تاريخ هجري شمسي

             لینکهای مرتبط           

....................................................

  منشور دین پژوهان و ضرورت انتشار

  گفت و گو با استاد ربانی گلپایگانی  

  نگاهی به دین پژوهی

  نظریه های مطرح در باره ماهیت وحی

  شرور و عدل الهی

  فوائد و کارکردهای دین

  بزرگان اندیشه (حمصی)

سراب مسیحیت

گفت و گو با استاد خسروپناه

وحی و تجربه دینی

چیستی شناسی سکولاریسم (1)

پرسش و پاسخ

امکان وحی

راههای خداشناسی در کلام معصومین ع

خاتمیت در اسلام

شخصیت های کلامی (محمد عبده)

میزگرد (کثرت گرایی معرفتی)

کتاب شناسی

میراث فراموش شده

گفت و گو با دکتر قاسم جوادی

بررسی دلایل لزوم بعثت انبیا (ع)

عوامل پیدایش و اعتلای تمدن نبوی

تنگناهای زبان و رسالت رسول اعظم ص

نبوت از منظر ابن سینا و فارابی

شیوه مواجهه پیامبر (ص) با مخالفان

شخصیتهای کلامی (محمد جواد بلاغی)

شیوه برخورد پیامبر (ص) با اهل کتاب

دین نیاکان پیامبر (ص)

معرفی کتاب

حکومت دینی رسول اعظم (ص)

روشهای تربیتی رسول اعظم (ص)

سرآغاز (حکایت انسان)

گفت و گو با دکتر محمد لگنهاوزن

نگاهي به نقش دين در دنياي معاصر

رابطه دين، دنيا و آخرت

نقش دين در برقراري عدالت اجتماعي

توفيق دين در اهداف آن

قلمرو دين در زندگي انسان

چيستي شناسي سکولاريسم (2)

شخصیتهای کلامی (شیخ شلتوت)

معرفی کتاب (انتظار بشر از دین احمدی)

نشست علمی: حدیث صحیفه و قلم

تقریب، ضرورت عصر ما

گفت و گو با آیت ا... محسنی

نظريات و رويکردها در تقريب مذاهب

اصول اساسي تقريب بين ‌مذاهب

راهکارهاي تقريب مذاهب اسلامي

آسيب شناسي رفتاري تقريب مذاهب

وحدت امت اسلامی از منظر قرآن کریم

حقانيت و تعدد مذاهب اسلامي(1)

فرياد بيداری (سيد جمال الدين افغانی)

معرفي کتاب

 

مجمع اسلامی دین پژوهان افغانستان، حضور شما را گرامی میدارد

فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها

برگشت به صفحه نخست سایت      برگشت به صفحه نخست مجله

 

مطالب اندیشه دینی »

 

تبیین های فلسفی نبوت

نویسنده: دوید شاتز

مترجم: علی شریفی

تذكر: نوشته حاضر با اينكه پاره‌اي ديدگاه هاي قابل نقد را در خود دارد، اما به دليل اينكه گزارش مختصر و نسبتاً جامعي از رهيافت هاي فلسفي نسبت به پديده نبوّت را ارائه مي دهد، مطالعه آن مي تواند مفيد باشد.(مترجم)

غالب مردم نبوّت را با پيشگويي مرتبط مي دانند؛ امّا براي فهم نظريات فلسفي نبوّت نياز مند آن هستيم كه تمامي ابعاد شخصيت  نبي را بشناسيم؛ [نبي بعنوان كسي كه] به او الهام مي شود، كسي كه از عالم ملكوت آگاه است، كسي كه منتقد اخلاقي واجتماعي ، معلّم ، رهبر سياسي ، قانونگذار وخالق معجزه است.

