين فاصله گرفته است.
ب. دلائل سكولارهاي مسلمان
برخي از روشنفكران مسلمان مثل عبدالكريم سروش، مجتهد شبستري و... به
سكولاريسم حد اقلي تمايل دارند و خواهان جدايي دين از سياست و حكومتند
كه بيشتر به همان ادله غربيها (مانند عقلبسندگي در امور اجتماعي،
فردي بودن دين و اجتماعي بودن حكومت) چنگ ميزنند كه پاسخ آنها بيان
شد و آنان دلائل ديگري نيز دارند كه بيشتر از عدم آگاهي به دين اسلام
نشأت گرفته است و يا از باب خالي نبودن عريضه، رديف كردهاند كه
اجمالاً به بعضي اشارت ميكنيم.
1. ناسازگاري حكومت و دين
دين با روح و قلب و احساسات
سروكار دارد و حكومت از اين امور بيگانه و موظف به انتظام شئون
اجتماعي مردم است، اصلاً حكومت و دين در تعارضند؛ زيرا وظايف حكومت با
زور و قدرت عجين است و دين از عطوفت و مهرباني برخوردار است و اين دو
قابل جمع نيست كه در نتيجه دين را به حكومت و حكومت را به دين كاري
نيست.[8]
نقد
نظرية قهرآميز بودن حكومت و مهرآميز بودن دين، بين سكولارهاي مسلمان و
غربي مشترك است و فقط شامل سكولاريسم درحوزة حكومت و سياست ميشود كه
در اين مورد توجه به نكات ذيل مسأله را روشن خواهد كرد:
اولاً:
به لحاظ نظري و عملي روشن است كه حكومت در مسائل اعتقادي اثر ميگذارد
و در آن دخالت ميكند؛ حتي حكومتهاي مدعي سكولاريسم نيز نسبت به دين
حساسيت نشان ميدهند و دخالت ميكنند.
ثانيا:
تنها راه انجام دادن وظايف از سوي حكومت، زور و قدرت نيست، حكومت
ميتواند در موارد مناسب، بدون استفاده از زور با عطوفت و مهرباني به
وظايفش عمل كند و مسائل ديني را نيز با كمال نرمي بر مردم عرضه نمايد.
ثالثاً:
محدود كردن دين (دين اسلام) به جنبة عاطفي آن، از عدم شناخت درست دين
ناشي شده است؛ زيرا قوانين و احكام اسلام شامل امور احساسي، و قهر و
قدرت هردو ميشود تا جامعه را به نحو شايسته و بايسته اداره نمايد. از
طرفي اسلام داراي قوانيني مانند جهاد، امربه معروف و نهي از منكر است
كه بدون حكومت قابل اجرا نيستند.
2. كليت دين و جزئيت سياست
دين كلي، جهاني و فراگير، و
سياست جزئي، قبيلهاي و محدود به مكان و زمان است. محدود كردن دين به
سياست، حبس كردن آن در يك قلمرو، اجتماع، منطقه و زمان محدود و معين
است. دين ميخواهد بشر را به برترين درجة ممكن ارتقاء دهد. سياست تمايل
دارد كه در بشر پستترين غرايز را برانگيزد؛ پس دين و سياست
آشتيناپذيرند.[9]
نقد
اولاً:
اين دليل بيان جزئي از ناهمخواني امر مقدس و غير مقدس است كه به آن
پرداخته خواهدشد.
ثانياً:
مستدِل، سياست را با حيلههاي شيطاني مساوي پنداشته است، غافل از
اينكه سياست ديني جزو دين و كلي و مقدس است.
3. ثابت بودن دين و متغير بودن سياست
دين پديدهاي ثابت و سياست امري
متغير است و در تقابل ميان اصول ثابت و ظروف متغير يا بايد ثوابت تغيير
يابند يا متغيرات ثابت بمانند و از آنجا كه ثابت كردن امور متغير، محال
است پس بايد هميشه ثوابت ديني را تغيير داد.[10]
نقد
پاسخ اين شبهه با يك جمله روشن ميشود و آن اينكه احكام دين به ثوابت
منحصر نيست؛ بلكه با جعل قوانين ويژه، متغيرات را نيز تدبير كرده است
كه اين مختصر جاي اين بحث نيست.
