|
راههای خداشناسی
نوسینده: احمد زکی افشاگر
اشـا ره
بهرهمندي از علوم الاهي اهلبيت عليهم السلام
که خزانهداران علم الهي و وارثان علوم نبوي و گنجينههاي
معارف عرشي هستند، نزديکترين و مطمئنترين راه رسيد به حقايق
و معارف الاهي است. چه بسيار مسائل پيچيدهاي که به يک اشارت
کلام معجزه گونه آن انوار مقدس، آسان و روشن شده است.
از اين پس در اين بخش مجله ـ إنشاء الله ـ از مقوله گوهرهاي
علوم اهلبيت علهم السلام در حوزه مباحث کلاميبهره خواهيم
برد.
در اين شماره پس از بيان لزوم بهرهگيري از معارف ناب خاندان
مطهر پيامبر صلي الله عليه
و آله و سلم که ائمه عصمت و طهارتند، به اختصار از راههاي
تحصيل معرفت درباره خداوند متعال با استفاده از كلمات ايشان
سخن ميگوييم.
لزوم بهرهگيري از انوار قدسي اهلبيت
عليهم السلام
سخن گفتن دربارة اسرار پيچيده و شگفتانگيز معارف عميق الاهي،
از قلمرو معرفت بشر عادي خارج است. سبکبالان تيزپرواز وادي
حکمت و عرفان قدرت پرواز در حريم قلههاي ممنوع را ندارند و
معارف ژرف و فوق بشري حقايق شريعت الاهي ـ بويژه مباحث زلال
توحيدي ـ براي انسانهاي عادي دست نايافتني است؛ مگر آنکه با
تمسک به انوار قدسي وحياني و افاضات واشراقات ملکوتي، به درياي
بيکران اسرار الاهي وارد شد.
البته مسلم است که عقل و وحي دو مرتبه از مراتب هدايت پروردگار
عالميان هستند و با يکديگر تنافي ندارند؛ بلکه مکمل و مؤيد
يکديگرند. عقل با تأمل و تدبر در چشمهسار وحي، از همة
تيرگيها و نقصها پيراسته ميشود و در پرتو درخشش وحي، حقيقت
خود را به نيکي درمييابد. امير مؤمنان، علي عليه السلام
در مورد اين نقش وحي ميفرمايد: «...
و يثيروا لهم دفائن العقول»1
پيامبران (و ائمه عليهم السلام ) آمدهاند تا گنجينه عقل
انساني را بكاوند و آن را آشكار سازند.
اصول عقايد بايد به وسيله عقل اثبات شود؛ اما پس از آنکه عقل
دين حق را شناخت، خود بر اين مطلب که بسياري از معارف ديني از
قلمرو درک او فراترند، معترف است. از اين مرحله وحي به کمک عقل
آمده و آن را تکامل ميدهد. آيت الله جوادي آملي در اين باره
ميفرمايد:
«عدم مخالفت وحي با موازين عقلي به آن معنا
نيست که وحي در زمينه معارف و اصول عقلي دين، ساکت و صامت بوده
و يا آنكه حق اظهار نظر ندارد؛ بلکه به اين معناست که آنچه
در اين محدوده بيان مينمايد، اظهار همان گنجينههايي است که
در عقول آدميان ذخيره شده است.»2
شايان ذكر است كه عقل، علاوه بر اين کار کرد و رويکرد (معيار
بودن نسبت به بعضي از معارف) رويكردهاي ديگري نيز (مانند
کاشفيت معارف) دارد که چنين بحثي در اين مقاله مطرح نشده است.
هر
آنچه که در مجموعة ـ مسلسل به فضل الاهي ـ مطرح خواهد شد،
برگرفته از مناظرات و سخنان نوراني ائمه عليهم السلام ـ به
خصوص امير بيان، عليبن ابيطالب عليه السلام ـ است كه به درياي
مواج علوم نبوي، اتصالي هميشگي دارند. بايد از آن طريق به سوي
مخزن بيمنتهاي علوم الهي دريچهاي گشود و از چشمهسار زلال
وحياني كسب فيض كرد؛ چرا كه اگر مردم محاسن كلام اهلبيت
عليهم السلام را دريابند، بيشك بدان گرويده و به آن عمل
ميكنند.