يكي از موضوعات اساسي مطرح ، كه از قديم مورد بحث بوده، اين است كه آيا نبوّت را بايد به شيوه ي طبيعي تفسير نمود يا به شيوه  فراطبيعي. فارابي فيلسوف مسلمان و ابن ميمون فيلسوف يهودي، نمايندگان جهت گيري نخست هستند. آنها نبوّت را به مثابه يك"تقليد"[1] ذهن خلاّق ، يا ترجمه حقايق فلسفي وعلمي مي دانند. در برداشت ايشان از نبوّت نه تنها بر بعد عقلاني نبوّت كه بر ابعاد سياسي، حقوقي وآموزشي آن نيز تأكيد مي شود. غزالي مسلمان وتوماس آكويناس مسيحي، نمايندگان رهيافت فراطبيعي هستند؛ هرچند كه شيوه هاي آن دو بسيار متفاوت است.

اين ديدگاه كه تجربه هاي نبوي مبتني بر كتاب مقدس، حامل معرفت علمي ومتافيزيكي است، به شيوه هاي مختلف در عصر جديد مورد حمله قرارگرفته است. درسنت هاي ديني، عرفا ومفسران رسمي كتابها[ي مقدس] ، انبياء را در جايگاه منابعي براي معرفت ديني قرار مي دادند. بهرحال، نظريات نبوت به موضوعات مهمّي دربا ره زبان ديني، معجزه ، ماهيت خدا ، هدف زندگي و ساخت ويژه دين مرتبط مي شود.

[موضوعاتي كه دراين نوشته مورد بحث قرار مي گيرد عبارت اند از:]

1.  ابعاد [شخصيت] نبي؛

2.  نظريات قديم: نبوّت ورؤياهاي صادقه؛

   3-4. نظريات مربوط به قرون وسطي؛

   5. رهيافت هاي جديد؛

   6. نبوّت در اديان معاصر وفلسفه دين.

1. ابعاد[شخصيت] نبي

اولين چيزي كه ازاصطلاح‌" نبوت" به ذهن مي آيد ذهنيت " پيشگويي" و" غيبگويي" است. اما بيشتر تفسيرهاي فلسفي از نبوت، مخصوصاً بعد از قرون وسطي، متضمن مفهوم به مراتب گسترده ازابعاد[شخصيت] نبي هستند. واژه يوناني پروفتس(prohpetes) كه ريشه واژه انگيسي پرافت(prophet)  است، به معناي كسي است كه از جانب خدا سخن مي گويد و پيام هاي ملكوتي را ابلاغ مي كند ؛ اين پيامها درسنتهاي ديني انواع مختلف دارد.َ

درحاليكه انبياي صاحب كتاب حوادث آينده را پيشگويي مي كنند ، سنّتهاي ديني نيز تلويحاً تأييد مي كنند كه آنها درباره حوادثي كه درگذشته هاي دور اتفاق افتاده است ، واجد معرفتي هستند كه به آنها افاضه شده است ( مثلاً حوادثي چون خلقت يا تاريخ يهود). به اعتقاد فلاسفه قرون وسطي، آنها ازدانش مخصوصي در باره ساختار و شيوه كاركرد عالم برخوردارند. مضافاً براين كه آنها حامل پيام اخلاقي و نيز آورنده معجزه هستند. سرانجام اينكه آنها، به صورت حتم، حضور الاهي را به صورت ديداري، شنيداري ودر رؤيا هايشان تجربه مي كنند. اين ابعاد مختلف شخصيت نبي ، مجموعاً ، اطلاعاتي را تشكيل مي دهد كه نظريات فلسفي نبوّت درصدد تفسيرشان است.