4. عدم اهتمام به ارائه يك نظام جامع سياسي
هيچ ديني روش حكومت را توصيه
نميكند و در دين اسلام نيز چنين توصيهاي نشده است و در متن كتاب و
سنت كه مهمترين متون ديني مسلمانانند، هيچ شكل معيني از حكومت و هيچ
نظام ثابتي از سياست ذكر نشده است و اختلاف صحابه در جانشيني پيامبر
(صل الله عليه وآله) در ادارة امور اجتماعي جامعه، دلالت قطعي برآن
دارد كه نص ديني در اين زمينه نيست و انتخاب حاكم جزء اختيارات و حقوق
خود مردم است.[11]
نقد
اين ادعاي مستدِل كه هيچ ديني روش حكومت را توصيه نميكند، اختصاص به
مسيحيت دارد و در مورد دين مقدس اسلام صادق نيست؛ زيرا اسلام نصوصي
فراواني در اين زمينه دارد؛ مانند اين آيه قرآن:
‹إنا أنزلنا إليك الكتاب بالحق
لتحكم بين الناس بما أراك الله ولا تكن للخائنين خصيما[12]›؛
ما كتاب آسماني را به حق برتو فرو فرستاديم تا طبق فرمان وحياني كه
خداوند به تو آموخته است، در بين مردم حكم كني و ازكساني نباشي كه از
خائنان حمايت كنند.
حاكميت در آيه اطلاق دارد و حكم حكومتي و حكم قضايي يعني هردو قسم
حاكميت سياسي و قضايي را در بر ميگيرد.
اما اختلاف صحابه؛ اولاً: نفس اختلاف، اثبات كنندة مدعاي طرف
خاصي از دو طرف دعوا نيست؛ همانگونه كه مستدل چنين برداشت كرده است.
ثانياً:
بهجز كساني كه پيامبر خود آنان را معرفي كرده است، قول ديگران حجيت
ندارد، حديث غدير نيز از طريق شيعه و سني متواتراً نقل شده است كه
بهترين دليل بر وجود حاكمان مشخص است.
5. ذاتي بودن و عدم جعل حقوق سياسي
سياست از حقوق است و بسياري از
حقوق بالاخص حقوق سياسي، مربوط به انسان از آن جهت كه انسان است
ميباشد و هرگز مورد جعل و اعطا و سلب قرار نميگيرد و سياستي برخواسته
از آن حقوق هم ناگزير چنين است. رابطة جامعة ديني و حكومت ديني يك طرفه
است و فقط جامعة ديني ميتواند حكومت ديني را ايجاد كند نه بر عكس.
برهمين اساس، مقدمات برونديني حكومت ديني (عدل، آزادي و عقلانيت) بر
مقدمات درونديني آن مقدم است؛ زيرا مشروعيت حكومت ديني به همين مقدمات
بسته است.[13]
نقد
آشفتگي سخن مستدِل بركسي پوشيده نيست؛ زيرا سياست را از حقوق ميداند و
حقوق را به سياست منتسب ميكند و بار ديگر سياست را محصول حقوق
ميداند. درعين حال توجه به نكات ذيل لازم است:
اولاً:
جداسازي عقل و عقلانيت از دين خطاست؛ زيرا خدا بر بندگان دو حجت ظاهري
(شريعت) و باطني (عقل) دارد كه هردو جزء دين است.
ثانياً:
بيان مراد مستدِل ـبه عبارت قويتر از خودشـ اين است كه طبيعت انسان
حقوقي مانند سياست و حكومت كردن را ميطلبد و دست تكوين اين حقوق را به
او داده است و اينگونه حقوق فطري انسان است كه نميشود از وي گرفت؛ در
حقوق فطري مانند سياست منتظر گرفتن از دين نيستيم يعني چيزي را
ميتوانيم از دين بگيريم كه قابل اعطا باشد و سياست چنين نيست.