بزرگاني كلمات نوراني ائمه معصوم عليهم السلام
را به طور مدوَّن و متمركز تحليل كرده و به تبيين آن
پرداختهاند؛ از جمله مرحوم كليني(ره) در
اصول كافي،
شيخ صدوق (ره ) در
معاني الاخبار
و كتاب
التوحيد،
مرحوم مجلسي(ره) در
بحار الانوار،
شيخ طبرسي(ره) در
الاحتجاج،
علامه شبر(ره) در
مصباح الانوار
و شخصيّتهاي عاليقدر ديگري مانند ملا صالح مازندراني. اين
تبيينها ناظر به نوعي خاصي از الاهيات به نام «الاهيات نقلي»
است؛ كه عمدتاً مباحثي آتي نيز در همين قالب ارائه خواهد شد.
هرکس به اندازه ظرفيت وجودي خود از جام معارف
الاهي سيراب ميشود. انسان بهخوبي درمييابد كه انسانهاي
كامل و برگزيده با حذف مقدمات پيچيدة عقلي عميقترين معارف
توحيدي و بينشهاي الاهي را آنچنان بيان كردهاند كه براي
همگان قابل درك باشد اين نكته خود بهترين گواه بر معجزه بودن
كلام نوراني آنان و عجز عقل بشري از نيل بيواسطه به آنهاست؛
چرا كه فرمود: «لم
يطلع العقول علي تحديد صفته و لم يحجبها عن واجب معرفته3،
عقلها را به کُنه صفات خويش آگاه نساخته؛ اما آنها را از
معرفت لازم براي شناسايي خود باز نداشته است».
براي بهرهگيري هرچه بيشتر از سخنان نوراني ائمه عليهم
السلام، به طور گذرا به شخصيت عرشي آنان ميپردازيم.
اهل بيت عليهم السلام برگزيدگان الاهي
هر
اسوه اي به مقدار راهي که پيموده، رهروان خود را نورانيت
ميبخشد و به ميزاني که به مبدأ هستي مقربتر باشد صلاحيت
بيشتري براي الگو بودن دارد. و مسلماً آناني كه عاليترين
مراحل سير تكامل را به سوي ذات ربوبي پيمودهاند، شايستهترين
افراد براي ولايت و حق تصرف در كائنات و شئون خلايقاند و
مقام
«قاب
قوسين او ادني»
جايگاه واقعي آنان است و ولايت نيز زيبندة آنان ميباشد؛ چرا
که:
اولاً
طبق آيه شريفه مباهله، وجود مقدس امير المومنين عليه
السلام و
ديگر ائمه
عليهم السلام
نفس و جان پيامبرند4:
«فَقُل تَعالَوا نَدعُ أبناءَنا
و أ بناءَ کُم و نِساءَنا و نِساءَکُم و أنفُسَنا و أنفُسَکُم
ثُمَّ نَبتَهِلُ5؛
بگو ]اي
پيامبر[
بياييد ما و شما با فرزندان و زنان و خودمان با
هم مباهله کنيم».
ثانياً
وجود مقدس پيامبر آنان را به اين مقام نصب کرده است که جز سخن
وحي چيزي نميگويد: «و
ما ينطِقُ عَنِ الهَوا، إن هُوَ إلّا وحي يوحي6؛
و هرگز از روي هواي نفس سخني نميگويد و در سخن او هيچ غير وحي
نيست». از طرف ديگر در ديده، قلب و يافتههاي دروني آن حضرت
هيچ انحرافي راه ندارد: «ما
کَذَبَ الفُؤادُ ما رَأي؛7
آنچه از عالم غيب ديد، دلش هم آن را کذب و خيال
نپنداشت». و
«ما
زاغَ البَصَرُ و ما طَغي8؛
چشم پيامبر از حقايق آنچه را بايد بنگرد، مشاهده کرد».
بنابراين در تلقّي، ابلاغ وحي و در ابعاد ديگر وجود مقدس
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله وسلّم هيچگونه
خطا و اشتباهي راه ندارد و حضرت داراي عصمت است.
ثالثاً
پيامبر اکرمصلي الله عليه و آله و سلَّم در فرصتي
مناسب (غدير خم) امامت امير المؤمنينعليه السلام
را رسماً اعلام کردند: «يا
ايها الرَّسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيکَ مِن رَبِّکَ و إن لَم
تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ و اللهُ يعصِمُکَ مِنَ
النَّاسِ8.