2. نظريات قديمي: نبوّت ورؤيا هاي صادقه

تأملات فلسفي در باره نبوّت با نظرياتي درباره غيبگويي و رؤياهاي صادقه شروع شد. ديموكراتوس(ذيمقراطيس) معتقد بود كه ايماژها( تصاويرذهني[2]) كه درخواب برانسان ظاهر مي شودـ احتمالاً از عالم خدايان مي آيدـ برروح انسان تأثير گذاشته و آينده را بر اوآشكار مي نمايد. ارسطو، درابتدا كه انديشه افلاطوني داشت، برآن بود كه روح به لطف سرشت خدايي اش  اين قابليت را دارد كه غيب گويي كند. بعدها در رساله اي در باب غيب گويي در خواب( يكي از رساله هاي كوتاه درباب طبيعت)  معتقد شدكه  نبوّت منشأ خدايي ندارد؛ چون كسي كه رؤياهاي صادقه را تجربه مي كند "نه بهترين است ونه عاقلترين" بلكه تاحدودي ماليخوليا صفت است. ارسطو تبيين هاي طبيعت گرايانه مختلفي از اين پديده ارائه داد. جالب اين جا است كه اين تصوّر كه نبوّت  لزوماً براي كسي كه " بهترين وعاقل ترين است" اتفاق نمي افتد ،‌ كه ارسطو‌آن را براي تأييد طبيعت گرايي بيان كرد، بعدها براي تأييد اين ديدگاه فراطبيعي به كاربرده شد كه خداوند هركس را بخواهد به پيامبري انتخاب مي كند[و شايستگي فردي درآن دخالت ندارد]. برگردان عربي رسايل كوتاه درباب طبيعت موجب اين برداشت اشتباه گرديد كه گويا ارسطو رؤيا هاي صادقه را به عقل فعّال نسبت مي دهد. اين تصوّر اشتباه بر تحقيقات بعدي فلاسفه مسلمان و يهودي تأثير گذاشت.

3. نظريات فيلسوفان مسلمان در قرون وسطي

فلاسفه قرون وسطي ، درباره اين بحث مي كردند كه خدا تا چه حدّ مستقيماً در جهان مداخله مي كند. بحث نبوّت هم درهمين بحث كلّي داخل بود. آيا نبوّت يك عطيهء الاهي است يا يك دست آورد طبيعي بشري؟ آيا معرفت نبوي ازسنخ معرفت روزمرّه  يا دانش علمي است ،‌ يا سنخ خاصي از معرفت است؟ انسان براي اينكه به مقام نبوّت برسد بايد واجد چه شايستگي هاي گردد؟‌ آيا قابليت هاي خاصي لازم است؟ اهميّت تصورات ذهني نبوي[3] درچيست؟ منظور از كلام الاهي چيست؟ پاسخ هاي  فلاسفه به اين پرسش ها در ميان نظريات كلّي  متافزيكي ومعرفت شناختي شان نهفته است[به همين دليل] نظريه نبوت پنجره است به معرفت شناسي قرون وسطي، كه آن خود در متافزيك قرون وسطي ريشه دارد.

يكي از چهره هاي شاخص در بسط نظريات نبوي قرون وسطي فيلسوف عرب زبان[4] فارابي است. علي رغم تفاوتهايي كه ميان نوشته هاي مختلف او وجود دارد، او هميشه در جايي كه انتظارش مي رود از اصطلاح نبوّت استفاده نمي كند، امّا فهم عمومي فارابي را به عنوان يك فيلسوف نوافلاطوني ـ ارسطويي مي توان به اين صورت خلاصه نمود: نبوّت از طريق يك اشراق كه از عقل فعّال صورت مي گيرد، نصيب اشخاصي مي شود كه از قدرت عقلاني برتر برخوردارند. اين اشراق نخست به عقل بالقوّه شخص مي رسد ـ كه قدرت عقلاني شخص را فعال مي سازد ـ[5] سپس به سوي قوّه واهمه فيضان مي كند. قوّه واهمه هم  انطباعات حسّي را دريافت مي كند وهم در‌آنها دخل وتصرّف مي كند. تخيّل تكامل يافته نبي، حقايق علمي يا متافزيكي را به صورت ايماژهاي (تصورات ذهني) حسيّ صورت بندي يا بازنمود مي كند. اين[قدرت تخيل]،  نبي را قادر مي سازد تا ابعادي از اين حقايق را به توده هاي بي سواد منتقل سازد.  اين تخيّل ـ درتطابق با عقل عملي كه او نيز ازاين فيض بهره برده است ـ با مهارت هاي سياسي وتشريعي نبي هم ارتباط دارد. نظريه فارابي مبيّن اين ديدگاه اوست كه دين ترجمه تخيّلي ـ يا تقليدي ـ از حقايق علمي ومتافزيكي است. تركيب فلسفه، حقوق و سياست در تفكر فارابي به تبع [نظريه] حاكم فيلسوف افلاطون در كتاب جمهوري شكل گرفت. ( بايد ياد آور شد كه فارابي درپاره ي از موارد دريافت حقايق فلسفي غير تخيّلي را " وحي" مي نامد وآن را بالاتراز نبوّت قرار مي دهد.) رؤياهاي صادقه وغيبگويي ، به مثابهء فراورده هاي اين تخيّل، شباهتهايي با نبوّت دارد.