در پاسخ به اين بيان بايد گفت: خداي كه در عالم تكوين انسان و ديگر
مخلوقات را آفريده است و حقوقي براي آنها قرار داده است و دين اسلام
را كه كپي و شكل اعتباري عالم تكوين است براي هدايت انسان به حقيقت و
فطرت انساني فرستاده است، او ميداند كه اجراي شرع و پياده كردنش در
جامعه نياز به رهبري دارد كه به تمام جزئيات شريعت آگاه باشد كه اين
رهبر، پيامبران، اوصياي آنها و كسانياند كه پيامبر يا وصيش تشخيص
صلاحيت داده و به اين مقام نصب كرده است. بدين ترتيب دين از سياست
تفكيكناپذير است؛ البته نقش مردم نيز در حكومت ناديده گرفته نشده است؛
خداوند به رهبر دستور داده است با آنان مشورت كند.
ثالثاً:
حق فطري انسان، اجتماعي بودن و مدنيت است نه حكومت و سلطه بر ديگران و
از آنجاييكه همه برابرند كسي حق حكومت بر ديگري را ندارد؛ مگر اينكه
حاكم حقيقي (خدا) اين حق را به او داده باشد.
6. گرايش حكومت ديني به استبداد و عدم مشاركت فراگير
در حكومت ديني به دليل رسميت
داشتن دين خاصي و اهتمام به آموزههاي آن در مديريت كشور، عدة كثيري از
اقشار مختلف جامعه از رسيدن به مناصب بالا محرومند و نيز مشاركت عمومي
در دولت ضعيف است و در نتيجه حكومت به استبداد ميگرايد؛ زيرا حكومت
غير مستبد و برخوردار از عدالت اجتماعي آن است كه از مشاركت همة آحاد
جامعه سود برد و فرد لايق با هرگرايشي بتواند از سادهترين شغل به
بالاترين مقام دولتي دست يابد.[14]
نقد
در پاسخ به استدلال فوق توجه به نكات زير ضروري است:
1.
مشاركت مردم يكي از اركان حكومت ديني است؛ زيرا بدون مشاركت مردم و
آمادگي افراد براي پذيرش دين و حكومت ديني، چنين حكومتي شكل نميگيرد؛
ولي مشاركت فراگيري كه هيچكس از آن بيرون نماند عملاً در هيچ حكومتي
امكان ندارد. در تئوري سكولارهاي مدعي مشاركت عمومي نيز گروههايي به
بهانههاي چون دينداري يا نمايندگي از دين، بيرون از حكومت سكولار قرار
ميگيرند.
2.
دين اسلام، همانگونه كه مردم را در اصل انتخاب دين و دينورزي آزاد
گذاشته است، در تشكيل حكومت ديني و پذيرش آن نيز مجبور نكرده است.
3.
راه يافتن هر كسي با هر شأنيت، سليقه، و سطح آگاهياي به مقامات بالاي
دولتي از نظر عقل و عاقلان مردود است؛ بلكه هر مقامي شخصيت متخصص،
متعهد و مناسب خود را ميطلبد. اسلام نيز هر مسلماني را به دليل مسلمان
بودن وي در مناصب حكومتي جاي نميدهد؛ بلكه احراز منصبي را منوط به
تخصص و تعهد ديني كرده است. اين شيوه در هيچ جاي دنيا استبداد تلقي
نميشود.
4.
راه ندادن مخالفان و دشمنان در مقامات مهم حكومتي اصل پذيرفته شده از
طرف همة دولتهاست و اختصاص به اسلام يا سكولاريسم ندارد.
7. عرفي و خالي شدن دين از معنويت
دين و تعاليم آن جايگاه قدسي
دارد و عمل سياسي، كار آدمهاست كه نه معصوم و نه مقدسند؛ پس براي
مسلمانان و همة بشريت فوق العاده خطرناك است كه اسلام از ساحت دينياش
خالي شود و به دين سياسي تقليل يابد؛ زيرا ماهيت عرفي و غير مقدس امور
دنيوي به قدسي تبديل نميشود و در عوض دين وارد شده در قلمرو دنياي نا
مقدس قدسيت خود را از دست ميدهد.[15]
نقد
قدسي آن نيست كه اصلاً ربطي به عالم ماده نداشته باشد؛ بلكه آن است كه
رنگ خدايي گيرد يعني براي خدا انجام شود و مادي بودن يا نبودن در آن
خللي ايجاد نميكند. دين با تكيه به نظام تكوين، به تدبير اجتماع
ميپردازد و سياستي برخاسته از دين نيز چون براي خداوند و به فرمان
اوست، مقدس خواهد بود.