اي پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت نازل شده است، كاملاً (به
مردم) برسان؛ و اگر نكني رسالتت را انجام ندادهاي، خداوند تو
را (از خطرات احتمال) مردم، نگاه ميدارد».
و خداوند ضمن تأکيد بر لزوم ابلاغ اين پيام که
همسنگ با همة پيامهاي ديگر است و نرساندن آن به منزلة انجام
دادن رسالت الاهي ميباشد، به آن حضرت مژده داد كه وي را از
پيامدهاي آن مصون خواهد داشت.9
ابن اثير در اين زمينه از اصبغ بن نباته چنين نقل ميكند:
علي(ع) در رحبه مردم را سوگند داد كه هركس گفتار رسول خدا(ص)
را در روز غدير خم شنيده، برخيزد و بدان گواهي دهد. و فقط كسي
برخيزد كه گفتار رسول خدا(ص) دربارة مرا شخصاً شنيده باشد.
جمعي برخاستند که در ميان آن گروه، ابو ايوب انصاري، سهل بن
حنيف،
خزيمه بن ثابت،
عبد الله بن ثابت انصاري، حبشي بن جناده، عبيد بن عازب انصاري
و افراد سرشناس ديگر بودند. اينان برخاستند و گفتند ما شهادت
ميدهيم كه شنيديم رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم
فرمود: «ألا
مَن کُنتُ مولاهُ فَعلي مَولاهُ، اللَّهُمَّ والِ مَن والاهُ و
عادِ مَن عاداهُ و أحِبْ مَن أحَبَّهُ و و أبغِض مَن أبغَضَهُ
و أعِن مَن أعانَهُ»10؛
آگاه باشيد هرکه من مولاي او هستم علي مولاي
اوست. پروردگارا! دوست بدار هر که علي را دوست بدارد و دشمن
بدار هر که او را دشمن بدارد و محبت بورز به کسي که به علي
محبت ميورزد و دشمن باش با كسي كه با او کينه ورزد و ياري کن
کسي را که او را ياري کند11».
در
رواياتي که بعضي از بزرگان اهل سنت (حمايني) نيز نقل کردهاند،
از رسول خدا(ص) پرسيدند آيا اين ولايت مخصوص علي است؟ حضرت
فرمودند
«ألا،
علي أخي و وَزيري و وارثي و وَصِيي و خَليفتي في اُمَّتي و
ولِي کُلُّ مؤمِنٍ مِن بَعدي، ثُمَّ ابني الحَسَن ثُمَّ ابني
الحسين ثُمَّ تِسعَةَ مِن وُلدِ ابنَي الحسين واحدٌ بعدَ واحدٍ
القرآن معَهم و هُم معَ القرآن، لايفارقونَهُ ولا يفارِقُهُم
حتّي يردوا علَيَّ الحوضِ12؛
آگاه باشيد! علي، برادر، وزير، وارث، وصي و خليفة من در ميان
امت من است. و (او) ولي هر مؤمني پس از من است. سپس فرزندم حسن
و حسين و آنگاه نُه فرزند پسرم حسين، يكي پس از ديگري (ولي و
خليفه من هستند). قرآن با آنها و آنها نيز با قرآن هستند.
آنها از قرآن جدا نميشوند و قرآن نيز از آنان جدا نميشود تا
در حوض (كوثر) بر من وارد شوند». اين حديث به روشني بر عدم
جدايي قرآن و عترت دلالت دارد.
- روايت مزبور با مختصر تغييري در منابع ذيل
نيز آمده است: ابن اثير در اسد الغابه، ج3 ، ص307 وج 5 ص205.
ابن حجر عسقلاني در جلد چهارم الاصابه، ص 408؛ حمويني در فرائد
السمطين، باب 10 ص22؛ حفظ هيثميدر جلد نهم مجمع الروايه ص
105؛ گنجي شافعي در الکفايه، ص 17؛ ذهبي در جلد دوم ميزان
الاعتدال، ص 302؛ ابن کثير در جلد پنجم، تاريخش، ص211؛ نسائي و
ابن جرير در جلد 7، ص 347 و کنز العمال
جلد 6، ص403.
امام خميني (ره) در کتاب گرانسنگ
مصباح الهدايه
ميفرمايند: «ارتباط صفات و اسماي حسناي الاهي با آن خليفه،
ارتباط تجلي و ظهور است.»