ابن سينا، با اين كه در تفسير طبيعت گرايانه [از نبوّت] با فارابي شريك است ، اما عقيده دارد كه عقل فعال مي تواند معرفتهاي نظري بسيار مهمي را افاضه كند كه شخص نمي تواند از طريق استدلال [عقلي] به آنها دست يابد. اين نوع نبوّت تعالي يافته از نوعي اشراق يا بصيرت باطني خاص نشأت مي گيرد وبه همين دليل نظريه ابن سينا بعضاً، به عنوان يك نظريه عرفاني شناخته مي شود. ابن سينا ، همانند فارابي، با تأكيد بر بعد سياسي نبي، براين باور بود كه فقط نبي مي تواند درميان مردم انسجام ايجاد نمايد،‌ واو وجود قانونگذاران نبوي[ انبياء قانونگذار] را به مثابه شرط غايت شناسانه طبيعت در نظر مي گرفت. او تبييني از نحوهء خلق معجزه به وسيله انبياء‌هم ارائه داد: يك روح متعالي وشريف، مي تواند در طبيعت تصرّف كند؛ درست همان گونه كه روح دربدن تصرّف مي كند.  برخلاف فارابي وابن سينا، ديگر متفكران مسلمان تمايل ندارند كه نبوّت را به عنوان يك دست آورد طبيعي قلمداد كنند. غزالي اشعري براين باوراست كه خدا تنها علّت واقعي رخدادهاست. به همين دليل، مستقيماً دانش نبوي را [ به نبي] مي رساند، [به اين طريق] كه او اين دانشهارا به ملائكه افاضه مي كند وآنها به نبي مي رسانند. غزالي رهيافت هاي فلسفي طبيعت گرايانه به نبوّت را مخالف اسلام مي دانست ، هرچند كه دچار تناقضات بسياري هم شد( به عنوان نمونه ، او متوجه شد كه استعدادهاي طبيعي روح در نبوّت نقشهايي ايفاي مي كند) درمواردي او منكر بعد سياسي نبوّت گرديد. غزالي براين باوربود كه علوم را تنها به لطف مساعدت الاهي مي توان بدست آورد،‌ وبا اين كارش دامنه پديده ي نبوّت را از را ه تطابق با متافزيك علّت الاهي بسيار گسترش داد.

4. نظريات فيلسوفان يهودي ومسيحي قرون وسطي

نظريه فارابي در باب نبوّت ، با تغييرات واضافاتي ازدرونمايه هاي ابن سينايي، از سوي فيلسوف يهودي موسي بن ميمون پذيرفته شد. ابن ميمون معتقد بودكه نبوّت يك فرايند طبيعي است: [نبوّت] عبارت است از يك فيضان( يا اشراق) كه از  خدا ، با وساطت عقل فعال ، به سوي قوّه عاقله واز آنجا به سوي قوّه متخيله صورت مي گيرد.( او "مضايقه معجزه آسا"ي نبوت را از يك فرد شايسته مجاز مي شمرد ، اما معناي اين سخن آنست كه هر فرايند طبيعي ديگري هم مي تواند موضوع معجزه باشد) . اينكه انبياء تخيّل آميخته باعقل دارند آنهارا از فيلسوفان جدا مي كند، واينكه آنان فلسفه آميخته با تخيّل دارند آنها را از پيشگوها ، غيب گويان و سياست مداران متمايز مي سازد. ابن ميمون مي گويد: كه [نظريه] نبوّت او را بايد ازديدگاه كلّي او جدا نمود، اما اين موضوع ميان علما مورد بحث است كه تفاوت دقيقاً دركجااست.