يادآوري
اسلام و آموزههاي آن، غير از رفتار حاكمان منحرف اسلامي در طول تاريخ
است؛ نبايد رفتار آنها را به حساب اسلام گذاشت و از آن دفاع كرد؛ زيرا
منحرف، در هر ديني كه باشد منحرف است، سخن و كارش براي ديگران حجيت
ندارد، مهم، دين و آموزههاي آن است كه مترقي و پيشرفته و داراي قوانين
جامع دنيايي و آخرتي باشد. اسلام برخلاف مسيحيت، براي فرد، اجتماع، و
روابط انسان با طبيعت برنامه دارد، دنيا و آخرت را هماهنگ ميداند.
نتيجهگيري
اكثر دلائل سكولارها (غربي و اسلامي) ره به جايي نميبرد. برخي از ادله
فقط بر دين مسيحيت وارد است اما نسبت به دين مقدس اسلام هيچيك از
دلائل مذكور كه عمدهترين و قويترين ادلة سكولارهاست، توان وارد كردن
كوچكترين خدشه را ندارند و همگي مردودند.
پی نوشتها
[1]
. البته اين نكته در خور توجه است كه عليرغم اصرار بزرگان
كليسا در مقام عقيده بر جدايي دين و سياست، در مقام عمل در
برهههايي از تاريخ وارد صحنة سياست شده و زمام حكومت را در
دست گرفتهاند و ورود عملي در سياست موجب تبرئه آنان از ترويج
عقيدة جدايي دين از سياست نميشود.
[2]
.
بيات، عبد الرسول، فرهنگ واژهها، مؤسسة انديشه و فرهنگ ديني،
قم، چ اول، صص329، 330.
[3]
.
جوادي آملي، عبد ا...، نسبت دين و دنيا، مركز نشراسراء، قم، چ
دوم، صص33- 44.
قرا ملكي، محمد حسن، شهيد مطهرى و نقد مبانى سكولاريسم،
در آدرس ذيل:
http://www.nezam.org/persian/magazine/031/03.htm
[4]
.
شهيد مطهرى و نقد مبانى سكولاريسم، در آدرس ذيل:
http://www.nezam.org/persian/magazine/031/03.htm
نسبت دين و دنيا، ص44- 52.
[6]
. منظور، عقل ناب نيست كه اصلاً دچار خطا نميشود؛ بلكه
عقلهاي جزئي مشوب به وهم، مقصود است كه در ادراك خود اشتباه
هم ميكند. دليل خطاي آن، تعارض انديشهها در مورد امر واحد
است كه اگر خطايي در كار نميبود تعارضي هم وجود نميداشت.
[7]
.
شهيد مطهرى و نقد مبانى سكولاريسم، در آدرس ذيل:
http://www.nezam.org/persian/magazine/031/03.htm
[8]
.
نسبت دين و دنيا، ص76- 88.
[9]
.
بحراني، مرتضي،
تناظر ادلة اسلامگرايي و سكولاريسم در نسبت دين و سياست،
در آدرس ذيل:
http://www.isu.ac.ir/publication/Research-Quarterly/Research-Quarterly_22/Research-Quarterly_2209.htm
[13]
.
تناظر ادلة اسلامگرايي و سكولاريسم در نسبت دين و سياست،
در آدرس ذيل:
http://www.isu.ac.ir/publication/Research-Quarterly/Research-Quarterly_22/Research-Quarterly_2209.htm
[15]
.
تناظر ادلة اسلامگرايي و سكولاريسم در نسبت دين و سياست،
در آدرس ذيل:
http://www.isu.ac.ir/publication/Research-Quarterly/Research-Quarterly_22/Research-Quarterly_2209.htm
|