آري، ذات قدسي اهل بيت عليهم السلام تجليات اسماي الاهي، بلكه
حقيقت آنها هستند:
«و
سئل عن الصادق (عليه السلام ) عن الّذي عنده علم من الكتاب
اعلم ام الّذي عنده علم الكتاب؟ فقال(ع): ماكان الّذي عنده علم
من الكتاب عند الّذي عنده علم الكتاب الا بقدر ماتأخذ البعوضة
بجناحها من الماءِ البحر13؛
آن كسي كه در نزد او بخشي از علم كتاب بود در مقايسه با كسي كه
در نزد او تمام علم كتاب به اندازة چيزي است كه پشه دو بالش از
آب دريا برميدارد».
در
اين روايت از شخصي سخن رفته كه «علم كتاب» را در اختيار دارد.
طبق روايتي از امام صادق(ع) مصداق اين عنوان، علي(ع) است14.
بدين ترتيب علم امير المومنين(ع) در مقايسه با علم آصفبن
برخيا، دريايي است در برابر نمي كه به بال حشرهاي بچسبد.
در تفسير آيه شريفه:
«قُلْ
كَفَي بِاللِه شَهيداً بَينِي وَ بَينَكُم وَ مِن عِندِهِ
عِلْمُ الكتابِ»14.
از طريق اهلسنّت رواياتي نقل شده كه بيان ميكند
منظور از
«من
عنده علم الكتاب»
اهلبيت(ع)؛ بويژه وجود مقدس اميرالمؤمنين(ع) است؛ از جمله: «ايّانا
عنّي، وعليّ(ع) أوّلنا و افضلنا و خيرنا بعد النبي(ع)»15.
از
همه اين روايات با اسناد متقن، عظمت وفضيلت علي الاطلاق و علم
متصل به وحي ائمه(ع) به خوبي روشن ميشود و جاي هيچگونه شك و
شبههاي باقي نميماند.
راههاي تحصيل معرفت الاهي
از نظر اهل معرفت، شناخت ذات مقدس ربوبي داراي
مراتب فراواني (به تعداد نفوس خلايق) است.20
که بعضي بر بعض ديگر برترند. از طرف ديگر بعضي از معارف
عاليتر از معرفتهاي ديگر است و هركه معرفت بيشتري داشته
باشد، از فضيلت و سعة وجودي بيشتري برخوردار بوده و نزد خدا
مقرّبتر است.
آيت الله جوادي آملي در
رحيق مختوم
ميفرمايد:
راههايي که انسان ميتواند به وجود حق تعالي برسد، فراوان
است. حکيم متألِّه، ميرزا مهدي آشتياني در تعليقه بر شرح
منظومه نقل کرده است که براهين توحيد به هزار ميرسد، البتَّه
اين هزار برهان ناظر به کثرت خداشناسي و به معناي حصر آن
هزار راه نيست؛ چون راههايي که به سمت حق تعالي ميباشد، به
عدد نفوس خلائق است.21
به
طور کلي سه نوع استدلال بر وجود حق تعالي قابل طرح است:
1.
استدلال بر وجود خدا از راه امكان، حدوث، حركت، نظم و يا....
در اين نوع از استدلال با انديشه در نظم جهان، حدوث پديدهها،
امكان عالم يا ... بر وجود خداوند استدلال ميشود؛
2.
اقامه برهان از راه تحليل استدلالي معرفت نفس. در اين طريق با
تعمق در ويژگيهاي خويش (واردات قلبي، تغيير در تصميمگيريها
و ...) به وجود خداوند پيبرده و بر او استدلال ميكند؛
3.
گاهي انسان در حقيقت هستي ميانديشند و با سير در حقيقت هستي،
به واجب بودن او پي ميبرد و بر وجود خدا برهان ميآورد.
علّت تعدد راههاي معرفت به خدا، تعدد فضايل، صفات و جهاتي است
كه در آن وجود مقدس تحقق دارد؛ از اين رو هركس ميتواند با
تمسك به يكي از آنها به مقصود نايل شود.22
و اكنون برخي از راههاي معرفت خدا را بررسي ميكنيم.
الف ) معرفة الله بالله
در
احاديث و دعاهايي كه از ناحيه اهل بيت(ع) وارد شده، بيان
گرديده كه ذات خداي متعال بر ذات خويش دلالت ميكند.