بنابراين، ابن ميمون و فارابي براين باورند كه معرفت نبوي از سنخ علوم طبيعي ومتافزيك است. آنها درعين حال كه تفاوت سطوح نبوّت را مي پذيرند ، معتقد اند كه نبي بايد نه تنها پيش نياز هاي اخلاقي، كه پيش نيازهاي عقلاني قابل قبولي را هم بايد واجد باشد. علم [امور] آينده به تركيبي از دانش علمي وتخيّل وابسته است. هم فارابي وهم ابن ميمون كمال عقلاني، ويا احتمالاً كمال عقلاني- سياسي را شريف ترين هدف زندگي بشرمي دانند، به همين دليل عالي ترين نوع نبوّت نشان دهنده كامل ترين شخص[به لحاظ عقلاني] نيز است.

ابن ميمون روش خاصي براي تفسير كتاب مقدس و وجود شناسي متمايزي نسبت به صورت هاي ذهنيه نبي اتخاذ مي كند. زبان نبوي، به عنوان يكي از فراورده هاي تخيّل، نوعي بيان مجازي است براي بيان مدّعيات علمي وديني كه به منظور برقراري ارتباط با توده ها مورد استفاده قرار مي گيرد.

بنابراين، شرح حزقيال[6] از گردونه براي ابن ميمون حامل متافزيك نوافلاطوني ـ ارسطويي است. توصيف اين پيامبراز خدا درقالب اصطلاحات انسان خداانگارانه هم به نحوي از تخيّل او نشأت مي گيرد(گاهي ابن ميمون اشاره مي كند كه چنين چيزي، حتيّ براي تسهيل درك خود نبي هم لازم است). اشياي محسوسي كه در خوابها ورؤياهاي نبوي پديدارمي شود، نتيجه تخيّل است، نه [اينكه] ناشي ازموجودات فراذهني باشند.

الكساندر التمان(1978) براين باور است كه ، به اين دليل كه فيلسوفان مسلمان ويهودي معتقد اند كه هر حادثه طبيعي، به شمول شناخت علمي وفلسفي، از يك نظام اشراق كيهاني ناشي مي شود كه سرانجام به خدا منتهي مي گردد، طبيعت گرايي درباب نبوت وعنايت الاهي براي آنها دلپذير تر است تا آن عده از متفكراني كه متافزيك شان ميان اعمال الوهي و نظم طبيعي تمايز روشني مي گذارد ، منتقدان قرون وسطي طبيعت گرايي را به لحاظ ديني نا پذيرفتني مي دانستند و تفسير رمز گونه اي را كه طبيعت گرا از زبان كتاب مقدس به همراه خود داشت، به لحاظ تفسيري غير قابل قبول مي ديدند. سؤالاتي هم دراين باره مطرح شدكه چگونه، بدون مساعدت مستقيم الاهي، نبي مي تواند حوادث را با اين حد از تفصيل پيش بيني كند كه انبياي صاحب كتاب مطرح مي كنند، بخصوص درمورد پيش بيني هاي كه متضمن معرفت به آينده محتمل الوقوع، يا اعمال اختياري انسان در آينده است. مضافاً براين، [يافتن ] توضيحي براي  توانايي نبي به بدست آوردن حقايقي كه عقل توانايي رسيدن به آنها را ندارد،- مثلاٌ اعتقاد به خلق ازعدم- اگرمعرفت نبوي را صرفاٌ برخواسته از دلايل عادي فلسفي وعلمي بدانيم، كار دشواري است.( بهرحال، يك ديدگاه طبيعت گرايانه،  هم ممكن است [حصول] يك معرفت مستقيم واشراقي را مجاز بداند، آنگونه كه ابن سينا مي دانست).

بسياري از فلاسفه يهودي قبل وبعد از ابن ميمون ، نظير يهودا هلوي(Judah Halevi) وحسداي كرسكا(Hasdai Crescas) غالباً به عنوان كساني قلمداد مي شوند كه ديدگاه فراطبيعي درباب نبوّت داشتند. درواقع، ديدگاه اينها مبهم است. شايد نظريه اسحاق ابروانل (Isaac Abrvanel) نمونه اي بهتري از توصيف فراطبيعي يهودي از نبوت باشد.

تلقي هاي فلسفي مسيحي از نبوت را [مي توان] در كتاب تفسير سفر تكوين آگوستين و پرسش هاي مختلف فيه در باب حقيقت(پرسش 12) آكويناس يافت. آكويناس برخلاف طبيعت گرايان، براين باور بود كه نبوّت يك عطيه الاهي است.[به نظر او] نبوت از رحمت خداوند ناشي مي شود، وخداوند  حتيّ ممكن است آن را به كسي اعطاء كند كه به ظاهر چندان شايسته به نظرنمي رسد. اين گونه برداشت فراطبيعي به صورتهاي مختلف تبيين گرديده است. به عنوان مثال، آكويناس تبيين هاي طبيعت گرايانه از رؤياهاي صادقه و نبوّت هاي غير مسيحي[7] را قبول دارد، با اين بيان كه وقتي خداوند نبوّت را به يك انسان ناشايست مي دهد ،‌ اين كار را به اين صورت انجام مي دهد كه اول قواي فكري وتخيّلي اورا بهبود مي بخشد وسپس نبوّت به صورت طبيعي مي آيد.( البته ظاهراً افعال خداوند بيشتر به وسيله ملائكه انجام مي شود.) آكويناس بعد سياسي نبوّت را به آن برجستگي كه در برداشت اسلامي يا نظريه ابن ميمون آمده ، انكارمي كند. آلتمان(1978) نظريه آكويناس را به ردّ بخش اعظم از وجود شناسي ابن سينا مربوط مي داند.

5. رهيافتهاي معاصر

در دوران معاصر ، بر ارزش معرفتي سخنان نبوي حملات متعدد صورت گرفت. بنديكت اسپينوزا با استفاده از تأكيد ابن ميمون بر تخيّل بر ضد وي ، نوشت كه" انبياء از تخيّل غير معمول ومبهم برخورداربودند ونه از يك ذهن كامل طبيعي، باورهاي علمي وفلسفي آنها صرفاًً بازتاب وضعيت و ديدگاه هاي متقدم خودشان بودند. بنابراين، ما به هيچ عنوان مجبور نيستيم كه به مسايل عقلي آنها اعتماد كنيم". اظهارات اسپينوزا نشان دهنده افول اين وضعيت قرون وسطايي بود كه انبيا [به ما] حقايق را عرضه مي كنند، وهمين گونه اقران انبيا، يعني تفسيرهاي فلسفي از متون مقدس. معضل معرفت شناختي تصديق به صحّت نبوّت براي فلاسفه قرون وسطي به خوبي روشن بود ، اما بعدها معضل اعتبار ادّعاهاي وحياني با مخالفت هاي بيشتري حتي از سوي مؤمنان روبروشد. توماس هابز بر رؤياها وخوابهاي معمولي حمله كرده وآشكارا اظهار نمود اين كه بگوييم: خدا با كسي درخواب سخن گفته است، مثل اين است كه بگوييم او خواب ديده است كه خداوند با او سخن گفته است. او مي گفت: در نبود معجزه ماراهي براي تشخيص وحي حقيقي نداريم. جان لاك(م1689) با اين كه به وحي الاهي ايمان داشت، معتقد بود كه" حقيقت آنست كه مادليلي دردست نداريم كه فلان گزاره خاص از طرف خداوند نازل شده است" و اصرار مي داشت كه تنها با استفاده از برهان مي توان در باره الهامات قضاوت نمود، اعم ازاين كه ريشه الاهي داشته باشد يا نداشته باشد. متفكرين برجسته اي نظير اسحاق نيوتون ، به حقانيت انبيا صاحب كتاب باور داشتند ، با اين استدلال كه اگريك نفر توانسته است نبي باشد، اين دليل است كه ديگران هم مي توانند نبي باشند.[درمقابل اين استدلال] گفته شد كه نبوّت هايي كه تحقق يافته، نوعاً در مورد انبياي صاحب كتاب بوده كه محيط شان بيش از آن تيره ومبهم بود كه بتواند مورد آزمايش قرار گيرند. ديويد هيوم،  با وارد كردن انتقاد كلّي تر، استدلال كلاسيك خودش براي انكار گزارش هاي معجزه را با بسط دادن به بي اعتمادي اش نسبت به گزارش هاي نبوّت اين گونه مطرح نمود:" تمامي نبوّت ها[ي كه به معناي واقعي كلمه پيشگوي باشد ونه مبتني بر استقراء] يك معجزه واقعي است!".