در
دعاي صباح از اميرالمؤمنين(ع) نقل شده است:
«يا
مَن دلَّ علَي ذاتِهِ بِذاتِهِ؛
اي كسيكه برخوده به ذات خويش دلالت كند». و
در دعاي ابوحمزه ثمالي از امام زين العابدين(ع) روايت شده است
كه: «بك
عرفتك و انت دللتني عليك و دعوتني اليك و لولا انت لم ادر ما
انت؛
تو را به وسيله تو شناختم و تو مرا به خودت راهنمايي كردي و به
سوي خويش خواندي. و اگر تو نبودي من نميدانستم كه تو كيستي».
مرحوم كليني از امام صادق(ع) نقل كرده است كه
اميرالمؤمنين(ع)فرمود:
«اعرفوا
الله بالله، والرسول بالرساله و اولي الامر بالمعروف و العدل و
الاحسان23؛
خداي متعال را به وسيلة ذات خودش، پيامبر را از طريق رسالتش و
اولوالامر را با امر به معروف و عدل و احسان بشناسيد.
احتمالات مختلفي در توضيح اين حديث نوراني مطرح
شده است:
1. مرحوم كليني(ره) در اصول كافي گفتهاند:
شايد مراد اين باشد كه بايد تمام ويژگيهاي اشاره را از خداي
متعال سلب كنيم؛ زيرا هويت خداي متعال حقيقت اوست. بنابراين
ماهيت ندارد؛ در نتيجه جواهر و اعراضي و امثال آن كه داخل در
مقوله ماهيتاند، در خداي متعال راه ندارد: «اعرفوا
بانه هوالله مسلوبا عنه جميع مايعرف به الخلق من الجواهر و
الاعراض و مشابهته بشيء منها24؛
خداي سبحان را بشناسيد به اينكه جميع آنچه را كه
بهوسيله آن خلق را ميشناسيد (از جواهر و اعراض)، از خداي
متعال سلب كنيد و همانندي خداوند با هريك از آنها را نفي
نماييد».
2. احتمال ديگر منسوب به مرحوم علامه مجلسي(ره)
در
مرآت العقول
ميباشد كه ابراز داشته مراد روايت آن است كه در ، معرفت حق
تعالي نبايد غور كرد: «يحتمل
ان يكون الغرض ترك الخوض في معرفته
تعالي و رسوله25؛
احتمال دارد منظور از ترك خوض، عميق شدن (زياد) در معرفت خداي
متعال و رسولش باشد».
3. مرحوم شيخ صدوق(ره) بيان كردهاند كه خداي
تعالي را اگر از راه عقل بشناسيم، اين را حق تعالي به ما
ارزاني داشته، و اگر از ناحيه پيامبرانش بشناسيم؛ آنان از جانب
خداي تعالي مبعوث شدهاند:
«القول
الصواب في هذا الباب هو ان يقال : عرفنا الله بالله لأنا ان
عرفناه بعقولنا فهو عزّو جلّ باعثهم و مرسلهم و متخذهم حججاَ
وان عرفناه بانفسنا فهو عزّ وجلّ محدثها فبه عرفناه26.
به سخن ايشان اينگونه اشكال شده:
”بانّ
معرفة الرسول و اولي الامر ايضاَ بالله فما
الفرق بينهما و بين
معرفة الله في ذلك؟ وايضاَ
لايلائمه قوله:
«اعرفوا
الله بالله»
اذ ظاهره انّ هناك طريقين لمعرفة الله
تعالي
احده معرفته بغيره،والاخر معرفته
بذاته و الامام (عليهالسلام) دعا الي الثانيكما انّ هذا مفاد
حديث منصوربن حازم27؛
اگر شناخت پيامبر و اولوالامر نيز بالله باشد، پس چه فرقي
ميان آن دو و معرفه الله است، علاوه بر آن با عبارت «اعرفوا
الله بالله» سازگاري ندارند؛ چرا كه ظاهر عبارت اين است كه دو
راه براي شناخت حق تعالي وجود دارد: يكي معرفت به خدا به وسيلة
غير خدا و ديگري معرفت حق تعالي بذات خودش. و امام(ع) به معرفت
از نوع دوم دعوت فرموده است همچنانكه مفاد حديث منصوربن حازم
نيز چنين است“.
4. مرحوم صدر المتألّهين(ره) بيان داشتهاند:
معرفت خداي متعال از دو طريق قابل تحصيل است يكي راه شهودي و
ديگري راه تقديس و تنزيه:
”اعلم
انّ معرفة الله بالله لها وجهان : احدهما ادراك ذاته بطرق
المشاهدة وصريح العرفان، والثاني : بطريق التنزيه والتقديس.