به مرور زمان نظريه پردازان، نبوّت را به مقوله هايي چون سرخوشي موقت (تبييني كه قبلا توسط قدماء ارائه شده بود)، روان پريشي،  الهامات شاعرانه، خيالبافي، افسانه بافي و عوام فريبي تحليل برده يا تقليل دادند. مردم شناسان نبوّت كتابي را پديده دانستند كه در فرهنگ هاي مختلف نظير دارد، بدينسان هرنوع ادعاي خاص نبوّت به صورت انجيل يا قرآن را انكار مي كند. حتي درمحافل الاهي دانان، سرانجام ميان تجربه حضور الوهي ومحتواي اين تجربه تمايزي اتفاق افتاد. محتواي يك نبوّت ، دراين تفسير، نشان دهنده پاسخ ذهني محدود به شرايط فرهنگي انسان است به تجربه حضور. با اين كه اين ديدگاه قرون وسطايي كه انبيا از تخيّل خود استفاده مي كنند، متضمن[نسبت دادن] نوعي ذهنيت گرايي نبوي هست، اما در رهيافت معاصر متضمن نوعي اتهام به عينيت گرايي نسبت به مدّعيات نبوّت است ، و بر پاسخ اخلاقي بيشتر از پاسخ شناختاري صرف تأكيد مي شود.

اين چالشهاي مختلف نسبت به نظريات سنتي، اغلب همراه بود با  تحسين هاي عميق از تأكيد دين نبوي بر اخلاق، و[ازهمين بعد] پيدايش نظرياتي كه به نبوّت به ديد احترام مي نگريستند در محافل كلامي ادامه يافت. بهرحال، تقابل فرا گير قرون وسطي چشمگيراست.

6. نبوّت در اديان معاصرو فلسفه ي دين

گاهي گفته مي شود كه نبوّت با عرفان (راز ورزي)از اين جهت متفاوت است كه روي كلام الاهي و ارتباط خداوند تأكيد دارد. برفرض قبول اين تفاوت، مي توان گفت كه دراديان بزرگ دوچيز نقش انبيا را تحت الشعاع قرار داده است: از يك طرف عارفان و از سوي ديگر( همانگونه كه هابز هم قبلاً گفته بود) كتابها ومفسران رسمي آنها. بنابراين، عرفان و متون به عنوان واسطه هاي اوليه وحي عمل كرده اند. نبوّت در مباحث تحليلي دين در قرن بيستم نيز كمرنگ شده است، هرچند برخي مباحث در باب نبوّت از زاويه اين ادعا كه علم ازلي خداوند با اختيار انسان سازگار نيست صورت گرفته است. مفاهيم مربوط به نبوّت ـ مثل وحي، تجربه عرفاني، معجزه، خوارق عادات به صورت بسيار وسيعي از سوي فلاسفه  تحقيق شده است، اما با اشاره بسيار مختصر يا حتي بدون اشاره به خود نبوّت. اين همه تازماني مايه تعجب است كه ادّعاهاي خداپرستان سنتّي درنهايت بر پايه اين موضوع استوار باشد كه خدا با بشر ارتباط برقرار مي كند.

 

پی نوشتها


 Imitation.[1]

  [2].eidola

[3] . ايماژهاي كه نبي به هنگام تجربه ي نبوّت به آن دست مي يابد. مترجم

[4] . منظور نويسنده اين است كه فارابي فلسفه اش رابه زبان عربي نگاشته است، ورنه اوخود آگاه است كه فارابي اصالت عربي ندارد. مترجم

[5] . عقل بالقوّه را به عقل بالفعل تبديل مي كند. مترجم

[6] . يكي از پيامبران يهود

pagan prophecies.[7]