لانّه محض حقيقة الوجود والوجوب فلابرهان عليه ولاحدّ له. واذا
لاصفة له ولا شيء اعرف منه فلا رسم له...28؛
بدان كه معرفت الله بالله دو وجه دارد: يكي ادراك ذات حق تعالي
با شهود و عرفان عملي و ديگري از طريق تنزيه و تقديس؛ زيرا او
حقيقت وجود و وجوب است؛ پس برهاني مخالف او نيست و حدي ندارد و
چون صفتي زايد بر ذات ندارد و چيزي شناخته شده تر از او نيست؛
رسمي ندار“.
به
اعتقاد نگارنده و با توجه به سخنان بزرگان در اين زمينه، ساحت
مقدس ربوبي از تمام حدود ماهيات ممكن مبرّا بوده و اگر اشياي
خارجي به نحوي از ذات مقدس او خبر ميدهند، نمودي ضعيف و
كمرنگ از آن وجود حقيقياند؛ از اينرو كاملترين راه معرفت
حق تعالي، شناخت حق به وسيلة ذات خودش ميباشد: آفتاب آمد دليل
آفتاب.
ب)
معرفت نفس
در
غرر و درر آمدي حديث مشهوري از امام علي(ع) دربارة معرفت نفس
نقل شده است:
«من
عرف نفسه عرف ربّه»29؛
كسي كه خود را بشناسد، خدا را ميشناسد. در تفسير اين روايت
نوراني، وجوه زيادي مطرح شده كه بعضي از آن را ذكر ميكنيم:
1.
در
مصباح الانوار
علامه شبّر آمده است:
”مَن عَرَفَ نَفسَهُ بِصِفاتِ
النَّقْصِ، عرَفَ ربَّهُ بِصِفاتِ الْكَمالِ؛ اذا النقص حال
علي الحدوث فيلزم ملازمة الكمال القدم30؛
هركه نفسش را با صفات نقص بشناسد، رتبش را با صفات كمال
ميشناسد؛ چرا كه نقص بر حدوث و پديدها حلول ميكند؛ پس لازم
ميآيد كه كمال، ملازمت يا قِدَم داشته باشد“.
2. مرحوم آقاي خويي(ره) در
منهاج البراعه
چنين به توضيح روايت ميپردازد :
«معرفة
النفس هي مرقاة الي معرفة الربّ، اي من ترقي علي العالم العقلي
وغلب آثاره علي آثارعالميه الطبيعي و الخيالي و كان الحاكم في
مملكة
وجوده العقل يصيرموجوداً روحانياً حتي يتكامل
في العقلانية وانكشف له حقيقته و نفسه وروحه، فاذا ترتفع الحجب
الظلمانية بل النورانية او غالبها و بني معرفة الله (جلّ
جلاله) يتعيّن في حقَه قوله(ع)31؛
حاصل كلام ايشان اين است كه معرفت نفس به منزله سكوي پرتاب
براي نيل به معرفت رب است. كسي كه بر آثار عالم ماده و طبيعت
غلبه كند و خود را از تعلقات آن برهاند و عقل بر مملكت وجود او
حاكم شود، به مرحلهاي از نورانيت ميرسد كه به حقيقت خود دست
مييابد و حجابهاي ظلماني و نوراني را كنار زده و به معرفت حق
تعالي ـ جل جلاله ـ ميرسد و سخن امام ـ عليه السلام ـ در مورد
چنين شخصي متعيّن است.
3. مرحوم صدر المتالّهين نيز در اين مورد در
اسفار،
ميفرمايد: «
فعليك ان تتدبر في كتاب النفس وتتأمّل في الافعال الصادرة عن
قواها حتي يظهر لك ان افعال الصادرة عن العباد هي بعينها فعل
الحق، لا كما يقوله الجبري، ولا كما يقوله القدري، ولا كما
يقول بعض الآخرين. فانظر الي افعال المشاء والقوي اللتي للنفس
الانسانية و حيث خلقها الله تعالي مثالاَ ذاتا و صفتا و فعلا
لذاته وصفاته وافعاله، واتل قوله تعالي :«وفي انفسكم
افلاتبصرون»32 و قوله (عليه السلام)
«من
عرف نفسه فقد عرفه ربّه33؛
حكيم متأله صدراي شيرازي ـ رضوان الله عليه ـ
انسان را به تدبّر در نفس و تأمّل در افعالي كه از آن صادر
ميشود، امّا نه همانند آنچه كه ديگران (قدريه و جبريه و ...)
بدان دعوت ميكنند؛ بلكه از اين جهت كه اين قواي متكامل في
نفسه، مثَل است به ذات مقدس ربوبي، چرا كه اگر بني آدم، خداي
متعال را آنچنان كه شايستة اوست اطاعت كنند، وجود مقدس رب
العالمين آنان را مثل خود در روي زمين قرار ميدهد كه
انسانهاي كامل آئينه تمام نماي صفات و اسماي الاهياند».
4. يكي ازاقوال ديگر در تفسير اين حديث نوراني،
تعليق به محال است يعني همچنان كه حقيقت نفس را نميتوان شناخت
و كنه حقيقت آن از دسترس معرفت بشري خارج است، معرفت حقيقت ربّ
نيز ممكن نيست:
«فيجب
اني يوصَف بما وصَفَ به لنفسه»34.
مرحوم علامه طباطبايي(ره) اين قول را در
الميزان
بدين شكل رد ميفرمايند:
”ويرده قوله (عليه السلام)
«اعرفكم
بنفسه اعرفكم بربه»
مع انّ الحديث في معني عكس النقيض لقوله(تعالي):
«و
لاتكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم35»36.
«
و مانند كساني نباشيد که خدارا
فراموش کردند، سپس آنان خود را فراموش کردند.“.
با
توجه به اينكه مرحوم علامه طباطبايي(ره) آيه شريفه
«و
لاتكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم»
را عكس نقيض حديث شريف «من
عرف نفسه عرف ربّه»
بيان فرموده است و به نظر ميرسد نظر كساني صحيح باشد كه
معتقدند: كسي كه خود را بشناسد، قبلاً خدا را شناخته است؛
همچنانكه برخي از بزرگان ديگر نيز بدان قائلند، مثل علامه حسن
زاده آملي در انسان در قرآن و آيت الله جوادي آملي در
معرفتشناسي در قرآن.
ج )
معرفت آفاقي
معرفتي که از طريق سير در نظم کائنات، عظمت آن و درک آيات
آفاقي حاصل ميشود، ناظر به معرفت آفاقي است:
«و
في الأرضِ آياتٌ لِلموقِنينَ37
در
زمين نشانههايي براي يقين کنندگان است». البته معرفت انفسي
نسبت به معرفت آفاقي، نافع تر است؛ چنانکه حضرت اميرالمؤمنين
عليه السلام ميفرمايند:
«المعرفة
بالنَّفسِ أنفَعُ المَعرفَتَين38؛
شناخت نفس سودمندتر از معرفت آفاقي است».
مرحوم علّامه طباطبايي(ره) در وجه سودمندتر بودن معرفت انفسي
ميگويند:
”کون
السَّير االانفسي أنفع من السَّير الآفاقي لعلَّه لِکون
المعرفة النفسانية لاتنفک عادة من اصلاح اوصافها واعمالها
بخلاف المعرفة الآفاقيية.“39؛
ايشان با اين كلام وجه مفيدتر بودن معرفت انفسي را اين نكته
ميدانند كه عادتاً معرفت انفسي از اصلاح اعمال آدمي جدا نبوده
و در آن مؤثر است.
علاوه بر آن معرفت حق تعالي از طريق سير آفاقي منحصراً معرفت
فکري حصولي است؛ به خلاف سير انفسي که شهودي حضوري نيز
ميتواند باشد که در تحصيل فضايل و پيراستن رذايل بسيار
مؤثرتر است.40
حاصل کلام
اينکه راههاي تحصيل معرفت متعدد بوده وداراي مراتبي به گسترة
خلايق عالم است؛ اما در ميان اين راهها هركدام از درجات شهودي
و عقلي بيشتري برخوردار باشد، داراي فضيلت و ارزش فزونتري
است؛ يعني معرفت شهودي، قلبي و انفسي، بر معرفت آفاقي مقدم است
و هركدام از آنها نيز مراتب فراواني دارد.
پينوشتها
سيد رضي؛ نهج البلاغه، ج 1، ترجمه امامي و
آشتياني، چ 9، قم، 1372، نشر اميرالمؤمنين، خطبة 1، ص54.
2. جوادي آملي، عبدالله؛ شريعت در آئينة معرفت،
چ 3، قم، 1381، اسراء، ص 211.
3. سيد رضي؛ نهج البلاغه، امامي و آشتياني، چ 9،
قم، خطبة 49، ص 143.
4. ر.ك: شيخ مفيد، الاختصاص، ص 56 چ 9، غايه
المرام، ص 304 نقل از: صحيح مسلم و ترمذي، مصباح
الهدايه، سلمان فارسي،چ4 ،1418 ق، ص
189.
5. آل عمران(3)، 61.
6. النجم(53)، 5.
7. النجم(53)، 11.
8. النجم(53)، 17.
9. مائده(5)، 67.
10. اين موضوع را بزرگان اهل سنّت از هفت نفر از صحابة رسول
خدا(ص) نقل كردهاند؛ زيد ابن ارقم، ابوسعيد خدري، ابن عباس،
جابربن عبدالله انصاري، براء بن عازب، ابوهريره و ابن مسعود،
علّامه اميني، الغدير، ج 1، و مصباح يزدي، محمد تقي،
آموزش عقايد، ص 360.
11. علامه اميني، الغدير، ترجمة محمد تقي واحدي
ج2،بنياد بعثت،ج6ـ 1376 ص 15.
12. همان، ص 35.
13. غايه المرام، باب 58، ح 4، به نقل از مصابح
يزدي، محمد تقي، چ 14، سازمان تبليغات اسلامي، 1375، آموزش
عقايد، ص 360.
14. قمي، عليبن ابراهيم، التفسير، ج 1، به نقل
از موسوي بهبهاني، مصباح الهدايه في اثبات الولايه،
سلمان فارسي، 1418 ق، ص 43.
15. رعد، 43.
16. كليني، اصول كافي، ج 1، دار الكتب
الاسلاميه، ص 299.
17. صفارقمي، بصائر الدرجات، نشر نعمان،ج1، ص 214_216.
18. طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، بيروت، ج
6، ص 301.
19. طبرسي، ابومنصور، الاحتجاج، ج 1، ترجمه
بهراد جعفري، دار الكتب الاسلاميه، 1381 ش، ص 232.
20. البرهان، ج 2، ص 30.
21. ر.ك: سبحاني، جعفر، الهيات، ج 1، به قلم مكي
العاملي،ج5 مؤسسه امام صادق(ع)، 1423ق،ج1، ص29.
22. جوادي آملي، عبدالله، رحيق مختوم (شرح حكمت متعاليه)،
ج 9، الزهراء، 1368 ش، ص 112.
23. همان، ص 113 و 114.
24. كافي، ج 1، ص 85.
25.مجلسي، محمد باقر،
مرآت العقول، ج5، ص294.
26شيخ صدوق، كتاب التوحيد، جامعه مدرسين، 1375، ج 1، ص 286.
27. ر.ك: جزايري، نور البراهين، الهيات ي مدرسه اهل
بيت(ع)، به نقل از گلپايگاني، علي،الهيات في مدرسة
اهلبيت،چ 1، سپهر، 1420 ق.ص25.
28. شبر، عبدلله، مصباح الانوار، ج1، ص 24-29
29. آمدي، عبدالواحد، غرر و درر، فصل 70، رقم
306.
30. شبر، عبد الله، مصابيح الانوار، ج 1، ص 24،
به نقل از: رباني گلپايگاني، علي، الهيات نقلي، چ1،
سپهر،1420ق،ص 37.
31. خويي، سيد ابوالقاسم، منهاج البراعه، ج 19،
ص 287.
32. ذاريات(51)، 21.
33. ملاصدرا، اسفار، ج6، ص 377، نشر مصطفوي.
34. مصابيح الانوار، ج 1، ص 205، به نقل از:
رباني گلپايگاني، علي، الهيات في مدرسه اهل
بيت(ع)، ص 37.
35. حشر (59)، 19.
36. ر.ك: طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان
في تفسير القرآن، ج 6، چ 2، موسسه اعلمي للمطبوعات، 1393ق،
ص 170.
37.ذاريات (51) 20.
38.ر.ك:طباطبايي، محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن،
ج6،ص170.
39.همان.
40. رباني گلپايگاني، علي، الهيات در كتب اهل
بيت(ع)، نشر سپهر، چاپ اول، 1420 ه.ق.
|